007-پنهان در مه - پارت ۸۰
....
007-پنهان در مه - پارت ۸۰
....
صدایی که از پشت سر، دنیای آنیا را از هم پاشید، یور بود! او با تعجب و کنجکاوی به آنها نزدیک میشد.
آنیا در ذهن خود فریاد زد:«چطور ممکنه؟! مامان پشت سرمه؟!»
در آن لحظه، هم آنیا و هم ناتسو، هر دو به یک اندازه از شدت استرس و خشمِ ناشی از این موقعیت، در یک حالتِ انجماد فرو رفتند.
لوید که متوجه ایستادنِ ناگهانی آنها شده بود، با نگاهی دقیق پرسید: «یه آشنا دیدی یور سان؟»
یور که هنوز با تردید به آن دو نگاه میکرد، گفت: «آره... فکر کنم؟» و دوباره با صدایی بلندتر، در حالی که انگار از دیدنِ آنها تعجب کرده، صدا زد: «آلما چان! خودتی مگه نه؟ چرا هیچی نمیگی؟»
آنیا، در حالی که از شدت استرس می لرزید زیر لب به ناتسو میگفت: «حالا چه غلطی بکنم؟!»، ناتسو نفسی عمیق کشید و با لحنی که سعی میکرد کاملاً طبیعی به نظر برسد، گفت: «نگران نباش...» و بعد با صدایی که برای بقیه شنیده میشد، ادامه داد: «خیلی متأسفم، خانم، خواهرم... اون چیزی که حساسیت داشت رو خورده و الان تا یک مدت نمیتونه حرف بزنه. شما آشناش هستید؟»
آنیا، در حالی که عرقِ سرد بر پیشانیاش نشسته بود، پالتوی ناتسو را محکم فشار داد. ناتسو که متوجه این فشارِ مضطربانه شد، یک خندهی الکی و مصنوعی زد و گفت: «آره دیگه، اینطوری شده...»
یور با کنجکاوی به ناتسو نگاه کرد و در ذهن خود گفت:«این پسر یکم آشنا میزنه...»
آنیا با شنیدن صدای ذهن ضربان قلبش بالاتر رفت.
یور با کمی مکث گفت: «اوه! بله، من آلما چان رو میشناسم!»
ناتسو که نمیخواست بیشتر از این درگیر شود، گفت: «اوه که اینطور...»
یور که احساس کرد مزاحم شده، سریع گفت: «من نمیخواستم مزاحمتون بشم. حالا که حال آلما چان خوب نیست، بهتره زودتر برین خونه. تو هم لطفاً بیشتر مراقب خودت باش آلما چان!»
آنیا با بدنی خشک شده، فقط توانست سری تکان دهد. ناتسو هم با همان لبخندِ مصنوعی، خداحافظی کرد: «ما دیگه میریم، امیدوارم بعداً دوباره همو ملاقات کنیم.»
به محض اینکه لوید و یور از دیدِ آنیا دور شدند، آنیا شال گردنش را پایین آورد و با صدایی که از شدت فشار آزاد شده بود، گفت: «داشتم سکته میکردم!»
ناتسو که بالاخره آرام شده بود، با شیطنت و کمی شوخی گفت: «مامان و بابات واقعاً ترسناکن!»
آنیا که هنوز از آن موقعیتِ وحشتناک در امان نبود، با اخم به ناتسو نگاه کرد و گفت: «اصلاً چرا امروز اونقدر اصرار کردی برام لباس بخری؟ لباس به چه دردم میخوره؟»
ناتسو نگاهش را دزدید و به زمین خیره شد. «خب... چون...»
آنیا با همان اخم قبلی تکرار کرد:« چون چی؟!»
ناتسو مکثی کرد، انگار که با خودش درگیر است، و ناگهان با لحنی که سعی میکرد خیلی عادی باشد، گفت: «وقتی اون دختره بلکبل میتونه برات لباس بخره، چرا من نتونم؟»
سکوتِ سنگینی میان آنها حاکم شد. آنیا ایستاد و با چشمانی که از تعجب گرد شده بود، به او خیره شد. ناتسو که ناگهان متوجه شد چه حرفی زده و چطور ممکن است به نظر برسد، گونه هایش از خجالت سرخ شد و با لکنت گفت: «چی شده؟ چرا...اینطوری نگام میکنی؟»
طولی نکشید که آن سکوتِ سنگین، با صدای خندههای بلند و رهاییبخشِ آنیا شکسته شد. او چنان میخندید که انگار تمام استرسهای روز در این خنده ذوب شده باشند.
ناتسو که از این خندهی ناگهانی مبهوت شده بود، گفت: «اول عصبی بودی، حالا داری میخندی؟!»
آنیا در حالی که سعی میکرد نفس بگیرد، با خندهای که هنوز در گلویش بود، گفت: «پس... پس آخرش به بکی حسادت کردی؟! داداشِ بزرگه، یا باید دوباره بهت بگم داداشِ کوچیکه؟»
صورت ناتسو سرخ سرخ شد: «ن...نه! اصلاً هم اینطور نیست!»
آنیا که هنوز میخندید، ادامه داد: «هی، اصلاً به چی حسادت کردی؟»
ناتسو در حالی که گونههایش را از خجالت تب کرده بود، با لحنی که سعی میکرد جدی باشد اما گویی شکست خورده بود، گفت: «بهت که گفتم حسادت نکردم! اینقدر بهم نخند!»
اما آنیا، از لحظهی آن اعترافِ بیاختیارِ ناتسو تا رسیدن به خانه، مدام با آن خندههای شیطنتآمیز، سر به سر او میگذاشت و ناتسو هم،در حالی که صورتش را در دستانش گرفته بود، فقط راهش را کشانکشان به سمت خانه ادامه میداد...
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۸۰
....
صدایی که از پشت سر، دنیای آنیا را از هم پاشید، یور بود! او با تعجب و کنجکاوی به آنها نزدیک میشد.
آنیا در ذهن خود فریاد زد:«چطور ممکنه؟! مامان پشت سرمه؟!»
در آن لحظه، هم آنیا و هم ناتسو، هر دو به یک اندازه از شدت استرس و خشمِ ناشی از این موقعیت، در یک حالتِ انجماد فرو رفتند.
لوید که متوجه ایستادنِ ناگهانی آنها شده بود، با نگاهی دقیق پرسید: «یه آشنا دیدی یور سان؟»
یور که هنوز با تردید به آن دو نگاه میکرد، گفت: «آره... فکر کنم؟» و دوباره با صدایی بلندتر، در حالی که انگار از دیدنِ آنها تعجب کرده، صدا زد: «آلما چان! خودتی مگه نه؟ چرا هیچی نمیگی؟»
آنیا، در حالی که از شدت استرس می لرزید زیر لب به ناتسو میگفت: «حالا چه غلطی بکنم؟!»، ناتسو نفسی عمیق کشید و با لحنی که سعی میکرد کاملاً طبیعی به نظر برسد، گفت: «نگران نباش...» و بعد با صدایی که برای بقیه شنیده میشد، ادامه داد: «خیلی متأسفم، خانم، خواهرم... اون چیزی که حساسیت داشت رو خورده و الان تا یک مدت نمیتونه حرف بزنه. شما آشناش هستید؟»
آنیا، در حالی که عرقِ سرد بر پیشانیاش نشسته بود، پالتوی ناتسو را محکم فشار داد. ناتسو که متوجه این فشارِ مضطربانه شد، یک خندهی الکی و مصنوعی زد و گفت: «آره دیگه، اینطوری شده...»
یور با کنجکاوی به ناتسو نگاه کرد و در ذهن خود گفت:«این پسر یکم آشنا میزنه...»
آنیا با شنیدن صدای ذهن ضربان قلبش بالاتر رفت.
یور با کمی مکث گفت: «اوه! بله، من آلما چان رو میشناسم!»
ناتسو که نمیخواست بیشتر از این درگیر شود، گفت: «اوه که اینطور...»
یور که احساس کرد مزاحم شده، سریع گفت: «من نمیخواستم مزاحمتون بشم. حالا که حال آلما چان خوب نیست، بهتره زودتر برین خونه. تو هم لطفاً بیشتر مراقب خودت باش آلما چان!»
آنیا با بدنی خشک شده، فقط توانست سری تکان دهد. ناتسو هم با همان لبخندِ مصنوعی، خداحافظی کرد: «ما دیگه میریم، امیدوارم بعداً دوباره همو ملاقات کنیم.»
به محض اینکه لوید و یور از دیدِ آنیا دور شدند، آنیا شال گردنش را پایین آورد و با صدایی که از شدت فشار آزاد شده بود، گفت: «داشتم سکته میکردم!»
ناتسو که بالاخره آرام شده بود، با شیطنت و کمی شوخی گفت: «مامان و بابات واقعاً ترسناکن!»
آنیا که هنوز از آن موقعیتِ وحشتناک در امان نبود، با اخم به ناتسو نگاه کرد و گفت: «اصلاً چرا امروز اونقدر اصرار کردی برام لباس بخری؟ لباس به چه دردم میخوره؟»
ناتسو نگاهش را دزدید و به زمین خیره شد. «خب... چون...»
آنیا با همان اخم قبلی تکرار کرد:« چون چی؟!»
ناتسو مکثی کرد، انگار که با خودش درگیر است، و ناگهان با لحنی که سعی میکرد خیلی عادی باشد، گفت: «وقتی اون دختره بلکبل میتونه برات لباس بخره، چرا من نتونم؟»
سکوتِ سنگینی میان آنها حاکم شد. آنیا ایستاد و با چشمانی که از تعجب گرد شده بود، به او خیره شد. ناتسو که ناگهان متوجه شد چه حرفی زده و چطور ممکن است به نظر برسد، گونه هایش از خجالت سرخ شد و با لکنت گفت: «چی شده؟ چرا...اینطوری نگام میکنی؟»
طولی نکشید که آن سکوتِ سنگین، با صدای خندههای بلند و رهاییبخشِ آنیا شکسته شد. او چنان میخندید که انگار تمام استرسهای روز در این خنده ذوب شده باشند.
ناتسو که از این خندهی ناگهانی مبهوت شده بود، گفت: «اول عصبی بودی، حالا داری میخندی؟!»
آنیا در حالی که سعی میکرد نفس بگیرد، با خندهای که هنوز در گلویش بود، گفت: «پس... پس آخرش به بکی حسادت کردی؟! داداشِ بزرگه، یا باید دوباره بهت بگم داداشِ کوچیکه؟»
صورت ناتسو سرخ سرخ شد: «ن...نه! اصلاً هم اینطور نیست!»
آنیا که هنوز میخندید، ادامه داد: «هی، اصلاً به چی حسادت کردی؟»
ناتسو در حالی که گونههایش را از خجالت تب کرده بود، با لحنی که سعی میکرد جدی باشد اما گویی شکست خورده بود، گفت: «بهت که گفتم حسادت نکردم! اینقدر بهم نخند!»
اما آنیا، از لحظهی آن اعترافِ بیاختیارِ ناتسو تا رسیدن به خانه، مدام با آن خندههای شیطنتآمیز، سر به سر او میگذاشت و ناتسو هم،در حالی که صورتش را در دستانش گرفته بود، فقط راهش را کشانکشان به سمت خانه ادامه میداد...
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۶.۶k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط