{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل بیست‌وسوم: روزی که زنده بودیم

---

صبح.

چشمانم را باز کردم.

او کنارم بود. روی زمین. در آن حیاط. سرش روی شانه‌ام. نفسش آرام. دستش دور کمرم.

لعنتی. چقدر گرم است.

تکان نخوردم. نمی‌خواستم بیدارش کنم. نمی‌خواستم این لحظه تمام شود.

اما او بیدار شد. آرام. چشم باز کرد. بنفش. خواب‌آلود. زیبا.

— صبح بخیر.

— صبح بخیر.

سکوت. لبخند. گرمی.

— برویم شهر؟ — گفتم.

— شهر؟

— آره. مثل آدم‌های عادی. مثل... مثل کسانی که زندگی دارند.

نگاهم کرد. طولانی. و بعد... لبخند زد. گشاد. واقعی.

— برویم.

---

شهر.

دهکده‌ی کوچک. پایینِ تپه. با خانه‌های گِلی. با بازار. با مردم.

من و او. کنار هم. راه رفتیم.

دست‌هایمان به هم. آرام. مثل بچه‌ها. مثل عاشق‌ها.

مردم نگاهمان کردند. غریبه‌ها. اما ما اهمیت ندادیم. برای اولین بار.

---

بازار.

میوه‌فروش. سیب. گلابی. آناناس.

— این چیه؟ — پرسید. به آناناس اشاره کرد.

— آناناس.

— مزه‌اش چطوره؟

— خوب. بخر.

خرید. دو تا. یکی به من داد. گاز زدیم. همزمان. و خندیدیم. چون ترش بود. چون خنده‌دار بود.

---

پیرمردِ عطار.

— برای headaches چی داری؟ — پرسیدم.

— این. — شیشه‌ای به من داد. — نعنا و عسل.

— مادربزرگم همین را به من می‌داد.

او نگاهم کرد. آرام. و بعد... دستش. روی دستم.

— الان من به تو می‌دهم.

لعنتی. چقدر خوشحال شدم.

---

نانوا.

— دو تا نان.

— تازه؟

— داغ.

گرفتیم. داغ. نرم. خوردیم. در خیابان. مثل بچه‌ها. مثل آدم‌های عادی.

— دستت خمیری شد.

— دست خودت هم.

خندیدیم.

---

میدانِ شهر.

فواره. آب. کبوتر. بچه‌ها. دویدن.

نشستیم. روی نیمکت. کنار هم.

— من هیچ‌وقت این کار را نکرده‌ام.

— چه کاری؟

— این. — به اطراف اشاره کردم. — بیرون آمدن. خندیدن. زندگی کردن.

او نگاهم کرد. تاریک. گرم.

— من هم.

سکوت.

— می‌خواهی یک کاری بکنیم؟ — گفتم.

— چه کاری؟

— برویم بالای تپه. آنجا. — اشاره کردم. — شهر را ببینیم.

بلند شدیم. دست در دست. به سمت تپه.

---

بالای تپه.

منظره. کوه. جنگل. شهر. ماه. خورشید.

نشستیم. روی سنگ. کنار هم.

— زیباست.

— آره.

سکوت.

— کاساندرا.

— بله؟

— من... — مکث کرد. — من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که یک روز... یک روز این‌طور باشم.

— چطور؟

— زنده. — به افق نگاه کرد. — نه فقط نفس کشیدن. زنده بودن.

نگاهش کردم. طولانی.

— من هم.

سرم را روی شانه‌اش گذاشتم.

سکوت. آرامش. گرمی.

— می‌مانی؟ — زمزمه کرد.

— نمی‌دانم.

— من می‌مانم.

لعنتی.

— اگر بمانی... من هم می‌مانم.

سکوت.

او بوسیدم. روی موهایم. آرام. مثل دعا.

و من... چشمانم را بستم.

«شاید... شاید این زندگی باشد. شاید این همان چیزی باشد که سال‌ها دنبالش بودم.

شاید...»

---

غروب.

برگشتیم. به مهمان‌خانه.

خسته. خوشحال. زنده.

سایه دوید. به سمتمان. به بغل کاساندرا پرید.

— تو هم آمدی.

او خندید. بلند. برای اولین بار.

من نگاه کردم. به او. به گربه. به غروب.

و در دلم گفتم:

«شاید... شاید فردا هم بمانم.»

---

پایان فصل بیست‌وسوم.

---

فصل بیست‌وچهارم: «...» — به‌زودی.

«آن روز... آن روز برای اولین بار زندگی کردم. نه به‌عنوان وارث روینتا. نه به‌عنوان کالا. نه به‌عنوان قربانی. فقط... کاساندرا. و او... او کنارم بود. و من... من می‌خواستم بمانم. برای اولین بار. می‌خواستم بمانم.»
— کاساندرا روینتا
دیدگاه ها (۱۲)

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط