دیگر مرا به معجزه دعوت نمی کنی

دیگر مرا به معجزه دعوت نمی کنی
با من ز درد حادثه صحبت نمیکنی

دیریست پشت پنجره ماندم که رد شوی
اما تو مدتیست اجابت نمی کنی

قولی که داده ای به من از یاد برده ای
گفتی ز باغ پنجره هجرت نمیکنی
دیدگاه ها (۱)

گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتانآمد آن گل‌عِذار کوفت مَرا ...

ای سروِ ناز، بر سرِ پیمانِ ما بمانای ماهِ شب، به خلوتِ چشمان...

همه دغدغه‌ها و ترسهای یه رابطه رو الن دوباتن مثل یه معجزه در...

پدرم نیست ...

فراتر از خویش

کآیا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۲✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟙𝟞 گر تو گناهِ من شوی ، توبه نمی‌کنم ز تو ،جامِ لبت ب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

پارت ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط