رمان : تا وقتی که عاشقت بشم
𐙚 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓𝟕 𐙚
چند دقیقه بعد، ته ماشین رو جلوی یه رستوران شیک نگه داشت.
×: اینجا؟
&: آره، امشب جشن گرفتنه.
با لبخند وارد رستوران شدیم و یه میز خلوت نشستیم. 𐙚
ته منو رو جلوم گذاشت.
&: امشب هرچی دوست داری سفارش بده.
×: مطمئنی؟
&: کاملاً.
غذاهامون رو سفارش دادیم و تا آماده شدنشون دربارهی این چند وقت حرف زدیم.
×: باورم نمیشه دیگه کنکور تموم شده.
&: من که از اول مطمئن بودم از پسش برمیای.
لبخند زدم.
×: ولی هنوز جوابش نیومده.
&: هرچی بشه، تو تمام تلاشتو کردی. ✦
بعد از شام، ته منو تا خونه رسوند.
قبل از پیاده شدن، گلهای لیلیوم رو برداشتم.
×: بابت امشب ممنونم.
&: خواهش میکنم.
لبخند زدم و از ماشین پیاده شدم. 🪽
وارد خونه شدم و گلها رو داخل گلدون گذاشتم.
چند لحظه به لیلیومهای صورتی نگاه کردم.
اون شب تا مدتها به نتیجهی فردا فکر میکردم.
بالاخره خوابم برد.
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐍𝐞𝐱𝐭 𝐌𝐨𝐫𝐧𝐢𝐧𝐠 𐙚
صبح روز بعد...
با عجله گوشیام رو برداشتم.
امروز روز اعلام نتایج بود. ⏰
وارد سایت شدم و اطلاعاتم رو وارد کردم.
دستهام میلرزید.
چند ثانیه بعد، نتیجه روی صفحه ظاهر شد.
چشمهام از تعجب گرد شد.
دوباره نتیجه رو خوندم.
قبول شده بودم.
اون هم در رشتهی جراحی قلب...
در استانبول. 🇹🇷
لبخند بزرگی روی صورتم نشست.
از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم.
گوشی رو برداشتم و سریع به ته زنگ زدم.
چند بوق خورد تا جواب داد.
&: الو؟
با هیجان گفتم:
×: ته!
&: چی شده؟
×: قبول شدم!
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با خوشحالی گفت:
&: میدونستم.
خندیدم.
×: جراحی قلب... تو استانبول!
&: بهت افتخار میکنم، پرنسس. 𐙚
لبخند زدم و اشک شوق گوشهی چشمم جمع شد.
×: باورم نمیشه...
&: این تازه شروعشه.
نگاهم به گلدون لیلیومهای صورتی افتاد. 🌷
دو هفتهی سخت...
کنکور...
انتظار...
و حالا قبولی.
اما این قبولی فقط پایان یک مسیر نبود.
شروع فصل جدیدی از زندگی آت بود...
در استانبول. ✦
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
چند دقیقه بعد، ته ماشین رو جلوی یه رستوران شیک نگه داشت.
×: اینجا؟
&: آره، امشب جشن گرفتنه.
با لبخند وارد رستوران شدیم و یه میز خلوت نشستیم. 𐙚
ته منو رو جلوم گذاشت.
&: امشب هرچی دوست داری سفارش بده.
×: مطمئنی؟
&: کاملاً.
غذاهامون رو سفارش دادیم و تا آماده شدنشون دربارهی این چند وقت حرف زدیم.
×: باورم نمیشه دیگه کنکور تموم شده.
&: من که از اول مطمئن بودم از پسش برمیای.
لبخند زدم.
×: ولی هنوز جوابش نیومده.
&: هرچی بشه، تو تمام تلاشتو کردی. ✦
بعد از شام، ته منو تا خونه رسوند.
قبل از پیاده شدن، گلهای لیلیوم رو برداشتم.
×: بابت امشب ممنونم.
&: خواهش میکنم.
لبخند زدم و از ماشین پیاده شدم. 🪽
وارد خونه شدم و گلها رو داخل گلدون گذاشتم.
چند لحظه به لیلیومهای صورتی نگاه کردم.
اون شب تا مدتها به نتیجهی فردا فکر میکردم.
بالاخره خوابم برد.
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐍𝐞𝐱𝐭 𝐌𝐨𝐫𝐧𝐢𝐧𝐠 𐙚
صبح روز بعد...
با عجله گوشیام رو برداشتم.
امروز روز اعلام نتایج بود. ⏰
وارد سایت شدم و اطلاعاتم رو وارد کردم.
دستهام میلرزید.
چند ثانیه بعد، نتیجه روی صفحه ظاهر شد.
چشمهام از تعجب گرد شد.
دوباره نتیجه رو خوندم.
قبول شده بودم.
اون هم در رشتهی جراحی قلب...
در استانبول. 🇹🇷
لبخند بزرگی روی صورتم نشست.
از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم.
گوشی رو برداشتم و سریع به ته زنگ زدم.
چند بوق خورد تا جواب داد.
&: الو؟
با هیجان گفتم:
×: ته!
&: چی شده؟
×: قبول شدم!
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با خوشحالی گفت:
&: میدونستم.
خندیدم.
×: جراحی قلب... تو استانبول!
&: بهت افتخار میکنم، پرنسس. 𐙚
لبخند زدم و اشک شوق گوشهی چشمم جمع شد.
×: باورم نمیشه...
&: این تازه شروعشه.
نگاهم به گلدون لیلیومهای صورتی افتاد. 🌷
دو هفتهی سخت...
کنکور...
انتظار...
و حالا قبولی.
اما این قبولی فقط پایان یک مسیر نبود.
شروع فصل جدیدی از زندگی آت بود...
در استانبول. ✦
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۷.۴k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط