{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن شب، برای اولین بار سوار ماشین مایکی شدم.

آن شب، برای اولین بار سوار ماشین مایکی شدم.

داخل ماشین سکوت عجیبی حاکم بود. صدای آرام موسیقی در پس‌زمینه پخش می‌شد و چراغ‌های شهر از پنجره رد می‌شدند.

من به خیابان خیره شده بودم.

«مایکی؟»

«هوم؟»

«داری منو کجا می‌بری؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

«خونه‌ی خودم.»

با تعجب نگاهش کردم.

«خونه‌ی خودت؟»

لبخند خیلی کوچکی زد.

«نمی‌خوام امشب تنها برگردی.»

قلبم تندتر زد.

وقتی وارد خانه شدیم، چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، سکوت آنجا بود.

برخلاف چیزی که از رئیس یک سازمان مافیایی تصور می‌کردم، خانه‌اش عجیب آرام بود.

مایکی کت سیاهش را روی مبل انداخت و به سمت آشپزخانه رفت.

«چیزی می‌خوری؟»

«نه، ممنون.»

برگشت و با اخم نگاهم کرد.

«از وقتی سوار ماشین شدیم چیزی نخوردی.»

خندیدم.

«تو همیشه این‌قدر دستور میدی؟»

«فقط وقتی نگرانم.»

لبخندم محو شد.

«نگران منی؟»

مایکی لحظه‌ای مکث کرد.

بعد آرام گفت:

«خیلی بیشتر از چیزی که باید.»

چند روز بعد، همه‌چیز تغییر کرده بود.

مایکی هنوز شب‌ها سر کار می‌رفت، اما تقریباً هر روز به دیدنم می‌آمد.

گاهی فقط چند دقیقه.

گاهی ساعت‌ها.

گاهی هم هیچ حرفی نمی‌زد و فقط کنارم می‌نشست.

یک شب، وقتی کنار پنجره نشسته بودیم، سرم را روی شانه‌اش گذاشتم.

«مایکی؟»

«هوم؟»

«تو واقعاً دوستم داری؟»

چند ثانیه جواب نداد.

بعد دستش را روی سرم گذاشت.

«اگه دوستت نداشتم، هیچ‌وقت وارد زندگیم نمی‌کردمت.»

لبخند زدم.

اما همان لحظه صدای زنگ تلفنش بلند شد.

حالت صورتش فوراً تغییر کرد.

آن مایکی آرامی که کنار من نشسته بود، ناپدید شد.

دوباره همان رئیس بونتن شده بود.

گوشی را جواب داد.

«چی شده؟»

چند ثانیه گوش داد.

«کجایید؟»

سکوت.

«هیچ‌کس کاری نکنه. من میام.»

تماس قطع شد.

از جایش بلند شد.

«باید برم.»

«اتفاقی افتاده؟»

«چیزی نیست.»

دستش را گرفتم.

«مایکی...»

نگاهم کرد.

«قول بده برمی‌گردی.»

برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

بعد خم شد و پیشانی‌ام را بوسید.

«قول می‌دم.»

اما آن شب، ساعت‌ها گذشت.

و مایکی برنگشت.

ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود.

من هنوز بیدار بودم.

سه و نیم شد.

چهار.

بالاخره صدای باز شدن در آمد.

بلند شدم.

مایکی وارد شد.

اما این بار لبخند نداشت.

کتش پاره شده بود و روی دستش زخم کوچکی دیده می‌شد.

با دیدنش سریع به طرفش رفتم.

«مایکی! چی شده؟»

«چیزی نیست.»

«این که چیزی نیست؟!»

دستش را گرفتم.

نگاهم کرد.

بعد آرام گفت:

«گفتم دنیای من خطرناکه.»

چشم‌هایم پر از اشک شد.

«می‌دونم.»

«نه، کاگومه. هنوز نمی‌دونی.»

«پس بذار بدونم.»

مایکی ساکت شد.

دستم را محکم‌تر گرفت.

«مشکل اینه که حالا دشمنای من می‌دونن تو برای من مهمی.»

قلبم فرو ریخت.

«یعنی چی؟»

مایکی به چشم‌هایم خیره شد.

«یعنی از امشب، هیچ‌وقت بدون محافظ از این خونه بیرون نمی‌ری.»

«مایکی...»

«و اگه یه روز بهت گفتم ازم دور شو—»

حرفش را قطع کردم.

«قبول نمی‌کنم.»

برای اولین بار، نگاهش نرم شد.

بعد مرا در آغوش گرفت.

خیلی محکم.

و زیر لب گفت:

«لعنت بهت، کاگومه... چرا باید این‌قدر دوستت داشته باشم؟»
دیدگاه ها (۵)

پارت آخر

.....پارت چهارم.....

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۵

جنگل نفرین شده پارت ۱۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط