هیچکس نمی داند

هیچکس نمی داند

من دختری دارم

با موهای بافته

در انتهای روایتم

و چشمانی به رنگ آسمان

دوخته به تنهایی دیروزم

یک دنیا دل بستگی
هیچکس نمی داند

من عاشقانه هایم را انبار کرده ام

سالهاست دیگر باران نمی بارد

من به این رسم غریب

گره ای کور زدم

تو ندیدی که شب خالی من ماه نداشت !

و امروز

دختری با موهای بافته ...

در ابتدای یک روایت ,

روایتی از یک شبِ تیره ...

دوخته ماه و ستارگان را

با چشمانی به سانِ آسمان ...

باید ...



#عاشقانه_های_پاک #عاشقانه #عشق #فکر نو
دیدگاه ها (۲)

سوگندِ خون و برف» —“Oath of Blood and Snowتضادِ خشنِ دنیای م...

حتی گل‌ها هم می‌دانستPart 2ماه در آسمان مانند جواهری می‌درخش...

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

وقتی یادت رفت مرا دوست داشتی...

هیچ کس نمی داندمن دختری بودمبا موهای بافتهدر ابتدای روایتمو ...

دختری با موهای بافتهشاعر #سمانه_سوادیهیچ کس نمی داندمن دختری...

.هیچ کس نمی داندمن دختری بودمبا مو های بافتهدر ابتدای روایتم...

هیچڪس نمیداند من دخترے بودم با موهاے بافتہ در ابتداے روایتم ...

هیچ کس نمی داندمن دختری بودمبا موهای بافتهدر ابتدای روایتمو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط