عشقی حقیقی
دامیان داد زد و گفت :بهت یاد ندادن در بزنی بروبیرون انیا هم ول کن
جولیا :نمیرم
دامیان هم عصبی شد ولی آروم گفت:لطفا همین الان از اینجا برو
جولیا:گفتم که نمی...
که حرف جولیا با حرف دامیان قط شد دامیان با جدیت و سردی رو به جولیا کرد و گفت:اگه همین الان نری مجبورم از خشونت استفاده کنم
جولیا هم ترسید و بلند شد و رو به انیا کرد و گفت :دارم برات روز گار رو برات سیاه میک.....
جولیا میخواست حرف بزنه که با قیافه ی عصبی و ترسناک دامیان روبه رو شد و حرفش و عوض کرد گفت : بد میبینی
جولیا وقتی حرفش و زد با تمام قدرت رفت بیرون دامیان هم هنوز عصبی بود و انیا متوجه عصبانیت بیش از اندازه دامیان شد و سعی کرد اون رو آروم کنه اون گفت :هی دامیان ..آروم باش من حالم خوبه بیا بریم...بیا بریم بشینیم (شاید از خودتون بپرسین لوید و یور چرا از انیا خبری نمیگیرن چون بکی به اونا گفت که چند روزی پیش دامیان میمونه تا حالش خوب بشه لوید و یور هم قبول کردن)انیا دست دامیان رو گرفت بردش و دامیان نشت رو تخت انیا ظرف غذا گرفت دستش و قاشق رو برد طرف دامیان و گفت :بگو عاااااااااا
دامیان هم که سرخ شده بود گفت:عااااا
بعد از چند دقیقه انیا هی تعجب میکرد چون دامیان خیلی آروم غذا میخورد انیا فکر کرد حال دامیان داره خوب میشه ولی دریغ از اینکه دامیان کنار اون از بیماری رنج نمیکشه چون وقتی کنار انیا بود انگار حالش از خوب هم خوب تره انیا تنها دکتر دامیان بود دکتری که با عشق بیمارش رو درمان میکنه
بفرمایید اینم از این پارت پارت بعد هم الان بزارم؟
جولیا :نمیرم
دامیان هم عصبی شد ولی آروم گفت:لطفا همین الان از اینجا برو
جولیا:گفتم که نمی...
که حرف جولیا با حرف دامیان قط شد دامیان با جدیت و سردی رو به جولیا کرد و گفت:اگه همین الان نری مجبورم از خشونت استفاده کنم
جولیا هم ترسید و بلند شد و رو به انیا کرد و گفت :دارم برات روز گار رو برات سیاه میک.....
جولیا میخواست حرف بزنه که با قیافه ی عصبی و ترسناک دامیان روبه رو شد و حرفش و عوض کرد گفت : بد میبینی
جولیا وقتی حرفش و زد با تمام قدرت رفت بیرون دامیان هم هنوز عصبی بود و انیا متوجه عصبانیت بیش از اندازه دامیان شد و سعی کرد اون رو آروم کنه اون گفت :هی دامیان ..آروم باش من حالم خوبه بیا بریم...بیا بریم بشینیم (شاید از خودتون بپرسین لوید و یور چرا از انیا خبری نمیگیرن چون بکی به اونا گفت که چند روزی پیش دامیان میمونه تا حالش خوب بشه لوید و یور هم قبول کردن)انیا دست دامیان رو گرفت بردش و دامیان نشت رو تخت انیا ظرف غذا گرفت دستش و قاشق رو برد طرف دامیان و گفت :بگو عاااااااااا
دامیان هم که سرخ شده بود گفت:عااااا
بعد از چند دقیقه انیا هی تعجب میکرد چون دامیان خیلی آروم غذا میخورد انیا فکر کرد حال دامیان داره خوب میشه ولی دریغ از اینکه دامیان کنار اون از بیماری رنج نمیکشه چون وقتی کنار انیا بود انگار حالش از خوب هم خوب تره انیا تنها دکتر دامیان بود دکتری که با عشق بیمارش رو درمان میکنه
بفرمایید اینم از این پارت پارت بعد هم الان بزارم؟
- ۱۵.۶k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط