عشق وحشی۲

پارت۴
پدری که اگه کارشو انجام نمیدادم عشق زندگیمو ازم میگرفت انتخاب سختی بود نه میتونم از ات دست بکشم نه از خون مامانم باید چیکار میکردم سخت بود انقدری که گزینه سوم هی میومد تو سرم تموم کن زندگیو احمقی تموم کن و بگو کم اوردم ولی نه گزینه سوم حماقت محضه فقط باید چندروزی و اروم باشم و دنبال یه راهی برای ازاد کردن ات باشم
ویو ات
سهروزی میگذشت از اون روزی که اوردنم اینجا چخبره؟چه اتفاقی داره میوفته؟این صحنه هایی که دارم میبینم چین؟ات کیه؟چرا انقدر درد میکشید؟صحنه های زیادی و میبینم ولی نمیدونم چین شاید خاطراتم ولی نقش اصلی همه این صحنه ها دختری به نام ات من یونام دختری که از پرستار خونه کوک تبدیل به زن خونه کوک شد هنوزم نفهمیدم چرا باید پرستاری میکردم به گفته کوک من دو سال پرستار مین هو پسر بامزه و شیرین کوکم و یه روز که رفتم بیرون تصادف کردم و حافظمو ازدست دادم یکم عجیبه چرا کوک هیچی از گذشتم نمیگفت؟ همیشه ازش میپرسیدم میپرسیدم چرا خانواده ای سراغم نمیان؟چرا دوستی نمیگه یونا کجاست؟ولی همیشه با یه بهونه ای می پیچوندم و منم ولش میکردم مین هووو احساسی که بهش دارم بیشتر از یه پرستار یا یه نامادریه احساس مادرانس با دیدنش غم بزرگی میاد تو سینم که نمیدونم از کجاست هر وقت بغلش میکنم هی احساس میکنم الان میگیرنش یادمه اولین باری که بغلس کردم جوری بغلش کردم که انگار همه عزمشونو جذب کرده بودن که ازم بگیرنش گریه میکردم و از بغلم بیرون نمیوردمش در باز شد با شدت برگشتم سمتش چی شده؟یه مرد که لباسای سیاه با ماسک و کلاه اومد تو
؟بلند شو
+کجا میبرینم
؟حرف نزن فقط بلندشو
+نمیخوام تا نگی کجا میبریم از جام جم نمیخورم
دستمو گرفت تقلا کردم که ول کنه
+ول کن دستمو میگم ولم کن هی
یهو جلوی دهنمو گرفت و صورتمو اورد بالا و ماسکشو برداشت با دیدنش هم متعجب هم خوشحال شدم
+کککوک
- حالا تشریف میارید
+باید فکر کنم
-باشع پس من میرم خودت با بادیگاردای بابام بیا باشه؟
+نه نه نه غلط کردم بریم بریم
-افرین دختر خوب
+خواهش میکنم
-بچه پروو
+نمیخوای بریم؟
-بریم
دستمو گرفت و بردم بیرون بعد کلی دزد و پلیس بازی اومدیم بیرون با تمام جون دل میدویدیم تا رسیدیم به ماشین
-بشین
+چشمممم
نشستم تو ماشین شروع کرد به رانندگی ساکت میروند و من به بیرون نگاه میکردم دلم برای دیدن اسمون تنگ شده بود نگهداشت انگار رسیدیم اومدیم پایین یه خونه بود با ذیدنش حس عجیبی بهم دست میداد انگار غریبه نبود اشنا اشنا بود یه حس دلتنگی به این خونه داشتم انگار میخواستم یکبار دیگه ببینمش ولی نمیشد رفتیم تو خونه خیلی اشنا بود کوک استرسی بهم نگاه میکرد و دلیل این استرس و نمیدونم خواستم وارد یه اتاق بشم که درش قفل بود که کوک ....
دیدگاه ها (۷)

پری کوچولوی منپارت ۸ویو روز عقدته: توی محضر بودیم کوک دستمو ...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

وقتی تولدت بودو..

#عشق _بعد _نفرت پارت 13ات: اره نگران نباشید میام کوک: هر جور...

از نفرت تا عشق درخواستیپارت 2ات: فاکک(ترس) جونگ کوک: پس بالا...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

اجبار به بدبختی پارت ۴۹

تک پارتی وقتی بهت خیانت کرد ولی فهمید ....... ( علامت ها ات ...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۴با کوک رفتیم یه پاساژ یه هودی ckبرداشت و حساب کردم و ب...

bts

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط