✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل پانزدهم: ردِ پایی که در تاریکی گم شد
سیلی.
در گوشم.
صدا. درد. آتش.
سرم چرخید. یک قدم عقب رفتم. دستم را روی گونهام گذاشتم.
او زد.
آن دخترِ لاغر. آن دخترِ نیمهمرده. آن دخترِ با آن موهای کوتاهشده و آن پشتِ خونین. او زد.
و من... من ایستادم.
نه از خشم. نه از تعجب.
از چیزی دیگر.
چیزی که در سینهام تکان خورد. چیزی که سالها بود مرده بود. چیزی که شبیه تحسین بود.
او فرار نکرد.
او گریه نکرد.
او التماس نکرد.
او زد.
مثل یک ملکه. مثل کسی که تاج دارد. مثل کسی که میداند کیست.
و در آن لحظه، در آن جنگل تاریک، با آن خونِ خرس روی صورتم و آن دردِ تازه روی گونهام... فهمیدم.
این دختر فرق دارد.
این دختر آن کالای ترسو نیست. آن دخترِ لبِ پنجره نیست. آن دخترِ با لباسِ روبان نیست.
این یک شکارچی است. مثل من.
و من... میخواهمش.
نه بهعنوان ابزار. نه بهعنوان دروازه. نه بهعنوان راهی به دِهگو.
بهعنوان خودش.
لعنتی.
---
او رفت. بدون یک کلمه. سایه در بغلم. من ایستادم و نگاه کردم. خونِ خرس روی صورتم خشک میشد. و او دور میشد. در تاریکی. در مه.
لعنتی.
---
دِهگو.
او را ول کردم. آن شب. آن پیرمردِ چرب. آن دوستِ دروغی. آن هدف.
رفتم. به سمت جنگل. به سمت تاریکی. به سمت او.
چون او مهمتر بود. نمیدانستم چرا. نمیدانستم چطور. اما او مهمتر بود.
ردِ پایش را در جنگل پیدا کردم. شاخههای شکسته. برگهای لگدشده. خون. قطرههای کوچک. از پیشانیاش. از پشتش. مثل ستارههایی سرخ روی زمینِ سیاه.
دنبالش رفتم. قدم به قدم. مثل یک سگِ شکاری. مثل یک عاشق.
و بعد — دیدمش.
وسط یک پاکیزه. کنار یک درختِ افتاده. نشسته بود. سایه در بغلم. به آسمان نگاه میکرد. به ماه.
زیبا بود.
نه به آن زیباییِ آراسته. نه به آن زیباییِ اشرافی. به زیباییِ زخمی. به زیباییِ چیزی که شکسته و هنوز میجنگد.
خونِ خرس هنوز روی صورتش بود. خشکشده. مثل نقابی سرخ. و آن موهای کوتاهشده... ناهموار. خیس از عرق. و آن چشمانِ بنفش که به ماه خیره شده بود.
نفسگیر بود.
و من ایستادم. پشتِ درخت. نگاه کردم. لعنتی. من آمده بودم که بکشم. که انتقام بگیرم. که سرِ دِهگو را از تنش جدا کنم.
اما حالا... حالا اینجا بودم. در جنگل. دنبال دختری که سیلی به من زده بود.
لعنتی. لعنتی. لعنتی.
و بعد...
بلند شد.
کاساندرا بلند شد. سایه در بغلم. به سمت تاریکی. راه افتاد.
من دنبالش رفتم.
آرام. مثل سایه. مثل خودِ مرگ.
و بعد... ایستاد.
کنار یک درختِ بزرگ. پشتی به تنه. نشست. سایه را روی زانویش گذاشت. و به آسمان نگاه کرد.
من ایستادم. پشت درخت. نگاه کردم.
او نفس میکشید. آرام. منظم. مثل کسی که بالاخره به جایی رسیده.
و من... من دستهایم را مشت کردم.
«چرا؟»
«چرا این دختر؟ چرا این دیوانه؟ چرا این روینتا؟»
«او خونِ همان خاندانی را دارد که خانوادهی من را سوزاند. او دخترِ آلیستایر است. او...»
«او...»
«او...»
«او سیلی زد. و من... من خوشم آمد.»
لعنتی.
---
کاساندرا بلند شد. دوباره. راه افتاد. عمیقتر. به سمت تاریکی.
من دنبالش. قدم به قدم. مثل شبحی که به دنبال سایهاش میرود.
و بعد — صدایی.
از پشت بوتهها. سنگین. بزرگ. نفس.
خرس.
کاساندرا ایستاد. برگشت. دیدش.
خرس روی دو پا. بلندتر از او. بلندتر از من. با چشمانی که در تاریکی سرخ بود.
کاساندرا دوید. به سمت چپ. به سمت تاریکی. سایه در بغلم جیغ کشید.
لعنتی.
دویدم. از پشت. چاقوها را از پشت کمرم درآوردم. دو چاقو. دو تیغ. دو مرگ.
کاساندرا به ریشهای گرفت. افتاد.
سایه از بغلم پرید. به سمت بوتهها. فرار کرد.
من نزدیکتر شدم. نزدیکتر.
خرس جلوی کاساندرا ایستاد. چنگالش را بالا آورد. بلند. بزرگ. مثل تیغِ غولآسا.
کاساندرا روی زمین بود. دستش خون بود. پشتش میسوخت. چشمانش بسته بود.
«نه.»
«نه. نه. نه.»
من شیرجه زدم.
مثل یک شکارچی. مثل یک جانور. مثل کسی که سالها این کار را کرده. چاقوها در هوا برق زدند. یکی در گردن. یکی در
چاقو را چرخاندم.
خون.
خونِ خرس. سرخ. گرم. تازه.
روی صورتِ کاساندرا پاشید.
گرم بود. چسبناک. مثل بارانی که از آسمانِ جهنم میآید. روی پیشانیاش. روی گونهاش. روی لبش. مزهاش را حس کردم. آهن. نمک. مرگ.
خرس تکان خورد. یک قدم. دو قدم. پاهایش لرزید.
و بعد... افتاد.
مثل کوهی که فرو میریزد. روی زمین. کنار کاساندرا. بزرگ. سیاه. مرده.
خونش روی برگها پخش شد. روی سنگها. روی او.
نفسنفس میزدم. دستهایم میلرزید.
. بنفش. تاریک. در آنها چیزی بود — چیزی که
لعنتی. من عاشق این دختر شد
فصل پانزدهم: ردِ پایی که در تاریکی گم شد
سیلی.
در گوشم.
صدا. درد. آتش.
سرم چرخید. یک قدم عقب رفتم. دستم را روی گونهام گذاشتم.
او زد.
آن دخترِ لاغر. آن دخترِ نیمهمرده. آن دخترِ با آن موهای کوتاهشده و آن پشتِ خونین. او زد.
و من... من ایستادم.
نه از خشم. نه از تعجب.
از چیزی دیگر.
چیزی که در سینهام تکان خورد. چیزی که سالها بود مرده بود. چیزی که شبیه تحسین بود.
او فرار نکرد.
او گریه نکرد.
او التماس نکرد.
او زد.
مثل یک ملکه. مثل کسی که تاج دارد. مثل کسی که میداند کیست.
و در آن لحظه، در آن جنگل تاریک، با آن خونِ خرس روی صورتم و آن دردِ تازه روی گونهام... فهمیدم.
این دختر فرق دارد.
این دختر آن کالای ترسو نیست. آن دخترِ لبِ پنجره نیست. آن دخترِ با لباسِ روبان نیست.
این یک شکارچی است. مثل من.
و من... میخواهمش.
نه بهعنوان ابزار. نه بهعنوان دروازه. نه بهعنوان راهی به دِهگو.
بهعنوان خودش.
لعنتی.
---
او رفت. بدون یک کلمه. سایه در بغلم. من ایستادم و نگاه کردم. خونِ خرس روی صورتم خشک میشد. و او دور میشد. در تاریکی. در مه.
لعنتی.
---
دِهگو.
او را ول کردم. آن شب. آن پیرمردِ چرب. آن دوستِ دروغی. آن هدف.
رفتم. به سمت جنگل. به سمت تاریکی. به سمت او.
چون او مهمتر بود. نمیدانستم چرا. نمیدانستم چطور. اما او مهمتر بود.
ردِ پایش را در جنگل پیدا کردم. شاخههای شکسته. برگهای لگدشده. خون. قطرههای کوچک. از پیشانیاش. از پشتش. مثل ستارههایی سرخ روی زمینِ سیاه.
دنبالش رفتم. قدم به قدم. مثل یک سگِ شکاری. مثل یک عاشق.
و بعد — دیدمش.
وسط یک پاکیزه. کنار یک درختِ افتاده. نشسته بود. سایه در بغلم. به آسمان نگاه میکرد. به ماه.
زیبا بود.
نه به آن زیباییِ آراسته. نه به آن زیباییِ اشرافی. به زیباییِ زخمی. به زیباییِ چیزی که شکسته و هنوز میجنگد.
خونِ خرس هنوز روی صورتش بود. خشکشده. مثل نقابی سرخ. و آن موهای کوتاهشده... ناهموار. خیس از عرق. و آن چشمانِ بنفش که به ماه خیره شده بود.
نفسگیر بود.
و من ایستادم. پشتِ درخت. نگاه کردم. لعنتی. من آمده بودم که بکشم. که انتقام بگیرم. که سرِ دِهگو را از تنش جدا کنم.
اما حالا... حالا اینجا بودم. در جنگل. دنبال دختری که سیلی به من زده بود.
لعنتی. لعنتی. لعنتی.
و بعد...
بلند شد.
کاساندرا بلند شد. سایه در بغلم. به سمت تاریکی. راه افتاد.
من دنبالش رفتم.
آرام. مثل سایه. مثل خودِ مرگ.
و بعد... ایستاد.
کنار یک درختِ بزرگ. پشتی به تنه. نشست. سایه را روی زانویش گذاشت. و به آسمان نگاه کرد.
من ایستادم. پشت درخت. نگاه کردم.
او نفس میکشید. آرام. منظم. مثل کسی که بالاخره به جایی رسیده.
و من... من دستهایم را مشت کردم.
«چرا؟»
«چرا این دختر؟ چرا این دیوانه؟ چرا این روینتا؟»
«او خونِ همان خاندانی را دارد که خانوادهی من را سوزاند. او دخترِ آلیستایر است. او...»
«او...»
«او...»
«او سیلی زد. و من... من خوشم آمد.»
لعنتی.
---
کاساندرا بلند شد. دوباره. راه افتاد. عمیقتر. به سمت تاریکی.
من دنبالش. قدم به قدم. مثل شبحی که به دنبال سایهاش میرود.
و بعد — صدایی.
از پشت بوتهها. سنگین. بزرگ. نفس.
خرس.
کاساندرا ایستاد. برگشت. دیدش.
خرس روی دو پا. بلندتر از او. بلندتر از من. با چشمانی که در تاریکی سرخ بود.
کاساندرا دوید. به سمت چپ. به سمت تاریکی. سایه در بغلم جیغ کشید.
لعنتی.
دویدم. از پشت. چاقوها را از پشت کمرم درآوردم. دو چاقو. دو تیغ. دو مرگ.
کاساندرا به ریشهای گرفت. افتاد.
سایه از بغلم پرید. به سمت بوتهها. فرار کرد.
من نزدیکتر شدم. نزدیکتر.
خرس جلوی کاساندرا ایستاد. چنگالش را بالا آورد. بلند. بزرگ. مثل تیغِ غولآسا.
کاساندرا روی زمین بود. دستش خون بود. پشتش میسوخت. چشمانش بسته بود.
«نه.»
«نه. نه. نه.»
من شیرجه زدم.
مثل یک شکارچی. مثل یک جانور. مثل کسی که سالها این کار را کرده. چاقوها در هوا برق زدند. یکی در گردن. یکی در
چاقو را چرخاندم.
خون.
خونِ خرس. سرخ. گرم. تازه.
روی صورتِ کاساندرا پاشید.
گرم بود. چسبناک. مثل بارانی که از آسمانِ جهنم میآید. روی پیشانیاش. روی گونهاش. روی لبش. مزهاش را حس کردم. آهن. نمک. مرگ.
خرس تکان خورد. یک قدم. دو قدم. پاهایش لرزید.
و بعد... افتاد.
مثل کوهی که فرو میریزد. روی زمین. کنار کاساندرا. بزرگ. سیاه. مرده.
خونش روی برگها پخش شد. روی سنگها. روی او.
نفسنفس میزدم. دستهایم میلرزید.
. بنفش. تاریک. در آنها چیزی بود — چیزی که
لعنتی. من عاشق این دختر شد
- ۶.۸k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط