مدیر عامل من (پارت9)

تهیونگ و امیلی مشغول خوردن بودن که زنگ در رو شنیدن و اجوما در رو باز کرد...
•اوپااااا...اوپااااا
_این از کجا پیداش شد(زیر لب گفت)
ویو امیلی "
دیدم یه دختر مو بلوند با یه لباس باز قرمز که توی دست هاش پر از کیسه خرید بود اومد داخل، از قیافه تهیونگ معلوم بود مشتاق دیدنش نیست.
•سلام اوپای قشنگم... عا عا تو کی هستی؟ 😒
_منشی منه
•هی تو! برو روی یه صندلی دیگه بشین میخوام پیش اوپام بشینم
_امیلی تکون نمیخوری(جدی)
•یااا اوپااااا من کجا بشینمم(لوس)
_این همه صندلی هست
•اوپا این کیسه خرید ها خیلی سنگینه میشه کمکم کنی؟؟
_بده اجوما دارم غذا میخورم (حتی بهش نگاه هم نمیکنه)
•هی تو پیرزن بیا خرید هام رو ببر
تهیونگ عصبی میشه و یقه لباسه دختر رو میگیره میکشه پایین
_فکر کنم عموم به اندازه کافی ادب بهت یاد نداده هومم؟(عصبانی)
•اوپا انقدر عصبی نباش ما قراره تا اخر عمر هم دیگه رو تحمل کنیم مگه نه؟
_بیرون. همین الان.(عصبانی و داد)
•ولی...
_بیروننننن!!
•باشه به عموم میگم با اون دختره هرزه با همین و میخوای وصیت نامه پدربزرگ رو زیر پا بزاری(گریه مصنوعی)
_به چه جرعتی بهش میگی هرزه دختره...
+ادامه نده تهیونگ . لطفاً (اروم و مهربون)
تهیونگ فورا با یک حرف امیلی اروم شد. نمیدونست چرا ولی همیشه با حرف ها و لمس های امیلی اروم میشد و امیلی این رو خوب میدونست.
•انقدر باهم نزدیک هستین که تهیونگ صدات میکنه؟(گریه مصنوعی)
_اجوما... ببرش بیرون لطفاً.(جدی)
∆باشه پسرم.
•میرم ولی از دست من خلاص نمیشی ته! 🗣
_هه فاقد اهمیت (زیر لب گفت)
امیلی زودتر ناهارش رو تموم کرده بود از پشت میز بلند شد و داخل آشپزخونه یه لیوان آب اورد برای تهیونگ.
+بخور.
تهیونگ اب رو خورد.
+میتونم بپرسم اون خانم کی بود؟
_دختر عمو... اون زنیکه پول پرست وصیت پدربزرگم برای ازدواج ما شده صلاح جدیدش . من حالم ازش بهم میخوره چه برسه به ازدواج.
امیلی دستش رو گذاشت روی کمر تهیونگ و نوازش کرد و گفت...
+متاسفم. ولی سعی کن عصبانی نشی، موقعیت رو کنترل کن، اگر خواستی با کسی حرف بزنی من هستم🙂
تهیونگ دستش رو گرفت و گفت...
_فقط خودت میتونی نصیحتم کنی(پوزخند)
+این خوبه یا بد؟ 😂
_حاضرم تا خوده صبح به حرفات گوش بدم:)
تهیونگ و امیلی توی اون لحظه چیزه جدیدی رو حس کردن که نمیدونستن چی بود ولی میخواستن توی لحظه غرق بشن.
یعنی این عشقه؟؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆
دیدگاه ها (۱)

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡پارت چهارم╰┈─────...

اسلاید اول:💜: تهیونگ، من خیلی منتظر چهارشنبه‌ام! فکر اینکه ق...

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۲

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

#pain#P¹⁰⁵#Season²+ چی؟؟؟ از کی تا حالا؟ پاشو بریم دکتر... م...

پارت ۴۴

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۷ویو راوی بعد از...

الماس زیبای من  part⁶- من اون هارو که این کارو با پرنسسم کرد...

شاهکاری به نام دروغ

୨୧ ── 𝐖𝐄𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄 𝐔𝐏𝐃𝐀𝐓𝐄 ── ୨୧🐻 آپدیت ویورس تهیونگ 💜💜 : بی‌تی‌اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط