روزی را میبینم مرغانی که نزد ما دانه چیدند نزد همسایه تخم

روزی را میبینم مرغانی که نزد ما دانه چیدند نزد همسایه تخم گذاردند
ولی ایمان دارم روزی بوی کبابشان به مشامم خواهد رسید….
اندکی صبر سحر نزدیک است !
دیدگاه ها (۴)

#حکایت_قدیمی حکایت طمع‌کار و قاضی روزی مردی طمع‌کار نزد قاض...

روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا...

the end-part 2

پارت دهم (پارت آخر): «روی لبه‌ی آتش، رقص تا به آخر»مه غلیظی ...

پارت ۴۸سه روز از آن شب جهنمی گذشته بود. سه روزی که عمارتِ کی...

داستان دختر برفی

Part:4🥀صبح که از راه رسید رزا با تابش نور خورشید چشمان قهوه ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_34فصل پانزدهم |...

فاصله یک لبخند تا جنون

نمیبخشمت p.22

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط