{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۸

پارت ۴۸

سه روز از آن شب جهنمی گذشته بود. سه روزی که عمارتِ کیم، برخلافِ همیشه، در سکوتی مرگبار فرو رفته بود. دیگر خبری از مهمان‌ها، هیاهویِ ارث و میراث یا بحث‌هایِ سیاسی نبود. همه چیز تحت‌الشعاعِ یک کلمه بود: خاکستر.

رزا در اتاقِ اصلی، رویِ لبه‌ی تخت نشسته بود. لباسِ مشکیِ ساده‌ای به تن داشت و به نقطه‌ای نامعلوم رویِ دیوارِ مقابل خیره شده بود. دستبندی که تهیونگ به او داده بود، تنها چیزی بود که رویِ مچِ لاغرش خودنمایی می‌کرد. چشمانش، که زمانی پر از نور بود، حالا سرد و بی‌روح شده بود.

درِ اتاق بی‌صدا باز شد. تهیونگ وارد شد. سینیِ کوچکی در دست داشت. او دیگر آن مردِ کت‌وشلوار پوشِ شیک نبود؛ پیرهنِ سفیدش آستین‌بالا زده بود و خستگیِ عمیقی تویِ چهره‌اش نشسته بود.

سینی را روی میزِ کنارِ تخت گذاشت و بدونِ اینکه چیزی بگوید، کنارِ رزا نشست.

رزا حتی پلک هم نزد. صدایش، وقتی بالاخره سکوت را شکست، مثلِ خش‌خشِ برگ‌هایِ خشک بود:

— «هنوز پیداش نکردی؟»

تهیونگ دستش را رویِ شانه‌ی رزا گذاشت. لمسِ او گرم بود، اما رزا در آن لحظه فقط سرمایِ وجودش را حس می‌کرد.

— «دارم همه‌یِ راه‌ها رو می‌بندم، رزا. ته‌سوک مثلِ یه موشِ فاضلاب تویِ سوراخ‌سنبه‌ها قایم شده، اما نمی‌تونه تا ابد فرار کنه.»

رزا سرش را به سمتِ او چرخاند. چشمانِ خیسش، تهیونگ را نشانه گرفت.

— «خانواده‌م… اونا بی‌گناه بودن تهیونگ. اونا حتی نمی‌دونستن مافیا یعنی چی… اونا فقط… فقط زندگی می‌کردن.»

تهیونگ چانه‌ی او را گرفت و صورتش را به سمتِ خودش چرخاند. نگاهش نافذ، سرد و قاطع بود.

— «می‌دونم. و برای همین، اون دیگه تویِ این دنیا جایِ امنی نداره. نه برایِ ته‌سوک، نه برایِ هیچ‌کدوم از نوچه‌هاش.»

رزا لب‌هایش را لرزاند. انگار تازه متوجه شد که کجاست.

— «من دیگه هیچ‌کس رو ندارم. هیچ‌کس.»

تهیونگ یک قدم به او نزدیک‌تر شد. آن‌قدر نزدیک که رزا گرمایِ نفس‌هایش را رویِ صورتش حس می‌کرد. با صدایی که هیچ شباهتی به آرامشِ قبل نداشت، بلکه بویِ انتقام می‌داد، گفت:

— «اشتباه می‌کنی.»

او دستِ رزا را گرفت و رویِ قلبش گذاشت. ضربانِ قلبِ تهیونگ، تند و کوبنده بود.

— «تو منو داری. و تا وقتی من زنده‌م، این دستبند… این دستبند یعنی تو تحتِ حمایتِ خاندانِ کیمی. اگه کسی بخواد به تو دست درازی کنه، اول باید از رویِ جسدِ من رد بشه.»

رزا لرزید. تهیونگ بلند شد، به سمتِ پنجره رفت و پرده‌هایِ سنگین را کنار زد. نورِ خورشیدِ بی‌آزارِ صبح به داخل پاشید، اما چهره‌ی تهیونگ در سایه بود.

او بدونِ اینکه برگردد، با لحنی که بویِ دستور می‌داد، گفت:

— «امروز مراسمِ خاک‌سپاریه. آماده شو.»

رزا زیرِ لب گفت:

— «می‌خوام ببینمشون… برایِ آخرین بار.»

تهیونگ به سمتش برگشت. در چشمانش، رحم جایِ خودش را به اراده‌یِ فولادین داده بود.

— «می‌بینیشون. و بعد از اون… قسم می‌خورم، ته‌سوک رو می‌کشم. نه سریع، نه راحت. جوری که آرزو کنه کاش همون شب تویِ اون خونه همراهِ اونا مرده بود.»

رزا احساس کرد که چیزی در درونش شکسته، اما چیزِ جدیدی جایِ آن را گرفته است: یک خشمِ سیاه و سرد. او دیگر همان دخترِ ترسیده نبود. حالا، کنارِ مردی که تاریکی را می‌شناخت، قرار بود سایه‌یِ انتقام باشد.

او از رویِ تخت بلند شد. پاهایش دیگر نمی‌لرزید.

— «بریم.»
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط