{عشق فراموش شده}
{عشق فراموش شده}
[P8]
یوری خنده ریزی کرد.
مرد دهن باز کرد چیزی بگوید تا اینکه گوشیش زنگ خورد.
مرد گفت :اوه، مادمازل ببخشید . گوشیم زنگ میخوره. باید جواب بدم. یکروز دیگه همدیگر رو خواهیم دید.
و گوشیش رو جواب داد و رفت.
یوری هم آهسته از کتابفروشی خیال بیرون رفت.
[ویو یوری [
داشتم قدم میزدم که صدای بوق ماشینی رو شنیدم. ریدم به خودم (ببخشید 😅)
برگشتم یه ماشین سیاه جلوم وایساد.
پنجره رو پایین داد دیدم هان و جی هوپ ان.
+بیشعور های کثافت (خودتی زنیکه هاااا)
ریدم به خودم.
هان:عیب نداره شلوار اضافه دارم .
جی هوپ زد زیر خنده گفتم :
+باشه دارم براتون
در ماشین رو باز کردم. دیدم است و فاریتا هم اون پشت نشستن.
+سلام بیشعورا
آسا:من بیشعور نیستم هان بیشعوره
فاریتا:خودت میدونی گه جی هوپ سر دسته بیشعور است.
خندیدم
جی هوپ گفت :خب بسه یچیزی رو باید زود برسونیم خونه.
دوباره خندیدم.
«فردا ظهر»
قرار بود منو آنیا و لیا بریم ناهار یه رستوران جدید که لیا پیشنهاد داده بود.
برای لباس یه تاپ سفید با طرح بابونه و یه بافت سبز رنگ(اسمشون رو نمیدونم) ، یه شلوار جین سبز که گلای سبز روش بود و کفش های سبز بابونه اس پوشیدم. واسه اکسسوری، یه گوشواره بابونه انداختم و موهام هم با یه کلیپس سبز بستم. یه میکاپ ریزی هم انجام داده بودم. (اسلاید های بعد)
کیفم رو برداشتم و کتاب کتابخانه نیمه شب و عطر بیلی آیلیش و یه لیپ گلاس برداشتم و رفتم سمت ماشین و حرکت کرم سمت رستوران.
(بیست مین بعد)
به رستوران رسیدم.
رستوران وایب شهر الف هارو میداد.
تابلوش چوب تیره ای بود و نوشته اش بر اثر باران کم رنگ تر شده بود. فضای بیرونی حس ارامش میداد. دو میز چوبی جلوی مغازه بود . روی هر میز یه پارچه چهارخانه صورتی بود و یک گلدان که گل های نرگس و بابونه پر بود.
وارد مغازه شدم. بوی عود به مشامم خورد. داخل مغازه چندین میز بود و یه را پله که گل های پیچک احاطه اش کرده بودند. پشت میز یه خانوم مسن بود که درحال خوندن کتاب بود. اروم به سمتش رفتم.
گفتم +:سلام خانوم
نگاهی شیرین به من انداخت، گفت :سلام دخترکم، جانم؟ چیزی شده؟
+امروز میزی رزرو شده؟
پیرزن:بله به اسم جانگ لیا.
+...
[P8]
یوری خنده ریزی کرد.
مرد دهن باز کرد چیزی بگوید تا اینکه گوشیش زنگ خورد.
مرد گفت :اوه، مادمازل ببخشید . گوشیم زنگ میخوره. باید جواب بدم. یکروز دیگه همدیگر رو خواهیم دید.
و گوشیش رو جواب داد و رفت.
یوری هم آهسته از کتابفروشی خیال بیرون رفت.
[ویو یوری [
داشتم قدم میزدم که صدای بوق ماشینی رو شنیدم. ریدم به خودم (ببخشید 😅)
برگشتم یه ماشین سیاه جلوم وایساد.
پنجره رو پایین داد دیدم هان و جی هوپ ان.
+بیشعور های کثافت (خودتی زنیکه هاااا)
ریدم به خودم.
هان:عیب نداره شلوار اضافه دارم .
جی هوپ زد زیر خنده گفتم :
+باشه دارم براتون
در ماشین رو باز کردم. دیدم است و فاریتا هم اون پشت نشستن.
+سلام بیشعورا
آسا:من بیشعور نیستم هان بیشعوره
فاریتا:خودت میدونی گه جی هوپ سر دسته بیشعور است.
خندیدم
جی هوپ گفت :خب بسه یچیزی رو باید زود برسونیم خونه.
دوباره خندیدم.
«فردا ظهر»
قرار بود منو آنیا و لیا بریم ناهار یه رستوران جدید که لیا پیشنهاد داده بود.
برای لباس یه تاپ سفید با طرح بابونه و یه بافت سبز رنگ(اسمشون رو نمیدونم) ، یه شلوار جین سبز که گلای سبز روش بود و کفش های سبز بابونه اس پوشیدم. واسه اکسسوری، یه گوشواره بابونه انداختم و موهام هم با یه کلیپس سبز بستم. یه میکاپ ریزی هم انجام داده بودم. (اسلاید های بعد)
کیفم رو برداشتم و کتاب کتابخانه نیمه شب و عطر بیلی آیلیش و یه لیپ گلاس برداشتم و رفتم سمت ماشین و حرکت کرم سمت رستوران.
(بیست مین بعد)
به رستوران رسیدم.
رستوران وایب شهر الف هارو میداد.
تابلوش چوب تیره ای بود و نوشته اش بر اثر باران کم رنگ تر شده بود. فضای بیرونی حس ارامش میداد. دو میز چوبی جلوی مغازه بود . روی هر میز یه پارچه چهارخانه صورتی بود و یک گلدان که گل های نرگس و بابونه پر بود.
وارد مغازه شدم. بوی عود به مشامم خورد. داخل مغازه چندین میز بود و یه را پله که گل های پیچک احاطه اش کرده بودند. پشت میز یه خانوم مسن بود که درحال خوندن کتاب بود. اروم به سمتش رفتم.
گفتم +:سلام خانوم
نگاهی شیرین به من انداخت، گفت :سلام دخترکم، جانم؟ چیزی شده؟
+امروز میزی رزرو شده؟
پیرزن:بله به اسم جانگ لیا.
+...
- ۴۲۶
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط