Part "68"
Part "68"
☆ویو راوی☆
عقربههای ساعت روی دیوار عمارت از نیمهشب گذشته بود. همهجا در سکوت مطلق فرو رفته بود؛ سکوتی که انگار طوفانی رو در خودش پنهان داشت.
تهیونگ با پالتوی تیره رنگش کنار پنجرهی اتاق کارش ایستاده بود و رفت و آمد نگهبانها رو زیر نظر داشت. با اطمینان از اینکه مسیر حیاط خلوت امنه، گوشیاش رو درآورد و به هانا پیام داد: «آمادهای؟ بیا پشت انبار کوچک حیاط.»
چند دقیقه بعد، هانا با هودی گشاد و کفشهای ورزشی، مثل یک سایه خودش رو به تهیونگ رسوند. نفسنفس میزد و قلبش توی سینهاش میکوبید.
هانا (با صدای آروم و لرزون): من... من اومدم. واقعاً مطمئنید کسی ما رو ندیده؟
تهیونگ نگاهی به چهرهی نگران اما مصمم هانا انداخت. لبخند محوی زد و سرش رو تکون داد.
ته: نترس، حواسم به همه چیز هست. حالا بیا بریم؛ انبار اصلی A.K.17 تو حاشیهی شهر، فاصلهی زیادی با اینجا داره.
☆ویو هانا☆
سوار ماشین تهیونگ شدیم و به سمت آدرسی که جونگکوک داده بود حرکت کردیم. بعد از نیم ساعت، ماشین توی جادهای خاکی و تاریک، روبهروی یک انبار بزرگ و متروکه متوقف شد. چراغهای سوسوزن تیربرقهای خراب، سایههای ترسناکی رو روی دیوارهای آجری انبار اندخته بود.
با تهیونگ از ماشین پیاده شدیم. هوای سرد تنم رو لرزوند. تهیونگ قفل زنجیر زنگزدهی درِ بزرگ انبار رو با کلیدی که از گاوصندوق پدرش برداشته بود باز کرد و با هل دادن در، فضای تاریک و غبارگرفتهی داخل نمایان شد.
ته: مراقب باش. زمین ناهمواره.
با کمک نور چراغقوهی گوشی، قدم به داخل گذاشتیم. بوی خاک و کاغذهای کهنه توی فضا پیچیده بود. قفسههای بزرگ آهنی با انبوهی از کارتنها و پوشههای قدیمی دور تا دور سالن رو پر کرده بودن.
هانا: اینجا... چقدر عجیبه. یعنی پدرم واقعاً اینجا کار میکرده؟
ته: آره. طبق اسنادی که پیدا کردم، بخش عمدهای از تولیدات و حسابهای مخفی شرکت توی همین انبار ثبت میشده. بیا بریم اون سمت، میز مدیریت اونجاست.
تهیونگ جلوتر حرکت کرد و با نور گوشی مسیر رو نشونم داد. من هم پشت سرش راه افتادم، اما غرق در تماشای اون فضای مرموز بودم که ناگهان پای چپم به یک تکه آهنِ رها شده روی زمین گیر کرد.
تعادلم رو کاملاً از دست دادم.
هانا: آیی...!
جیغ کوتاهی کشیدم و خودم رو برای برخورد محکم با زمین سیمانی و سرد آماده کردم. اما قبل از اینکه حتی فرصت کنم دستهام رو جلو ببرم، بازوهای محکم و گرمی دور کمرم پیچیده شد.
در یک لحظه، تهیونگ با سرعتی غیرعادی به سمت من چرخید و توی هوا گرفتم.
با شوک چشمهام رو باز کردم. فاصلهمون به قدری کم بود که نفسهای گرمش به صورتم میخورد. دستش محکم دور کمرم حلقه شده بود و دست دیگه اش رو پشت شونهام گذاشته بود تا تعادلم حفظ بشه.
قلبم انگار از قفسه سینهام داشت میزد بیرون. نگاه تهیونگ روی صورت من ثابت مونده بود؛ نگاهی عمیق، گیرا و پر از حسهای ناشناخته.
ته (با صدای بم و آرومی که توی اون فضای خالی پیچید): حواست کجاست؟ نگفتم مراقب باش؟
نتونستم کلمهای حرف بزنم. فقط خیرهی چشمهای مشکی و جذابش شده بودم. در اون تاریکی و میان غبار اون انبار متروکه، دنیا برای چند ثانیه از حرکت ایستاده بود. فقط من بودم، تهیونگ، و تپش تند قلبهامون که توی سکوت انبار اکو میشد.
تهیونگ هم انگار متوجه موقعیت شد؛ نگاهش برای ثانیهای روی لبهام مکث کرد و بعد، به آرامی و با احتیاط من رو روی پا هام نگه داشت، اما دستش رو از دور کمرم برنداشت تا مطمئن بشه تعادلم کاملاً حفظ شده.
ته (با لحنی که کمی تغییر کرده بود): خوبی؟ جاییت درد نگرفت؟
سریع سرم رو پایین انداختم تا نبینه چطور از خجالت سرخ شدم. با صدای آرومی که از ته چاه میاومد گفتم:
هانا: م... من خوبم... ممنون.
تهیونگ لبخند محوی زد و دستش رو برداشت.
ته: خیلی خب، پس بیا بیشتر حواست رو جمع کنی. بریم اون میز رو بگردیم؛ فکر کنم اسناد اصلی همونجا باشن.
نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم، اما گرمای دستش هنوز روی کمرم حس میشد. به دنبالش راه افتادم، بیخبر از اینکه این جستجو قرار بود راز بزرگتری رو به زودی جلوی چشمهامون بذاره...
ادامه دارد...
☆ویو راوی☆
عقربههای ساعت روی دیوار عمارت از نیمهشب گذشته بود. همهجا در سکوت مطلق فرو رفته بود؛ سکوتی که انگار طوفانی رو در خودش پنهان داشت.
تهیونگ با پالتوی تیره رنگش کنار پنجرهی اتاق کارش ایستاده بود و رفت و آمد نگهبانها رو زیر نظر داشت. با اطمینان از اینکه مسیر حیاط خلوت امنه، گوشیاش رو درآورد و به هانا پیام داد: «آمادهای؟ بیا پشت انبار کوچک حیاط.»
چند دقیقه بعد، هانا با هودی گشاد و کفشهای ورزشی، مثل یک سایه خودش رو به تهیونگ رسوند. نفسنفس میزد و قلبش توی سینهاش میکوبید.
هانا (با صدای آروم و لرزون): من... من اومدم. واقعاً مطمئنید کسی ما رو ندیده؟
تهیونگ نگاهی به چهرهی نگران اما مصمم هانا انداخت. لبخند محوی زد و سرش رو تکون داد.
ته: نترس، حواسم به همه چیز هست. حالا بیا بریم؛ انبار اصلی A.K.17 تو حاشیهی شهر، فاصلهی زیادی با اینجا داره.
☆ویو هانا☆
سوار ماشین تهیونگ شدیم و به سمت آدرسی که جونگکوک داده بود حرکت کردیم. بعد از نیم ساعت، ماشین توی جادهای خاکی و تاریک، روبهروی یک انبار بزرگ و متروکه متوقف شد. چراغهای سوسوزن تیربرقهای خراب، سایههای ترسناکی رو روی دیوارهای آجری انبار اندخته بود.
با تهیونگ از ماشین پیاده شدیم. هوای سرد تنم رو لرزوند. تهیونگ قفل زنجیر زنگزدهی درِ بزرگ انبار رو با کلیدی که از گاوصندوق پدرش برداشته بود باز کرد و با هل دادن در، فضای تاریک و غبارگرفتهی داخل نمایان شد.
ته: مراقب باش. زمین ناهمواره.
با کمک نور چراغقوهی گوشی، قدم به داخل گذاشتیم. بوی خاک و کاغذهای کهنه توی فضا پیچیده بود. قفسههای بزرگ آهنی با انبوهی از کارتنها و پوشههای قدیمی دور تا دور سالن رو پر کرده بودن.
هانا: اینجا... چقدر عجیبه. یعنی پدرم واقعاً اینجا کار میکرده؟
ته: آره. طبق اسنادی که پیدا کردم، بخش عمدهای از تولیدات و حسابهای مخفی شرکت توی همین انبار ثبت میشده. بیا بریم اون سمت، میز مدیریت اونجاست.
تهیونگ جلوتر حرکت کرد و با نور گوشی مسیر رو نشونم داد. من هم پشت سرش راه افتادم، اما غرق در تماشای اون فضای مرموز بودم که ناگهان پای چپم به یک تکه آهنِ رها شده روی زمین گیر کرد.
تعادلم رو کاملاً از دست دادم.
هانا: آیی...!
جیغ کوتاهی کشیدم و خودم رو برای برخورد محکم با زمین سیمانی و سرد آماده کردم. اما قبل از اینکه حتی فرصت کنم دستهام رو جلو ببرم، بازوهای محکم و گرمی دور کمرم پیچیده شد.
در یک لحظه، تهیونگ با سرعتی غیرعادی به سمت من چرخید و توی هوا گرفتم.
با شوک چشمهام رو باز کردم. فاصلهمون به قدری کم بود که نفسهای گرمش به صورتم میخورد. دستش محکم دور کمرم حلقه شده بود و دست دیگه اش رو پشت شونهام گذاشته بود تا تعادلم حفظ بشه.
قلبم انگار از قفسه سینهام داشت میزد بیرون. نگاه تهیونگ روی صورت من ثابت مونده بود؛ نگاهی عمیق، گیرا و پر از حسهای ناشناخته.
ته (با صدای بم و آرومی که توی اون فضای خالی پیچید): حواست کجاست؟ نگفتم مراقب باش؟
نتونستم کلمهای حرف بزنم. فقط خیرهی چشمهای مشکی و جذابش شده بودم. در اون تاریکی و میان غبار اون انبار متروکه، دنیا برای چند ثانیه از حرکت ایستاده بود. فقط من بودم، تهیونگ، و تپش تند قلبهامون که توی سکوت انبار اکو میشد.
تهیونگ هم انگار متوجه موقعیت شد؛ نگاهش برای ثانیهای روی لبهام مکث کرد و بعد، به آرامی و با احتیاط من رو روی پا هام نگه داشت، اما دستش رو از دور کمرم برنداشت تا مطمئن بشه تعادلم کاملاً حفظ شده.
ته (با لحنی که کمی تغییر کرده بود): خوبی؟ جاییت درد نگرفت؟
سریع سرم رو پایین انداختم تا نبینه چطور از خجالت سرخ شدم. با صدای آرومی که از ته چاه میاومد گفتم:
هانا: م... من خوبم... ممنون.
تهیونگ لبخند محوی زد و دستش رو برداشت.
ته: خیلی خب، پس بیا بیشتر حواست رو جمع کنی. بریم اون میز رو بگردیم؛ فکر کنم اسناد اصلی همونجا باشن.
نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم، اما گرمای دستش هنوز روی کمرم حس میشد. به دنبالش راه افتادم، بیخبر از اینکه این جستجو قرار بود راز بزرگتری رو به زودی جلوی چشمهامون بذاره...
ادامه دارد...
- ۱۳۱
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط