{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیگر مرا به معجزه دعوت نمی کنی

دیگر مرا به معجزه دعوت نمی کنی
با من ز درد حادثه صحبت نمی کنی

دیریست پشت پنجره ماندم که رد شوی
اما تو مدتی ست اجابت نمی کنی

دلی که داده ای به من از یاد برده ای
گفتی ز باغ پنجره هجرت نمی کنی

بیمار عشق توست پرستوی روح من
از این مریض خسته عیادت نمی کنی
دیدگاه ها (۱)

اندر دل من مها دل‌افروز تویییاران هستند و لیک دلسوز توییشادن...

من آمـده ام از لـب تــو ، قـند بســازماز قصه ی دلــدادگی ام ...

مثل یک روحی ؛ رها از بند زندان و تنی!دور هم باشی اگر از من ٬...

در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ایسوختم زین آشنایان؛ ای خو...

کآیا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۲✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p70لبخند هوانگ آروم محو شد._«پس بریم درب...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖صبح روز بعد، سئول هنگام صبحان...

⋆ ───────── ☾ ───────── ⋆✞ 𝐨𝐧𝐞 𝐯𝐢𝐜𝐭𝐢𝐦, 𝐬𝐞𝐯𝐞𝐧 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬, 𝐨𝐧𝐞 𝐭𝐫...

007-پنهان در مه - پارت ۷۷

پارت:²صبح، با صدای باز شدن پرده‌ها آغاز نشد؛ با صدای باران آ...

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

معامله p5بالاخره شب تمام شد.نور کم‌رنگ صبح از میان پرده‌های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط