چند پارتی جونگکوک
چند پارتی جونگکوک
پارت اول
ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برونگرا و شیطون که حتی در سختترین شرایط هم سعی میکند شوخی کند.
جونگکوک — ۲۳ ساله: مردی خشن، عصبی و سرد؛ وارث یک خانوادهی قدرتمند که تقریباً همه از او حساب میبرند.
ات هیچوقت فکر نمیکرد یک شب معمولی، زندگیاش را برای همیشه عوض کند.
آن شب تازه از سر کار برگشته بود. خیابان تقریباً خلوت بود و ات در حالی که هدفونش را در گوشش گذاشته بود، با خودش آواز میخواند.
«وای خدا، فقط برسم خونه یه خواب درستوحسابی...»
چند قدم مانده به خانه، صدای ماشینی را پشت سرش شنید.
برگشت.
یک ماشین مشکی آرام کنارش توقف کرد.
ات ابروهایش را بالا انداخت.
«چه ماشین خفنی...»
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که در ماشین باز شد.
دو نفر پیاده شدند.
ات یک قدم عقب رفت.
«ببخشید؟ شما با من کار داشتید؟»
جوابی نشنید.
یکی از مردها به سمتش آمد.
ات فوراً عقب کشید.
«هی! نزدیک نشو!»
مرد بازویش را گرفت.
ات شروع به تقلا کرد.
«ولم کن! کمک!»
اما خیابان خلوت بود.
چند لحظه بعد، همهچیز برایش تار شد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، سقف سفیدی بالای سرش بود.
ات چند ثانیه گیج به اطراف نگاه کرد.
«من کجام؟»
از تخت پایین آمد و به سمت در رفت.
در را کشید.
باز نشد.
ات با عصبانیت به در کوبید.
«هی! کسی اینجاست؟!»
چند ثانیه بعد در باز شد.
مردی با لباس مشکی وارد شد.
ات سریع پرسید:
«اینجا کجاست؟ منو چرا آوردین اینجا؟»
مرد خونسرد جواب داد:
«باید با رئیس صحبت کنی.»
ات با عصبانیت گفت:
«رئیس دیگه کیه؟!»
مرد چیزی نگفت و فقط کنار رفت.
ات با احتیاط از اتاق خارج شد.
راهروی بزرگی روبهرویش بود؛ کف مرمر، دیوارهای تیره و لوستر بزرگی که از سقف آویزان بود.
ات زیر لب گفت:
«خب... معلومه آدم پولداریه.»
مرد او را به سمت پلهها برد.
هرچه پایینتر میرفتند، قلب ات سریعتر میزد.
در انتهای سالن، پسری کنار پنجره ایستاده بود.
قد بلند، لباس مشکی، موهای تیره و چهرهای کاملاً سرد.
جونگکوک.
او حتی برنگشت تا ات را نگاه کند.
«آوردینش؟»
مرد گفت:
«بله، رئیس.»
جونگکوک آرام برگشت.
چشمهایش مستقیم روی ات ثابت شد.
ات سعی کرد نترسد.
«تو کی هستی؟»
جونگکوک جواب نداد.
ات دوباره پرسید:
«منو چرا آوردی اینجا؟»
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
«اسمت؟»
ات با اخم گفت:
«اول جواب سؤال منو بده.»
ابروی جونگکوک بالا رفت.
مردهای اطرافشان ساکت شدند.
ات تازه فهمید شاید نباید اینقدر راحت با او حرف میزد، ولی کوتاه نیامد.
جونگکوک گفت:
«ات.»
«چی؟»
«اسم تو ات هست.»
ات با تعجب نگاهش کرد.
«از کجا اسممو میدونی؟»
جونگکوک سرد جواب داد:
«من دربارهی آدمهایی که وارد زندگی من میشن، اطلاعات کافی دارم.»
ات عصبی شد.
«من وارد زندگی تو نشدم! منو دزدیدن و آوردن اینجا!»
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد گفت:
«درسته.»
ات انتظار نداشت اینقدر راحت قبول کند.
«پس بذار برم.»
جونگکوک جواب نداد.
ات جلو رفت.
«گفتم بذار برم.»
جونگکوک با صدای آرام اما جدی گفت:
«از امشب اینجا میمونی.»
ات با ناباوری خندید.
«شوخی میکنی؟»
«نه.»
«من زندانی نیستم.»
«فعلاً شرایطت شبیه زندانیهاست.»
ات با عصبانیت گفت:
«من آدمم! وسیله نیستم که هر جا خواستی نگهم داری!»
چشمهای جونگکوک برای لحظهای روی صورتش ماند.
ات انتظار داشت عصبانی شود.
اما او فقط گفت:
«اتاقی برایش آماده کنید.»
ات سریع برگشت.
«هی! من هنوز جوابم رو نگرفتم!»
جونگکوک راه افتاد.
ات پشت سرش گفت:
«جونگکوک!»
او ایستاد.
ات خودش هم نمیدانست از کجا اسمش را میدانست، اما گفت:
«تو نمیتونی منو مجبور کنی اینجا بمونم.»
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
«فعلاً نمیتونم آزادت کنم.»
بعد رفت.
ات همانجا ایستاد.
برای اولین بار، شیطنت از چهرهاش محو شد.
آرام زیر لب گفت:
«من تو چه جهنمی افتادم؟»
روزهای اول برای ات سخت گذشت.
عمارت بزرگ بود، اما آزادی نداشت.
افراد جونگکوک همهجا بودند.
ات اجازه نداشت بدون هماهنگی از عمارت خارج شود.
اما با وجود همهی اینها، خودش را نباخت.
روز سوم، یکی از خدمتکارها یک سینی غذا جلویش گذاشت.
ات به بشقاب نگاه کرد.
«این چیه؟»
خدمتکار گفت:
«غذای مورد علاقهی رئیس.»
ات اخم کرد.
«خب به من چه؟»
بعد یک قاشق برداشت و چشید.
چشمهایش گرد شد.
«وای... این خوشمزهست.»
خدمتکار خندید.
ات سریع گفت:
«هیچی ندیدی.»
از آن روز، کمکم صدای خندهی ات در عمارت پیچید.
حتی بعضی از افراد جونگکوک که همیشه از او میترسیدند، با شیطنتهای ات لبخند میزدند.
یک شب، ات بدون اجازه وارد کتابخانه شد...
لایک:۲
کامنت:۲
ببخشید اگه بد شد💞
پارت اول
ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برونگرا و شیطون که حتی در سختترین شرایط هم سعی میکند شوخی کند.
جونگکوک — ۲۳ ساله: مردی خشن، عصبی و سرد؛ وارث یک خانوادهی قدرتمند که تقریباً همه از او حساب میبرند.
ات هیچوقت فکر نمیکرد یک شب معمولی، زندگیاش را برای همیشه عوض کند.
آن شب تازه از سر کار برگشته بود. خیابان تقریباً خلوت بود و ات در حالی که هدفونش را در گوشش گذاشته بود، با خودش آواز میخواند.
«وای خدا، فقط برسم خونه یه خواب درستوحسابی...»
چند قدم مانده به خانه، صدای ماشینی را پشت سرش شنید.
برگشت.
یک ماشین مشکی آرام کنارش توقف کرد.
ات ابروهایش را بالا انداخت.
«چه ماشین خفنی...»
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که در ماشین باز شد.
دو نفر پیاده شدند.
ات یک قدم عقب رفت.
«ببخشید؟ شما با من کار داشتید؟»
جوابی نشنید.
یکی از مردها به سمتش آمد.
ات فوراً عقب کشید.
«هی! نزدیک نشو!»
مرد بازویش را گرفت.
ات شروع به تقلا کرد.
«ولم کن! کمک!»
اما خیابان خلوت بود.
چند لحظه بعد، همهچیز برایش تار شد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، سقف سفیدی بالای سرش بود.
ات چند ثانیه گیج به اطراف نگاه کرد.
«من کجام؟»
از تخت پایین آمد و به سمت در رفت.
در را کشید.
باز نشد.
ات با عصبانیت به در کوبید.
«هی! کسی اینجاست؟!»
چند ثانیه بعد در باز شد.
مردی با لباس مشکی وارد شد.
ات سریع پرسید:
«اینجا کجاست؟ منو چرا آوردین اینجا؟»
مرد خونسرد جواب داد:
«باید با رئیس صحبت کنی.»
ات با عصبانیت گفت:
«رئیس دیگه کیه؟!»
مرد چیزی نگفت و فقط کنار رفت.
ات با احتیاط از اتاق خارج شد.
راهروی بزرگی روبهرویش بود؛ کف مرمر، دیوارهای تیره و لوستر بزرگی که از سقف آویزان بود.
ات زیر لب گفت:
«خب... معلومه آدم پولداریه.»
مرد او را به سمت پلهها برد.
هرچه پایینتر میرفتند، قلب ات سریعتر میزد.
در انتهای سالن، پسری کنار پنجره ایستاده بود.
قد بلند، لباس مشکی، موهای تیره و چهرهای کاملاً سرد.
جونگکوک.
او حتی برنگشت تا ات را نگاه کند.
«آوردینش؟»
مرد گفت:
«بله، رئیس.»
جونگکوک آرام برگشت.
چشمهایش مستقیم روی ات ثابت شد.
ات سعی کرد نترسد.
«تو کی هستی؟»
جونگکوک جواب نداد.
ات دوباره پرسید:
«منو چرا آوردی اینجا؟»
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
«اسمت؟»
ات با اخم گفت:
«اول جواب سؤال منو بده.»
ابروی جونگکوک بالا رفت.
مردهای اطرافشان ساکت شدند.
ات تازه فهمید شاید نباید اینقدر راحت با او حرف میزد، ولی کوتاه نیامد.
جونگکوک گفت:
«ات.»
«چی؟»
«اسم تو ات هست.»
ات با تعجب نگاهش کرد.
«از کجا اسممو میدونی؟»
جونگکوک سرد جواب داد:
«من دربارهی آدمهایی که وارد زندگی من میشن، اطلاعات کافی دارم.»
ات عصبی شد.
«من وارد زندگی تو نشدم! منو دزدیدن و آوردن اینجا!»
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد گفت:
«درسته.»
ات انتظار نداشت اینقدر راحت قبول کند.
«پس بذار برم.»
جونگکوک جواب نداد.
ات جلو رفت.
«گفتم بذار برم.»
جونگکوک با صدای آرام اما جدی گفت:
«از امشب اینجا میمونی.»
ات با ناباوری خندید.
«شوخی میکنی؟»
«نه.»
«من زندانی نیستم.»
«فعلاً شرایطت شبیه زندانیهاست.»
ات با عصبانیت گفت:
«من آدمم! وسیله نیستم که هر جا خواستی نگهم داری!»
چشمهای جونگکوک برای لحظهای روی صورتش ماند.
ات انتظار داشت عصبانی شود.
اما او فقط گفت:
«اتاقی برایش آماده کنید.»
ات سریع برگشت.
«هی! من هنوز جوابم رو نگرفتم!»
جونگکوک راه افتاد.
ات پشت سرش گفت:
«جونگکوک!»
او ایستاد.
ات خودش هم نمیدانست از کجا اسمش را میدانست، اما گفت:
«تو نمیتونی منو مجبور کنی اینجا بمونم.»
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
«فعلاً نمیتونم آزادت کنم.»
بعد رفت.
ات همانجا ایستاد.
برای اولین بار، شیطنت از چهرهاش محو شد.
آرام زیر لب گفت:
«من تو چه جهنمی افتادم؟»
روزهای اول برای ات سخت گذشت.
عمارت بزرگ بود، اما آزادی نداشت.
افراد جونگکوک همهجا بودند.
ات اجازه نداشت بدون هماهنگی از عمارت خارج شود.
اما با وجود همهی اینها، خودش را نباخت.
روز سوم، یکی از خدمتکارها یک سینی غذا جلویش گذاشت.
ات به بشقاب نگاه کرد.
«این چیه؟»
خدمتکار گفت:
«غذای مورد علاقهی رئیس.»
ات اخم کرد.
«خب به من چه؟»
بعد یک قاشق برداشت و چشید.
چشمهایش گرد شد.
«وای... این خوشمزهست.»
خدمتکار خندید.
ات سریع گفت:
«هیچی ندیدی.»
از آن روز، کمکم صدای خندهی ات در عمارت پیچید.
حتی بعضی از افراد جونگکوک که همیشه از او میترسیدند، با شیطنتهای ات لبخند میزدند.
یک شب، ات بدون اجازه وارد کتابخانه شد...
لایک:۲
کامنت:۲
ببخشید اگه بد شد💞
- ۱.۵k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط