پارت دهم (پارت آخر): «روی لبه‌ی آتش، رقص تا به آخر»

پارت دهم (پارت آخر): «روی لبه‌ی آتش، رقص تا به آخر»
مه غلیظی بارانداز شماره چهار را پوشانده بود؛ جایی که بوی نمک دریا و روغن سوخته با بوی باروت آمیخته شده بود. ماشینِ سیاه‌رنگ در سکوت مطلق توقف کرد. در عقب باز شد و شوگا پیاده شد، در حالی که کت بلندش در باد سرد شبانگاهی تکان می‌خورد. دستش روی ضامن اسلحه بود، اما نگاهش به ماشین و آندیا بود که لحظه‌ای بعد با همان چکمه‌های بلند و نگاه مصمم از ماشین پیاده شد.

«یادت باشه، آندیا. این بازی فقط یک قانون داره: عقب‌نشینی ممنوع.»
آندیا پوزخندی زد، موهای بلند مشکی‌اش در باد رقصید و کلت کوچکی را که شوگا به او داده بود، مرتب کرد:

«آقای مین، من از بچگی روی لبه‌ی شیشه راه می‌رفتم… حالا روی لبه‌ی آتش هم برقصیم می‌بینیم کی زودتر می‌سوزه!»
آن‌ها قدم به انبار بزرگ و تاریک گذاشتند. در انتهای سالن، آرسن با چند نفر از افرادش ایستاده بود. روی صندلی‌های فلزی کنار او، چند کودک پناهگاه بسته به صندلی‌ها دیده می‌شدند که از ترس به خود لرزیده بودند.

آرسن با دیدن آن‌ها خنده‌ای مکارانه سر داد:

«اوه، زوج شجاع بالاخره تشریف آوردن! فکر کردی می‌تونی از دست کلاغ‌ها فرار کنی، آندیا؟ و تو، شوگا… امشب پایان امپراتوریته.»
شوگا حتی پلک هم نزد. صدای بم و خش‌دارش در سالن پیچید:

«تو اشتباه کردی، آرسن. آدم‌هایی که چیزی برای از دست دادن ندارن، از مرگ نمی‌ترسن… ولی از خیانت چرا.»
در یک لحظه، پیش از اینکه افراد آرسن فرصت شلیک پیدا کنند، آندیا مچ‌بندش را فعال کرد. سیستم امنیتی انبار که او از قبل هک کرده بود، منفجر شد و چراغ‌های اضطراریِ بالای سر مهاجمان با جرقه‌ای کورکننده خاموش و روشن شدند.
در تاریکیِ نسبی، شوگا مثل یک سایه‌ی مرگبار حرکت کرد. صدای شلیک‌ها پشت سر هم بلند شد. افراد آرسن یکی پس از دیگری روی زمین افتادند. آندیا با سرعتی باورنکردنی به سمت صندلی کودکان دوید، طناب‌ها را باز کرد و آن‌ها را به سمت گوشه‌ی امنی هدایت کرد:

«بچه‌ها، نترسید… همه‌چیز تموم شد!»
آرسن که تنها مانده بود، با چهره‌ای خشمگین و تفنگی به سمت آندیا نشانه رفت:

«پس با هم می‌میریم!»
اما پیش از اینکه ماشه را بکشد، گلوله‌ی دقیق شوگا از راه رسید و سلاح را از دست آرسن پراند. شوگا با چند قدم بلند به او نزدیک شد، یقه‌ی پالتویش را گرفت و با مشتی محکم او را به دیوار کوبید.

«بازی تموم شد، کلاغ.»
انبار در سکوتی مرگبار فرو رفت. پلیس‌های فدرال که از قبل با سیگنال مخفیانه‌ی شوگا خبردار شده بودند، با آژیرهای ممتد محوطه را محاصره کردند و باقی‌مانده‌ی باند کلاغ سیاه دستگیر شدند.

یک هفته بعد.

باران نرمی روی شیشه‌های پنت‌هاوس می‌بارید. آندیا پشت لپ‌تاپ نشسته بود و داشت کدهای امنیتی جدیدی را برای تشکیلات تنظیم می‌کرد. شوگا با دو فنجان قهوه نزدیک شد، یکی را جلویش گذاشت و دستش را روی صندلی او گذاشت.

«خسته نشدی از این همه کد و عدد؟»
آندیا سرش را چرخاند، لبخندی شیطنت‌آمیز زد و به چشمان مهربان و عمیق او خیره شد:

«وقتی معلمِ قماربازِ مافیایی دارم که حاضرم برای امنیتش روی لبه‌ی شیشه برقصم… نه، خسته نمی‌شم.»
شوگا لبخندی محو زد، خم شد و لبی به آرامی روی پیشانی او گذاشت؛ اتحادی میان دو روح زخمی که در نهایت، عشق را از دل تاریکی و نفرت بیرون کشیدند.


ایم از پارت اخرمون.
چطور بود دوست داشتید؟
دیدگاه ها (۰)

𓆩 پارت ۴۰ 𓆪 🖤🥀ماشین با سرعت در خیابان‌های خلوت حرکت می‌کرد.ا...

چند پارتیپارت ۲ماشین با سرعتی سرسام‌آور در جاده‌ی ساحلیِ خلو...

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

پارت ۴۰

چند پارتی بازی ممنوع

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۲: هن...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

**پارت ۷**چشم‌هات رو بستم و توی تاریکی زیرزمین داشتی از ترس ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p44پرده زیر دستش کمی تکون خورد.صدای خیلی ...

the lost leaves/رمان جیمین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط