و یک‌روز فهمیدیم «عزیزم» نام کوچک هیچ‌کداممان نیست و شام

و یک‌روز فهمیدیم «عزیزم» نام کوچک هیچ‌کداممان نیست و شام خوردن زیرِ نور شمع چشم‌های‌مان را کم‌سو می‌کند.
سقف، بهانه‌ی مشترکی بود که باید از هم می‌گرفتیم و تاریکیِ موّاجِ خانه را به دو نیم می‌کردیم.
تاریکی از دیوارهای شیشه‌ای نشت کرده بود و ما دو حبابِ کنار هم بودیم که می‌ترسیدیم هنگام یکی شدن نبینیم کداممان نابود می‌شود... .
-
دیدگاه ها (۰)

رمان انتقام ازدواج کامل

💐🌼☘🌸🌼🌺🍃☘🍃 قدیم ترها،در دبستان وقتی از ما میپرسیدند شغل مادر ...

### پارت اول: انعکاس توی شیشه بارونیساعت از دو نصفه‌شب گذشته...

### **پارت اول: سایه‌های عمارت غریبه**صدای تیک‌تاک ساعت دیوا...

{محکوم به لمس } part ۲۵ 杂交种با بلند شدن تعظیم کرده بیرون رفت...

پارت اول: «معامله در سایه‌ها»عمارت سنگی در دل مه و باران ملا...

Part "68"☆ویو راوی☆عقربه‌های ساعت روی دیوار عمارت از نیمه‌شب...

My lovely neighbor part : 63

و یک‌روز فهمیدیم «عزیزم»نام کوچک هیچ‌کدام‌مان نیستو شام‌خورد...

و یک روز فهمیدیم "عزیزم"نام کوچک هیچ‌کداممان نیست           ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط