رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_34
فصل پانزدهم | آن سوی دیوار
بنگچان ضبطصوت را بیرون آورد و روی میز گذاشت.
ـ کسی این دستگاه رو میشناسه؟
همه سرشان را تکان دادند.
هان کمی خم شد و برچسب نوار را خواند.
ـ «دفعهی دوم»...
بعد به دیگران نگاه کرد.
ـ چرا حس میکنم این عبارت قراره تا آخر عمرم ولم نکنه؟
لینو نوار را بررسی کرد.
ـ دستگاه قدیمیه، ولی ممکنه هنوز کار کنه.
چانگبین با تردید پرسید:
ـ واقعاً میخوای روشنش کنی؟
لینو نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ تو ترجیح میدی اینجا بمونیم و حدس بزنیم؟
ـ ترجیح میدم توی یه خونهی عادی باشم و دربارهی شام فردا فکر کنم.
ـ پس باید یه راهی برای خروج پیدا کنیم.
بنگچان ضبطصوت را روشن کرد.
ابتدا صدایی از دستگاه خارج نشد.
فقط خشخش آرام نوار شنیده میشد.
بعد صدای کلیکی به گوش رسید.
و سرانجام، صدای مردی در اتاق پیچید.
«اگر این نوار را پیدا کردهاید، یعنی در را باز کردهاید.»
هان فوراً به نوشتهی روی دیوار نگاه کرد.
ـ پس بالاخره در رو باز کردیم یا نه؟
هیچکس به او جواب نداد.
صدای ضبط ادامه پیدا کرد.
«این یعنی یک نفر از شما، برخلاف دفعهی قبل، تصمیم گرفته است بماند.»
هیونجین احساس کرد خون در رگهایش سرد شده است.
دفعهی قبل.
باز هم همان عبارت.
فلیکس قدمی به دستگاه نزدیک شد.
صدای ضبط برای چند ثانیه قطع شد.
بعد دوباره پخش شد.
«اگر هیونجین اینجاست...»
همه به سمت هیونجین برگشتند.
او تکان نخورد.
حتی پلک هم نزد.
صدا ادامه داد:
«... اجازه ندهید فلیکس اولین سؤال را بپرسد.»
صدای نوار قطع شد.
سکوتی سنگین در اتاق نشست.
فلیکس آرام به سمت هیونجین برگشت.
ـ چرا؟
هیونجین نگاهش کرد.
ـ چی چرا؟
ـ چرا نباید اولین سؤال رو بپرسم؟
هیونجین جوابی نداشت.
فلیکس به ضبطصوت نگاه کرد و بعد دوباره به او.
ـ این دستگاه اسم تو رو میدونه.
ـ آره.
ـ اسم من رو هم میدونه.
ـ آره.
ـ پس چرا فقط به تو هشدار داده؟
هیونجین لبهایش را به هم فشرد.
ـ نمیدونم.
فلیکس با تلخی خندید.
ـ باز هم نمیدونی.
ـ فلیکس، من...
ـ نه، صبر کن.
این بار فلیکس صدایش را بالا نبرد، اما لحنش جدی بود.
ـ من نمیخوام دعوا کنم. فقط میخوام یه بار، فقط یه بار، قبل از اینکه چیزی بهم بگی، خودت بهش فکر کنی.
هیونجین به او خیره شد.
فلیکس ادامه داد:
ـ اگه واقعاً یه چیزی بین ما بوده، اگه واقعاً قبلاً همدیگه رو دیده بودیم، چرا هر دومون داریم از یادآوردنش میترسیم؟
هیونجین میخواست جواب بدهد.
اما درست در همان لحظه، ضبطصوت دوباره روشن شد.
هیچکس به آن دست نزده بود.
صدای خشخش نوار بلندتر شد.
بعد، صدای دیگری به گوش رسید.
این بار صدای مردی نبود.
صدای پسری بود که خیلی آرام حرف میزد.
«فلیکس...»
فلیکس بیحرکت ماند.
لبهایش کمی از هم باز شدند.
صدای نوار دوباره تکرار کرد:
«فلیکس، اگه صدای منو میشنوی...»
دستهای فلیکس شروع به لرزیدن کردند.
چون این صدا را میشناخت.
نمیدانست از کجا.
نمیدانست صاحبش کیست.
اما چیزی در صدای او بود که باعث میشد قلبش درد بگیرد.
هیونجین آرام گفت:
ـ فلیکس؟
فلیکس به دستگاه نزدیک شد.
ـ ساکت...
نوار خشخش کرد.
صدای پسر ادامه داد:
«این بار، وقتی ازت پرسیدم منو میشناسی یا نه...»
برای یک لحظه، نوار متوقف شد.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
بعد صدا، آرامتر از قبل، گفت:
«لطفاً دروغ نگو.»
ضبطصوت خاموش شد.
هیچکس حرفی نزد.
هان دیگر حتی به فکر شوخی هم نبود.
بنگچان دستگاه را بررسی کرد، اما نوار تمام نشده بود.
لینو آن را بیرون آورد و دوباره داخل گذاشت.
ـ اینجا رو ببینید.
روی برچسب، زیر عبارت «دفعهی دوم»، نوشتهی دیگری ظاهر شده بود.
انگار جوهر تازهای روی کاغذ نشسته باشد.
«این بار، نوبت فلیکس است.»
فلیکس به نوشته خیره ماند.
هیونجین آرام به سمتش رفت.
ـ فلیکس...
فلیکس سرش را بلند کرد.
ـ من صدای اون آدم رو میشناسم.
هیونجین چیزی نگفت.
ـ نمیدونم کیه... نمیدونم کجا شنیدمش...
فلیکس دستش را روی سینهاش گذاشت.
ـ ولی وقتی حرف میزد، حس کردم دارم یه چیزی رو از دست میدم.
هیونجین نگاهش کرد.
برای لحظهای، تصویر محوی در ذهنش ظاهر شد.
یک خیابان بارانی.
پنجرهای روشن.
و پسری که پشت به او ایستاده بود.
هیونجین خواست صورتش را به یاد بیاورد.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_34
فصل پانزدهم | آن سوی دیوار
بنگچان ضبطصوت را بیرون آورد و روی میز گذاشت.
ـ کسی این دستگاه رو میشناسه؟
همه سرشان را تکان دادند.
هان کمی خم شد و برچسب نوار را خواند.
ـ «دفعهی دوم»...
بعد به دیگران نگاه کرد.
ـ چرا حس میکنم این عبارت قراره تا آخر عمرم ولم نکنه؟
لینو نوار را بررسی کرد.
ـ دستگاه قدیمیه، ولی ممکنه هنوز کار کنه.
چانگبین با تردید پرسید:
ـ واقعاً میخوای روشنش کنی؟
لینو نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ تو ترجیح میدی اینجا بمونیم و حدس بزنیم؟
ـ ترجیح میدم توی یه خونهی عادی باشم و دربارهی شام فردا فکر کنم.
ـ پس باید یه راهی برای خروج پیدا کنیم.
بنگچان ضبطصوت را روشن کرد.
ابتدا صدایی از دستگاه خارج نشد.
فقط خشخش آرام نوار شنیده میشد.
بعد صدای کلیکی به گوش رسید.
و سرانجام، صدای مردی در اتاق پیچید.
«اگر این نوار را پیدا کردهاید، یعنی در را باز کردهاید.»
هان فوراً به نوشتهی روی دیوار نگاه کرد.
ـ پس بالاخره در رو باز کردیم یا نه؟
هیچکس به او جواب نداد.
صدای ضبط ادامه پیدا کرد.
«این یعنی یک نفر از شما، برخلاف دفعهی قبل، تصمیم گرفته است بماند.»
هیونجین احساس کرد خون در رگهایش سرد شده است.
دفعهی قبل.
باز هم همان عبارت.
فلیکس قدمی به دستگاه نزدیک شد.
صدای ضبط برای چند ثانیه قطع شد.
بعد دوباره پخش شد.
«اگر هیونجین اینجاست...»
همه به سمت هیونجین برگشتند.
او تکان نخورد.
حتی پلک هم نزد.
صدا ادامه داد:
«... اجازه ندهید فلیکس اولین سؤال را بپرسد.»
صدای نوار قطع شد.
سکوتی سنگین در اتاق نشست.
فلیکس آرام به سمت هیونجین برگشت.
ـ چرا؟
هیونجین نگاهش کرد.
ـ چی چرا؟
ـ چرا نباید اولین سؤال رو بپرسم؟
هیونجین جوابی نداشت.
فلیکس به ضبطصوت نگاه کرد و بعد دوباره به او.
ـ این دستگاه اسم تو رو میدونه.
ـ آره.
ـ اسم من رو هم میدونه.
ـ آره.
ـ پس چرا فقط به تو هشدار داده؟
هیونجین لبهایش را به هم فشرد.
ـ نمیدونم.
فلیکس با تلخی خندید.
ـ باز هم نمیدونی.
ـ فلیکس، من...
ـ نه، صبر کن.
این بار فلیکس صدایش را بالا نبرد، اما لحنش جدی بود.
ـ من نمیخوام دعوا کنم. فقط میخوام یه بار، فقط یه بار، قبل از اینکه چیزی بهم بگی، خودت بهش فکر کنی.
هیونجین به او خیره شد.
فلیکس ادامه داد:
ـ اگه واقعاً یه چیزی بین ما بوده، اگه واقعاً قبلاً همدیگه رو دیده بودیم، چرا هر دومون داریم از یادآوردنش میترسیم؟
هیونجین میخواست جواب بدهد.
اما درست در همان لحظه، ضبطصوت دوباره روشن شد.
هیچکس به آن دست نزده بود.
صدای خشخش نوار بلندتر شد.
بعد، صدای دیگری به گوش رسید.
این بار صدای مردی نبود.
صدای پسری بود که خیلی آرام حرف میزد.
«فلیکس...»
فلیکس بیحرکت ماند.
لبهایش کمی از هم باز شدند.
صدای نوار دوباره تکرار کرد:
«فلیکس، اگه صدای منو میشنوی...»
دستهای فلیکس شروع به لرزیدن کردند.
چون این صدا را میشناخت.
نمیدانست از کجا.
نمیدانست صاحبش کیست.
اما چیزی در صدای او بود که باعث میشد قلبش درد بگیرد.
هیونجین آرام گفت:
ـ فلیکس؟
فلیکس به دستگاه نزدیک شد.
ـ ساکت...
نوار خشخش کرد.
صدای پسر ادامه داد:
«این بار، وقتی ازت پرسیدم منو میشناسی یا نه...»
برای یک لحظه، نوار متوقف شد.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
بعد صدا، آرامتر از قبل، گفت:
«لطفاً دروغ نگو.»
ضبطصوت خاموش شد.
هیچکس حرفی نزد.
هان دیگر حتی به فکر شوخی هم نبود.
بنگچان دستگاه را بررسی کرد، اما نوار تمام نشده بود.
لینو آن را بیرون آورد و دوباره داخل گذاشت.
ـ اینجا رو ببینید.
روی برچسب، زیر عبارت «دفعهی دوم»، نوشتهی دیگری ظاهر شده بود.
انگار جوهر تازهای روی کاغذ نشسته باشد.
«این بار، نوبت فلیکس است.»
فلیکس به نوشته خیره ماند.
هیونجین آرام به سمتش رفت.
ـ فلیکس...
فلیکس سرش را بلند کرد.
ـ من صدای اون آدم رو میشناسم.
هیونجین چیزی نگفت.
ـ نمیدونم کیه... نمیدونم کجا شنیدمش...
فلیکس دستش را روی سینهاش گذاشت.
ـ ولی وقتی حرف میزد، حس کردم دارم یه چیزی رو از دست میدم.
هیونجین نگاهش کرد.
برای لحظهای، تصویر محوی در ذهنش ظاهر شد.
یک خیابان بارانی.
پنجرهای روشن.
و پسری که پشت به او ایستاده بود.
هیونجین خواست صورتش را به یاد بیاورد.
- ۱۵۶
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط