007-آلما ویسکی - پارت ۵۵
....
007-آلما ویسکی - پارت ۵۵
....
آنیا در حالی که از رستوران فاصله میگرفت، هنوز گرمای آغوش یور را روی پوستش حس میکرد. قدمهایش سنگین بود، اما نه از خستگی، بلکه از سنگینیِ حقیقتی که تازه کشف کرده بود. او در ذهن خود مدام همان جملهی یور را تکرار میکرد:«اگر آنیا-سان هنوز اینجا بود...»
این کلمات باعث می شد روح مردهٔ آنیا فورجر دوباره در بدن او زنده شود.
وقتی به نزدیکیِ خانه رسید، قلبش دوباره شروع به تپیدن کرد. او میدانست که ناتسو با آن نگاهِ تیزبینش، حتماً متوجهِ تغییرِ حال و هوای او شده است. آنیا با چهرهای که هنوز ردی از سرخیِ خجالت و اشک در آن بود، جلو رفت و با تردید به ناتسو که جلوی در منتظرش بود ، نزدیک شد.
ناتسو، با همان چهرهی آرام و کمی کنایهآمیز، نگاهی به چهرهی آنیا انداخت و ابرویی بالا برد.
او با لحنی که سعی میکرد خونسرد باشد، اما رگههایی از نگرانی در آن پنهان بود، گفت: « این قیافه رو می شناسم، مثل همون باری که برای اولین بار با بلکبل رفتی بیرون...چرا سرت پایینه؟ از جنگ که برنگشتی خواهر کوچولو.»
آنیا که میخواست بیخیال به نظر برسد، سعی کرد لبخندی بزند، اما لبهایش هنوز از اثرِ گریه کمی میلرزید. او با صدایی که سعی میکرد محکم باشد، گفت: «هیچی نیست... فقط... فقط یه کم احساساتی شدم.»
ناتسو چند قدم جلوتر آمد و با نگاهی نافذ، مستقیم به چشمان آنیا خیره شد. او سکوت کرد، اما نگاهش به شدت سوالبرانگیز بود. او متوجهِ آن برقِ خاص در چشمهای آنیا شده بود؛ برقی که نه از شادی بود و نه از خشم، بلکه از نوعی «شناخت» میآمد.
ناتسو با صدایی بم و کمی نرمتر از همیشه، گفت: « به نظر میاد، گریه کردی ، به علاوه حس میکنم تغییر کردی. یه چیزی توی نگاهت هست که... انگار تازه یه چیزی رو فهمیدی که قبلاً نمیدونستی.»
آنیا نگاهش را دزدید و با صدایی که سعی میکرد پنهانی باشد، زیر لب گفت: «تو خیلی سریع همهچیز رو میفهمی، داداش بزرگه!»
سپس با صدایی آرام تر گفت:« این ویژگیت منو یاد بابا می اندازه!»
ناتسو پوزخند کوتاهی زد، اما این بار برخلاف همیشه، آن لبخند از سرِ شیطنت نبود، بلکه از سرِ نگرانی به تغییرِ ناگهانیِ خواهر کوچکش بود. او راه را برای ورود آنیا باز کرد و گفت: «بیا داخل. بیا ببینیم این "فهمیدنهای جدیدت" چه داستانهای جدیدی برامون داره.»
...
ناتسو، قدمی به جلو برداشت و با لحنی که ترکیبی از شک و نگرانی بود، پرسید: «حالا بهم می گی چرا چشمات اینقدر قرمزه، خواهر کوچیکه؟»
آنیا که هنوز گرمای سرخندگیِ گونههایش را حس میکرد، سعی کرد با تتهپته و نگاهی که به زمین دوخته شده بود، انکار کند: «من...خب...»
ناتسو پوزخند ملایمی زد و با لحنی که انگار داشت ورقهای پنهانِ ذهن او را میخواند، گفت: «اتفاق بدی افتاد؟»
آنیا، در حالی که میخواست پردهی دفاعیاش را حفظ کند، بلافاصله پاسخ داد: «نه، همه چیز خوب پیش رفت.»
اما ناتسو از تسلیم شدن در برابر این انکار ساده برنگشت: «پس چرا اینطوری گریه کردی؟»
آنیا سکوت کرد. سکوتی که انگار تمامِ دنیایش را در بر گرفته بود. او در میانهی آن سکوت، حقیقتی را که از خود نیز پنهان میکرد، بیرون ریخت: «من... فهمیدم که مامان فراموشم نکرده بود.»
برقِ خاصی در چشمان ناتسو درخشید. او لبخندی زد که معنای عمیقی داشت و گفت: «عالیه. پس... بچهی دیگه ای هم در کار نیست؟»
آنیا که انگار، هدفِ اصلی خود را از دست داده بود، با تعجبی که از ته دل برمیخواست، زیر لب زمزمه کرد: «وای... من... من این رو از ذهنش نشنیدم...»
ناتسو، سعی کرد از آن فضایِ سنگین خارج شود: «پس قراره دوباره برای دیدنش بری؟»
آنیا بلافاصله، با تدافعی که از شدتِ شوک بود، جواب داد: «نه! معلومه که نه! اصلاً به چه بهانهای باید این کار رو بکنم؟»
او مکث کرد و با خندهای کوتاه و تلخ، سعی کرد موقعیت را عادی نشان دهد: «به هر حال، حتی اگه بچهی دیگهای هم در کار باشه، شاید یکم خودخواهی باشه... اما من خوشحالم که حداقل مامان هنوز به من فکر میکنه. پس... میخوام بیخیالِ اون بچه بشم.»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-آلما ویسکی - پارت ۵۵
....
آنیا در حالی که از رستوران فاصله میگرفت، هنوز گرمای آغوش یور را روی پوستش حس میکرد. قدمهایش سنگین بود، اما نه از خستگی، بلکه از سنگینیِ حقیقتی که تازه کشف کرده بود. او در ذهن خود مدام همان جملهی یور را تکرار میکرد:«اگر آنیا-سان هنوز اینجا بود...»
این کلمات باعث می شد روح مردهٔ آنیا فورجر دوباره در بدن او زنده شود.
وقتی به نزدیکیِ خانه رسید، قلبش دوباره شروع به تپیدن کرد. او میدانست که ناتسو با آن نگاهِ تیزبینش، حتماً متوجهِ تغییرِ حال و هوای او شده است. آنیا با چهرهای که هنوز ردی از سرخیِ خجالت و اشک در آن بود، جلو رفت و با تردید به ناتسو که جلوی در منتظرش بود ، نزدیک شد.
ناتسو، با همان چهرهی آرام و کمی کنایهآمیز، نگاهی به چهرهی آنیا انداخت و ابرویی بالا برد.
او با لحنی که سعی میکرد خونسرد باشد، اما رگههایی از نگرانی در آن پنهان بود، گفت: « این قیافه رو می شناسم، مثل همون باری که برای اولین بار با بلکبل رفتی بیرون...چرا سرت پایینه؟ از جنگ که برنگشتی خواهر کوچولو.»
آنیا که میخواست بیخیال به نظر برسد، سعی کرد لبخندی بزند، اما لبهایش هنوز از اثرِ گریه کمی میلرزید. او با صدایی که سعی میکرد محکم باشد، گفت: «هیچی نیست... فقط... فقط یه کم احساساتی شدم.»
ناتسو چند قدم جلوتر آمد و با نگاهی نافذ، مستقیم به چشمان آنیا خیره شد. او سکوت کرد، اما نگاهش به شدت سوالبرانگیز بود. او متوجهِ آن برقِ خاص در چشمهای آنیا شده بود؛ برقی که نه از شادی بود و نه از خشم، بلکه از نوعی «شناخت» میآمد.
ناتسو با صدایی بم و کمی نرمتر از همیشه، گفت: « به نظر میاد، گریه کردی ، به علاوه حس میکنم تغییر کردی. یه چیزی توی نگاهت هست که... انگار تازه یه چیزی رو فهمیدی که قبلاً نمیدونستی.»
آنیا نگاهش را دزدید و با صدایی که سعی میکرد پنهانی باشد، زیر لب گفت: «تو خیلی سریع همهچیز رو میفهمی، داداش بزرگه!»
سپس با صدایی آرام تر گفت:« این ویژگیت منو یاد بابا می اندازه!»
ناتسو پوزخند کوتاهی زد، اما این بار برخلاف همیشه، آن لبخند از سرِ شیطنت نبود، بلکه از سرِ نگرانی به تغییرِ ناگهانیِ خواهر کوچکش بود. او راه را برای ورود آنیا باز کرد و گفت: «بیا داخل. بیا ببینیم این "فهمیدنهای جدیدت" چه داستانهای جدیدی برامون داره.»
...
ناتسو، قدمی به جلو برداشت و با لحنی که ترکیبی از شک و نگرانی بود، پرسید: «حالا بهم می گی چرا چشمات اینقدر قرمزه، خواهر کوچیکه؟»
آنیا که هنوز گرمای سرخندگیِ گونههایش را حس میکرد، سعی کرد با تتهپته و نگاهی که به زمین دوخته شده بود، انکار کند: «من...خب...»
ناتسو پوزخند ملایمی زد و با لحنی که انگار داشت ورقهای پنهانِ ذهن او را میخواند، گفت: «اتفاق بدی افتاد؟»
آنیا، در حالی که میخواست پردهی دفاعیاش را حفظ کند، بلافاصله پاسخ داد: «نه، همه چیز خوب پیش رفت.»
اما ناتسو از تسلیم شدن در برابر این انکار ساده برنگشت: «پس چرا اینطوری گریه کردی؟»
آنیا سکوت کرد. سکوتی که انگار تمامِ دنیایش را در بر گرفته بود. او در میانهی آن سکوت، حقیقتی را که از خود نیز پنهان میکرد، بیرون ریخت: «من... فهمیدم که مامان فراموشم نکرده بود.»
برقِ خاصی در چشمان ناتسو درخشید. او لبخندی زد که معنای عمیقی داشت و گفت: «عالیه. پس... بچهی دیگه ای هم در کار نیست؟»
آنیا که انگار، هدفِ اصلی خود را از دست داده بود، با تعجبی که از ته دل برمیخواست، زیر لب زمزمه کرد: «وای... من... من این رو از ذهنش نشنیدم...»
ناتسو، سعی کرد از آن فضایِ سنگین خارج شود: «پس قراره دوباره برای دیدنش بری؟»
آنیا بلافاصله، با تدافعی که از شدتِ شوک بود، جواب داد: «نه! معلومه که نه! اصلاً به چه بهانهای باید این کار رو بکنم؟»
او مکث کرد و با خندهای کوتاه و تلخ، سعی کرد موقعیت را عادی نشان دهد: «به هر حال، حتی اگه بچهی دیگهای هم در کار باشه، شاید یکم خودخواهی باشه... اما من خوشحالم که حداقل مامان هنوز به من فکر میکنه. پس... میخوام بیخیالِ اون بچه بشم.»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۱۱.۲k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط