یه روز با اوکیو
سلاااام به نارگلای خودم امیدوارم چطورتون عالیییی باشه زی زی هستم اومدم با یه سناریو از اوکیو توی انیمه بی بلید
بفرمایید چاییی 🫖☕
بزززن بریییم:یه روز با اوکیو
ساعت ۵ عصر – سالن تمرین
اوکیو تازه تمرینش تموم شده بود و روی نیمکت نشسته بود. حولهای دور گردنش بود و داشت با گوشیش کار میکرد که لیا وارد سالن شد.
لیا: سلاممم!
اوکیو تا صدای لیا رو شنید، سرش رو بلند کرد و لبخند زد.
اوکیو: سلام به خوشگلترین دختر دنیا!
لیا: باز شروع کردی؟
اوکیو: مگه دروغ میگم؟
اوکیو بلند شد، به سمت لیا رفت و بغلش کرد. بعد یه بوسه روی پیشونیش گذاشت.
اوکیو: دلم برات تنگ شده بود.
لیا: صبح باهم بودیم!
اوکیو: خب؟ مگه نباید دلم تنگ بشه؟
لیا خندید و موهای اوکیو رو مرتب کرد.
لیا: برو وسایلت رو جمع کن، بریم یه دوری بزنیم.
اوکیو: هرچی تو بگی، خانوم من.
کمی بعد – کافه
اون دوتا کنار پنجره نشسته بودن. لیا مشغول خوردن کیکش بود و اوکیو هم بهجای اینکه به نوشیدنی خودش توجه کنه، مدام به لیا نگاه میکرد.
لیا: چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟
اوکیو: هیچی، دارم به دوستدختر خوشگلم نگاه میکنم.
لیا: اوکیو!
اوکیو: جانم؟
لیا: کیکت رو بخور!
اوکیو خندید و دست لیا رو روی میز گرفت.
اوکیو: راستی، آخر هفته رو خالی بذار.
لیا: چرا؟
اوکیو: میخوام کل روز باهم باشیم. بدون تمرین، بدون مسابقه، بدون هیچکس. فقط من و تو.
لیا لبخند زد.
لیا: چه برنامهی خوبی!
اوکیو دستش رو کمی بالا آورد و پشت دست لیا رو بوسید.
اوکیو: چون تو توی برنامهای، پس حتماً خوبه.
لیا: خیلی رمانتیک شدی امروز!
اوکیو: امروز؟ من همیشه عاشقتم!
لیا خندید و کمی به سمتش خم شد و گونهش رو بوسید.
اوکیو با رضایت لبخند زد.
اوکیو: فکر کنم باید بیشتر قرار بریم بیرون! اینطوری جایزه هم میگیرم!
لیا: وای اوکیو، خفه شو!
هر دو خندیدن و اوکیو دوباره دست لیا رو گرفت. انگار حتی وسط یه کافهی شلوغ هم دلش نمیخواست ازش فاصله بگیره. ❤️
خب اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه تا پست بعدی همینجوری شاد،پرانرژی و خفن بمونییید
بفرمایید چاییی 🫖☕
بزززن بریییم:یه روز با اوکیو
ساعت ۵ عصر – سالن تمرین
اوکیو تازه تمرینش تموم شده بود و روی نیمکت نشسته بود. حولهای دور گردنش بود و داشت با گوشیش کار میکرد که لیا وارد سالن شد.
لیا: سلاممم!
اوکیو تا صدای لیا رو شنید، سرش رو بلند کرد و لبخند زد.
اوکیو: سلام به خوشگلترین دختر دنیا!
لیا: باز شروع کردی؟
اوکیو: مگه دروغ میگم؟
اوکیو بلند شد، به سمت لیا رفت و بغلش کرد. بعد یه بوسه روی پیشونیش گذاشت.
اوکیو: دلم برات تنگ شده بود.
لیا: صبح باهم بودیم!
اوکیو: خب؟ مگه نباید دلم تنگ بشه؟
لیا خندید و موهای اوکیو رو مرتب کرد.
لیا: برو وسایلت رو جمع کن، بریم یه دوری بزنیم.
اوکیو: هرچی تو بگی، خانوم من.
کمی بعد – کافه
اون دوتا کنار پنجره نشسته بودن. لیا مشغول خوردن کیکش بود و اوکیو هم بهجای اینکه به نوشیدنی خودش توجه کنه، مدام به لیا نگاه میکرد.
لیا: چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟
اوکیو: هیچی، دارم به دوستدختر خوشگلم نگاه میکنم.
لیا: اوکیو!
اوکیو: جانم؟
لیا: کیکت رو بخور!
اوکیو خندید و دست لیا رو روی میز گرفت.
اوکیو: راستی، آخر هفته رو خالی بذار.
لیا: چرا؟
اوکیو: میخوام کل روز باهم باشیم. بدون تمرین، بدون مسابقه، بدون هیچکس. فقط من و تو.
لیا لبخند زد.
لیا: چه برنامهی خوبی!
اوکیو دستش رو کمی بالا آورد و پشت دست لیا رو بوسید.
اوکیو: چون تو توی برنامهای، پس حتماً خوبه.
لیا: خیلی رمانتیک شدی امروز!
اوکیو: امروز؟ من همیشه عاشقتم!
لیا خندید و کمی به سمتش خم شد و گونهش رو بوسید.
اوکیو با رضایت لبخند زد.
اوکیو: فکر کنم باید بیشتر قرار بریم بیرون! اینطوری جایزه هم میگیرم!
لیا: وای اوکیو، خفه شو!
هر دو خندیدن و اوکیو دوباره دست لیا رو گرفت. انگار حتی وسط یه کافهی شلوغ هم دلش نمیخواست ازش فاصله بگیره. ❤️
خب اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه تا پست بعدی همینجوری شاد،پرانرژی و خفن بمونییید
- ۶۰
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط