عشقی حقیقی
بادیگارد :چیییییییییی
یور :ن...نکنه بلایی سرش اومده
بادیگارد اندر ذهن خود:باید یه جوری آرومش کنم که فکر کنه همه چیز امنه تا در آینده برای ارباب دامیان مشکلی پیش نیاد
بادیگارد:یه لحظه خانم ................ها خانم همین الان پیام به دستم رسیده که خانم انیا برگشته عمارت انگار دیشب رفته بوده پیش خانم بکی(دروغ)
یور :مطمئن باشم
بادیگارد:مطمئن باشی خانم
یور:هوووووووو(نفس عمیق)
بادیگارد :خوب من دیگه رفع زحمت کنم
یور :اوه خدا نگه دارتون
یور اوند داخل در و بست و رفت کنترل لوید نشسته همه چیز رو گفت (اوه تا یادم نرفته بگم لوید و یور ازدواج کردند و دیگه هم از هم خجالت نمیکشند یه بارم جلوی یوری همو بوسیدن صورت یوری در اون لحظه😭😱 البته از این کارا لوید و یور زیاد انجام میدن با اولشون نبوده😂)
لوید:پس خدا روشکر
یور :آره خداروشکر
لوید :خوب عزیز دلم من دیگه برم که دیرم شد
لوید میخواست بره که یور گفت :لوید....میخوایی بدون اینکه منو بغل کنی بری ها
و بعد یه صورت خیلی مظلوم گرفت به خودش لوید رد نکنه لوید هم رفت و یور رو محکم بغلش کرد و اونو بوسید
لوید:خداحافظ عزیزم
یور:خداحافظ عزیزم تو کارات موفق باشی زود هم برگرد خونه
لوید خندید و گفت :باشه
لوید رفت و یور هم با لبخند رفت پیش باند
یور :باندو غذا میخوایی
باند:بافففففففف (معنی یعنی اره )
یور :باشه الان برات میارم
یور غذای باندو رو داد و رفت خونه رو تمیز کنه که چشمش به عکس های قدیم افتاد همون که تو کتاب بود یه کتابه که توش عکس ها توشه امیدوارم فهمیده باشید یور عکس بچه گی های انیا رو دید و لبخند پاک شد و شروع کرد به گریه و با خودش گفت :نگاه کن چقدر کوچولو بوده کاش زمان برگرده اوم دوباره کوچولو بشه (یه نکته یور یه بار باردار بوده اما بخاطر کارش بچه ش مرد زیاد هم ناراحت نشد چون انیا رو داره اما خوب بچه شه دیگه اونم ناراحت شده )اما دیگه بچه دار نمیشه
-دهنت رو وا کن دیگه بی ریخت
انیا اندر ذهن خود :اینجا کجاست کجام این زنه دیگه کیه چرا کل بدنم درد میکنه دهنم رو بسته انتظار داره حرف بزنم واییییی خدا من دامیان رو میخوام
-هه ترسیدی کوچولو پسرا انقدر بزنیدش که شب ها با ترس زیر پتو به خودش بپیچه
-چشممممم (همگی گفتن )
همگی شروع کردن به زدن انیا و انیا فقط گریه میکرد و انیا خیلی درد داشت تو بدنش خوب با طناب و چوب میزدن بچمو دیگه کافیه یور بفهمه همرو به هفت روش صامورایی هفتصد تیکه کنه
بفرمایید اینم ازتین پارت
یور :ن...نکنه بلایی سرش اومده
بادیگارد اندر ذهن خود:باید یه جوری آرومش کنم که فکر کنه همه چیز امنه تا در آینده برای ارباب دامیان مشکلی پیش نیاد
بادیگارد:یه لحظه خانم ................ها خانم همین الان پیام به دستم رسیده که خانم انیا برگشته عمارت انگار دیشب رفته بوده پیش خانم بکی(دروغ)
یور :مطمئن باشم
بادیگارد:مطمئن باشی خانم
یور:هوووووووو(نفس عمیق)
بادیگارد :خوب من دیگه رفع زحمت کنم
یور :اوه خدا نگه دارتون
یور اوند داخل در و بست و رفت کنترل لوید نشسته همه چیز رو گفت (اوه تا یادم نرفته بگم لوید و یور ازدواج کردند و دیگه هم از هم خجالت نمیکشند یه بارم جلوی یوری همو بوسیدن صورت یوری در اون لحظه😭😱 البته از این کارا لوید و یور زیاد انجام میدن با اولشون نبوده😂)
لوید:پس خدا روشکر
یور :آره خداروشکر
لوید :خوب عزیز دلم من دیگه برم که دیرم شد
لوید میخواست بره که یور گفت :لوید....میخوایی بدون اینکه منو بغل کنی بری ها
و بعد یه صورت خیلی مظلوم گرفت به خودش لوید رد نکنه لوید هم رفت و یور رو محکم بغلش کرد و اونو بوسید
لوید:خداحافظ عزیزم
یور:خداحافظ عزیزم تو کارات موفق باشی زود هم برگرد خونه
لوید خندید و گفت :باشه
لوید رفت و یور هم با لبخند رفت پیش باند
یور :باندو غذا میخوایی
باند:بافففففففف (معنی یعنی اره )
یور :باشه الان برات میارم
یور غذای باندو رو داد و رفت خونه رو تمیز کنه که چشمش به عکس های قدیم افتاد همون که تو کتاب بود یه کتابه که توش عکس ها توشه امیدوارم فهمیده باشید یور عکس بچه گی های انیا رو دید و لبخند پاک شد و شروع کرد به گریه و با خودش گفت :نگاه کن چقدر کوچولو بوده کاش زمان برگرده اوم دوباره کوچولو بشه (یه نکته یور یه بار باردار بوده اما بخاطر کارش بچه ش مرد زیاد هم ناراحت نشد چون انیا رو داره اما خوب بچه شه دیگه اونم ناراحت شده )اما دیگه بچه دار نمیشه
-دهنت رو وا کن دیگه بی ریخت
انیا اندر ذهن خود :اینجا کجاست کجام این زنه دیگه کیه چرا کل بدنم درد میکنه دهنم رو بسته انتظار داره حرف بزنم واییییی خدا من دامیان رو میخوام
-هه ترسیدی کوچولو پسرا انقدر بزنیدش که شب ها با ترس زیر پتو به خودش بپیچه
-چشممممم (همگی گفتن )
همگی شروع کردن به زدن انیا و انیا فقط گریه میکرد و انیا خیلی درد داشت تو بدنش خوب با طناب و چوب میزدن بچمو دیگه کافیه یور بفهمه همرو به هفت روش صامورایی هفتصد تیکه کنه
بفرمایید اینم ازتین پارت
- ۲۰.۱k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط