پارت چهارم.*_*بیگناهان*_
از راهروی تاریک عبور کرد. از لابه لای دیوار های مارپیچ راه خود را باز کرد.
ذهنش بد درگیر بود. درگیر برادر کوچک عزیزش. و همچنین بقیه ی بچه ها.
بغض در گلویش آزادی می خواست. با این حال به راحش ادامه داد. هرچند نمیدانست دقیقا کجا دارد میرود...
سرا کم کم قدم هایش را آرام کرد و رو به روی مغازی آقای "هان" ایستاد.
مغازه ی آقای هان، یک مغازه ی سوشی فروشی قدیمی توی خیابان شمالی شهر بود. دیوار های آجر نما و کثیف و همچنین کلمه ی "سوشی فروشی خانواده ی هان" که با چراغ های زرد و قرمز خاموش و روشن می شدند حس آشنایی به او دادند.
نزدیک تر رفت. آقای هان؛ مردی که با لباس و شلوار ساده و چشمانی کشیده در حال باز کردن در مغازه بود.
«آقای هان!»
توجه آقای هان به سرا جلب شد.
«دختر خرابه نشین؟ برگشتی؟»
آقای هان با اینکه یک غریبه به حساب می امد. ولی تکیه گاه خوبی برای سرا بود. ولی نه از لحاظ مالی. بلکه...
سرا با صورتی پف کرده و قرمز از گریه آرام گفت:«آقای هان... برادرم...»
«بهتر نشد؟ شاید بتونم یکوچولو دمنوش بهت بدم و پولش رو بزنم به حسابت....»
«اون مرد»
آقای هان هاج و واج به سرا نگاه کرد. آن لحظه به طرز مسخره ای از اضافه وزنش خجالت کشید. سر نیمه تاسش را کمی خاراند و سپس به سمت سرا رفت. قد سرا دست کم یک سر و گردن از او بلند تر بود. برای همین سرش را آرام بالا گرفت و گفت«متاسفم دختر»
سرا اشک ریزی که درون چشمانش جمع شده بود را پاک کرد. در حالی که با خشم به نقطه ای روی زمین خیره شده بود. با دردی که سعی داشت پنهانش کند گفت:«م... ممنونم.»
سپس بعد از کمی مکث گفت:«آذوقه دیگه نداریم. میترسم بقیه ی بچه ها هم به همین دردسر بیفتن. من نمیخوام دیگه هیچکدوممون از دست بره. آقای هان.لطفا کمی کمک کنید»
آقای هان در دلش سخت کوشی و استقامت این دختر ۱۷ ساله را تحسین کرد. فورا قیافه اش را از حالت غم به حالتی جدی تر تغییر داد و برای کمک به او شتافت
«با من بیا»
دستش را کشید و سرا را با خود به داخل رستوران سوشی برد.
سرا و آقای هان وارد رستوران شدند. آنجا سرا با محوطه ای باز مواجه شد که با میز های گرد زیادی پر شده بود. روی دیوار ها، پر شده بود از عکس های چهره های مختلف که با چهره ی آقای هان همخوانی داشت.
آنها روی یکی از میز های گرد نشستند و شروع.
لحظات کوتاهی با سکوت گذشت. آقای هان سیخ و صاف رو به روی چهره ی درمانده ی سرا نشسته بود.
«خوب میدونم چه حسی داری. از دست دادن... حس غریبیه. و من هم نمیتونم کمک آنچنان بهت بکنم. تو داغداری. کسی رو کنارت نداری و مسئولیت چند تا بچه ی شیطون هم داری.»
سرا فقط تایید کرد«درسته»
«متاسفانه باید تحمل کنی.»
سپس تابلو عکسی که روی میز بود را کمی لمس کرد«زندگی واسه ما پایین شهریا... یه چیزی شبیه به..»
سرا به تابلوی همسر اقای هان نگاه کرد که تازگی ها فوت کرده بود.همان تابلویی که در دستش بود و حرف اقای هان را ادامه داد:«... یه چیزی شبیه مرگه»
«درسته. و من تنها پیشنهادم برای تو یه کاره.»
«من همیشه کار های شما رو قبول میکنم اقای هان»
«ولی این یکی خاصه»
«همه ی کار های پیشنهادی شما خاصن»
آقای هان دوباره مکث کرد. دوباره تایید کرد:«درسته»
و ادامه داد:«پس باید بگم سخته.»
«بله»
سرا تا حالا برای سیر کردن شکم خرابه نشین ها و زنده موندن توی این دنیای خیلی کار ها کرده بود. دزدی، کلاهبرداری، قاچاق و کار های غیر قانونی. و همه ی این کار ها تا الان براش اتفاق بدی به ارمغان نیاورده بود و بقیه خرابه نشین ها هم تا حالا چیزی نفهمیدن اما اینبار توی دلش داشت میگفت آقای هان واقعا یک کار واقعا خاص و سخت براش در راه دارد. و احساسش ترسی به دلش راه داد که میدانست ماجرا خواهد داشت.....
یکم حمایت نشم؟ 🥲✨
ذهنش بد درگیر بود. درگیر برادر کوچک عزیزش. و همچنین بقیه ی بچه ها.
بغض در گلویش آزادی می خواست. با این حال به راحش ادامه داد. هرچند نمیدانست دقیقا کجا دارد میرود...
سرا کم کم قدم هایش را آرام کرد و رو به روی مغازی آقای "هان" ایستاد.
مغازه ی آقای هان، یک مغازه ی سوشی فروشی قدیمی توی خیابان شمالی شهر بود. دیوار های آجر نما و کثیف و همچنین کلمه ی "سوشی فروشی خانواده ی هان" که با چراغ های زرد و قرمز خاموش و روشن می شدند حس آشنایی به او دادند.
نزدیک تر رفت. آقای هان؛ مردی که با لباس و شلوار ساده و چشمانی کشیده در حال باز کردن در مغازه بود.
«آقای هان!»
توجه آقای هان به سرا جلب شد.
«دختر خرابه نشین؟ برگشتی؟»
آقای هان با اینکه یک غریبه به حساب می امد. ولی تکیه گاه خوبی برای سرا بود. ولی نه از لحاظ مالی. بلکه...
سرا با صورتی پف کرده و قرمز از گریه آرام گفت:«آقای هان... برادرم...»
«بهتر نشد؟ شاید بتونم یکوچولو دمنوش بهت بدم و پولش رو بزنم به حسابت....»
«اون مرد»
آقای هان هاج و واج به سرا نگاه کرد. آن لحظه به طرز مسخره ای از اضافه وزنش خجالت کشید. سر نیمه تاسش را کمی خاراند و سپس به سمت سرا رفت. قد سرا دست کم یک سر و گردن از او بلند تر بود. برای همین سرش را آرام بالا گرفت و گفت«متاسفم دختر»
سرا اشک ریزی که درون چشمانش جمع شده بود را پاک کرد. در حالی که با خشم به نقطه ای روی زمین خیره شده بود. با دردی که سعی داشت پنهانش کند گفت:«م... ممنونم.»
سپس بعد از کمی مکث گفت:«آذوقه دیگه نداریم. میترسم بقیه ی بچه ها هم به همین دردسر بیفتن. من نمیخوام دیگه هیچکدوممون از دست بره. آقای هان.لطفا کمی کمک کنید»
آقای هان در دلش سخت کوشی و استقامت این دختر ۱۷ ساله را تحسین کرد. فورا قیافه اش را از حالت غم به حالتی جدی تر تغییر داد و برای کمک به او شتافت
«با من بیا»
دستش را کشید و سرا را با خود به داخل رستوران سوشی برد.
سرا و آقای هان وارد رستوران شدند. آنجا سرا با محوطه ای باز مواجه شد که با میز های گرد زیادی پر شده بود. روی دیوار ها، پر شده بود از عکس های چهره های مختلف که با چهره ی آقای هان همخوانی داشت.
آنها روی یکی از میز های گرد نشستند و شروع.
لحظات کوتاهی با سکوت گذشت. آقای هان سیخ و صاف رو به روی چهره ی درمانده ی سرا نشسته بود.
«خوب میدونم چه حسی داری. از دست دادن... حس غریبیه. و من هم نمیتونم کمک آنچنان بهت بکنم. تو داغداری. کسی رو کنارت نداری و مسئولیت چند تا بچه ی شیطون هم داری.»
سرا فقط تایید کرد«درسته»
«متاسفانه باید تحمل کنی.»
سپس تابلو عکسی که روی میز بود را کمی لمس کرد«زندگی واسه ما پایین شهریا... یه چیزی شبیه به..»
سرا به تابلوی همسر اقای هان نگاه کرد که تازگی ها فوت کرده بود.همان تابلویی که در دستش بود و حرف اقای هان را ادامه داد:«... یه چیزی شبیه مرگه»
«درسته. و من تنها پیشنهادم برای تو یه کاره.»
«من همیشه کار های شما رو قبول میکنم اقای هان»
«ولی این یکی خاصه»
«همه ی کار های پیشنهادی شما خاصن»
آقای هان دوباره مکث کرد. دوباره تایید کرد:«درسته»
و ادامه داد:«پس باید بگم سخته.»
«بله»
سرا تا حالا برای سیر کردن شکم خرابه نشین ها و زنده موندن توی این دنیای خیلی کار ها کرده بود. دزدی، کلاهبرداری، قاچاق و کار های غیر قانونی. و همه ی این کار ها تا الان براش اتفاق بدی به ارمغان نیاورده بود و بقیه خرابه نشین ها هم تا حالا چیزی نفهمیدن اما اینبار توی دلش داشت میگفت آقای هان واقعا یک کار واقعا خاص و سخت براش در راه دارد. و احساسش ترسی به دلش راه داد که میدانست ماجرا خواهد داشت.....
یکم حمایت نشم؟ 🥲✨
- ۱۵۱
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط