✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**
✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**
(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)
دامیان توی اتاقش قدم میزد و مدام با خودش کلکل میکرد.
دامیان: {چرا امروز از اون دختره دفاع کردم؟! یعنی چه مرگم شده؟! اون فقط یه کله صورتیِ دردسرسازه... ولی... وقتی اونجا تنهاست و آنجلینا داره اذیتش میکنه، یک جوری میشه که انگار... آرررر آررر! دارم دیوونه میشم! 😫💥}
خدمتکار با سینی چای در زد و وارد شد: «آقازاده، چاییتون سرد شد... اتفاقی افتاده؟»
دامیان (با قیافهای جدی و مغرور): «هیچچیز! برو بیرون!»
(خانه فورجرها 🏡)
لوید روی مبل نشسته بود و داشت روی پروندههای محرمانهاش کار میکرد. یور داشت برای آنیا بادوم زمینی میآورد.
یور: «آنیا جان، امروز مدرسه چطور گذشت؟ اتفاق خاصی نیفتاد؟»
آنیا: «مامان... امروز پسر دوم یه کارهایی کرد... فکر کنم مغزش تاب برداشته! 😎🥜»
لوید (در حالی که عینکاش را جابهجا میکرد): {پسر دوم؟ دامیان دزموند؟ این پسر نقش مهمی در ارتباط با پدرش (مَتئو دزموند) دارد. اگر رفتار او با آنیا اینقدر دوستانه شده، یعنیoperation Strix یک قدم به جلو رفته!}
لوید: «آنیا، ارتباطت با دامیان چطور پیش میرود؟ فردا سعی کن یک گفتگوی دوستانه با او داشته باشی. این برای... اممم، آینده تحصیلیات خیلی خوب است!»
آنیا: {بابا هم که باز داره نقشهی جاسوسی خودش رو اجرا میکنه!}
(روز بعد - زنگ ورزش ⚽)
بچه توی زمین حیاط مدرسه فوتبال بازی میکردند. دامیان ناخودآگاه نگاهش دنبال آنیا میگشت.
دامیان: {کجا رفت این کله صورتی؟ نکنه بازم...}
ناگهان توپ با سرعت زیادی از ناکجاآباد به سمت سر آنیا پرتاب شد!
آنیا غرق در افکار خودش بود و متوجه نشد: {هان؟!}
دامیان با چشمهای گرد شده: «آنیاااا! مراقب باش!» 😱
دامیان با یک حرکت سریع خودش رو پرت کرد جلوی آنیا و توپ محکم خورد توی سرِ خودش! 💥⚽
دامیان افتاد روی زمین و ستارهها جلوی چشمش رقصیدند! ✨💫
آنیا: 😳🤯 {پسر دوم... خودش رو فدا کرد؟! خودش رو سپر بلا کرد؟!}
بکی از آن طرف زمین جیغ کشید و غش کرد: «خدای من! پارتِ فداکاریِ قهرمانانه هم اتفاق افتاد! آمبولانسِ عشق بیاد! 😍🚑»...
بچه ها این داستان داره خیلی خوب پیش میره هااااا...
(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)
دامیان توی اتاقش قدم میزد و مدام با خودش کلکل میکرد.
دامیان: {چرا امروز از اون دختره دفاع کردم؟! یعنی چه مرگم شده؟! اون فقط یه کله صورتیِ دردسرسازه... ولی... وقتی اونجا تنهاست و آنجلینا داره اذیتش میکنه، یک جوری میشه که انگار... آرررر آررر! دارم دیوونه میشم! 😫💥}
خدمتکار با سینی چای در زد و وارد شد: «آقازاده، چاییتون سرد شد... اتفاقی افتاده؟»
دامیان (با قیافهای جدی و مغرور): «هیچچیز! برو بیرون!»
(خانه فورجرها 🏡)
لوید روی مبل نشسته بود و داشت روی پروندههای محرمانهاش کار میکرد. یور داشت برای آنیا بادوم زمینی میآورد.
یور: «آنیا جان، امروز مدرسه چطور گذشت؟ اتفاق خاصی نیفتاد؟»
آنیا: «مامان... امروز پسر دوم یه کارهایی کرد... فکر کنم مغزش تاب برداشته! 😎🥜»
لوید (در حالی که عینکاش را جابهجا میکرد): {پسر دوم؟ دامیان دزموند؟ این پسر نقش مهمی در ارتباط با پدرش (مَتئو دزموند) دارد. اگر رفتار او با آنیا اینقدر دوستانه شده، یعنیoperation Strix یک قدم به جلو رفته!}
لوید: «آنیا، ارتباطت با دامیان چطور پیش میرود؟ فردا سعی کن یک گفتگوی دوستانه با او داشته باشی. این برای... اممم، آینده تحصیلیات خیلی خوب است!»
آنیا: {بابا هم که باز داره نقشهی جاسوسی خودش رو اجرا میکنه!}
(روز بعد - زنگ ورزش ⚽)
بچه توی زمین حیاط مدرسه فوتبال بازی میکردند. دامیان ناخودآگاه نگاهش دنبال آنیا میگشت.
دامیان: {کجا رفت این کله صورتی؟ نکنه بازم...}
ناگهان توپ با سرعت زیادی از ناکجاآباد به سمت سر آنیا پرتاب شد!
آنیا غرق در افکار خودش بود و متوجه نشد: {هان؟!}
دامیان با چشمهای گرد شده: «آنیاااا! مراقب باش!» 😱
دامیان با یک حرکت سریع خودش رو پرت کرد جلوی آنیا و توپ محکم خورد توی سرِ خودش! 💥⚽
دامیان افتاد روی زمین و ستارهها جلوی چشمش رقصیدند! ✨💫
آنیا: 😳🤯 {پسر دوم... خودش رو فدا کرد؟! خودش رو سپر بلا کرد؟!}
بکی از آن طرف زمین جیغ کشید و غش کرد: «خدای من! پارتِ فداکاریِ قهرمانانه هم اتفاق افتاد! آمبولانسِ عشق بیاد! 😍🚑»...
بچه ها این داستان داره خیلی خوب پیش میره هااااا...
- ۹۹
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط