پارت 8
*غرق خواب بودم که حس کردم پتو از روم کشیده شد و قبل از اینکه ری اکشن نشون بدم محکم تکون داده شدم ، چشم هام رو به سختی باز کردم و لوت رو دیدم که داشت یه چیزی میگفت ولی از شدت خستگی و خواب هیچی نمیفهمیدم ، چند بار چشم هام رو باز و بست کردم تا به خودم بیام *
لوت : منم وقتی شنیدم باورم نشد ! ... بلاخره به آرزوت رسیدی !
امیلی : همممم ... آرزوم ؟
*لوت بازو هام رو گرفت و تکونم داد *
لوت : دیوونه تو آزمون رو قبول شدی
*با شنیدن این حرفش چشم هام گشاد شد *
امیلی : چیییییی !؟
*بعد از شنیدن این خبر سریع از جام بلند شدم و بدون توجه به این که لباس خواب تنمه از اتاق دویدم بیرون ، هر حوری که سر راه منو میدید با لبخند بهم تبریک میگفت و وقتی که از قصر بیرون رفتم روی نمایشگر دیجیتال پایگاه عکس من به عنوان برنده نمایان بود ، همینطور خشکم زده بود که با صدای آدم به خودم اومدم *
آدم: میخوای لباس هام رو بهت قرض بدم ؟
امیلی : ها ؟
*آدم با خونسردی از آیس کافی دستش هورت کشید و بعد لبخند معروفش رو نثار م کرد *
آدم: آخه با پیژامه اومدی پایگاه
*یه نگاه به خودم انداختم و گونه هام سرخ شد *
امیلی : و...وای اصلا حواسم نبود ...
*سریع برگشتم قصر که آبروی نداشتم بیشتر از این به باد نره *
*بعد از اینکه لباس فرمم رو پوشیدم به پایگاه برگشتم ، برام جشن گرفته بودن ، حس میکردم دارم خواب میبینم ، قلبم از خوشحالی میلرزید ، عزرائیل روی سکوه وایستاد *
عزرائیل: امروز اینجا جمع شدیم تا برای برنده ی آزمون یعنی امیلی پارکر جشن بگیریم ... خیلی ها توی مرحله ی آخر دچار اشتباه شدن که لونا برنده شده اما به دلیل اینکه امیلی مصدوم بود و لونا با تقلب و فشار دادن جای شکسته گی امیلی تونسته بود برنده بشه اما چون خودش به تقلبش اعتراف کرده بود امیلی برنده ی نهایی شد
*وایستا ببینم ، لونا اصلا تو مبارزه همچین کاری نکرد ، تاجایی که یادم میاد لونا اصلا تقلب نکرد *
عزرائیل: از امیلی درخواست میکنم که روی سکوه بیاد تا نشانه ترفیع ش رو بهش اهدا کنیم
*کمی استرس داشتم اما از اعماق قلبم خوشحال بودم ، با تشویق بقیه روی سکوه رفتم و روبه روی عزرائیل وایستادم ، وقتی نزدیکش بودم ضربان قلبم بالا میرفت ، بهم نزدیک شد و سنجاق سینه رو به لباسم چسبوند و بعد از اینکه ازش تشکر کردم بقیه تشویقم کردن *
*چند دقیقه بعد همه درحال خوردن شیرینی و حرف زدن بودن و عزرائیل روی صندلیش نشسته بود و با گوشیش ور میرفت ، بهش نزدیک شدم *
امیلی : قربان ...
*بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت *
عزرائیل: چیه ؟
*با تردید گفتم *
امیلی : میخواستم راجب یه موضوعی ازتون سوال بپرسم
*نگاهش رو از گوشی گرفت و به من داد و ابروهاش رو بالا انداخت *
امیلی : لونا توی مبارزه تقلب نکرده بود ولی شما ...
عزرائیل: انقدر احمقی که نفهمیدی برای ماست مالی کردن قضیه همچین چیزی گفتم
امیلی: اما قربان لونا ...
عزرائیل: نیازی نیست نگران این چیزا باشی خودم حلش کردم
امیلی :ممنونم قربان
عزرائیل: انقدر ذوق زده نشو من فقط در عوض معامله مون این کار رو کردم ... در ضمن امشب بیا قصرم باید معامله رو قطعی کنیم و شرایط معامله رو بهت بگم
*وقتی گفت امشب به قصرش برم ضربان قلبم بالا رفت ، همیشه دوست داشتم برم به قصرش ، شنیده بودم این قصر که تو بهشت داره کمترین استفاده رو از این قصر داره و قصری که بیشتر توش وقت میگذرونه توی عالم مرگه *
امیلی : چشم قربان ...
*عزرائیل پوزخند زد *
عزرائیل: میبینم خیلی ذوق زده ای ... نکنه خیلی مشتاقی برای .....
*حس کردم الانه که از خجالت آب بشم ، سرخ شدم و با دستپاچگی گفتم *
امیلی :ن...ن...نه..ا...این....اینطور ...نی...نیست ...مـ....من...ف...فقط ....
*خندید *
عزرائیل: باشه حالا ترش نکن ...
*وقتی دیدم به این که خجالت میکشم میخنده بیشتر خجالت کشیدم ، وقتی میخندید خیلی زیباتر میشد ، کاش همیشه همینطور باهام صمیمی باشه و بخنده مثل بقیه *
*تو افکارم غرق شده بودم که لوت صدام زد *
لوت :هی امی بیا اینجا مسابقه گذاشتیم !
*لبخند زدم *
امیلی : الان میام ...
*رفتم سمت بقیه *
لوت : منم وقتی شنیدم باورم نشد ! ... بلاخره به آرزوت رسیدی !
امیلی : همممم ... آرزوم ؟
*لوت بازو هام رو گرفت و تکونم داد *
لوت : دیوونه تو آزمون رو قبول شدی
*با شنیدن این حرفش چشم هام گشاد شد *
امیلی : چیییییی !؟
*بعد از شنیدن این خبر سریع از جام بلند شدم و بدون توجه به این که لباس خواب تنمه از اتاق دویدم بیرون ، هر حوری که سر راه منو میدید با لبخند بهم تبریک میگفت و وقتی که از قصر بیرون رفتم روی نمایشگر دیجیتال پایگاه عکس من به عنوان برنده نمایان بود ، همینطور خشکم زده بود که با صدای آدم به خودم اومدم *
آدم: میخوای لباس هام رو بهت قرض بدم ؟
امیلی : ها ؟
*آدم با خونسردی از آیس کافی دستش هورت کشید و بعد لبخند معروفش رو نثار م کرد *
آدم: آخه با پیژامه اومدی پایگاه
*یه نگاه به خودم انداختم و گونه هام سرخ شد *
امیلی : و...وای اصلا حواسم نبود ...
*سریع برگشتم قصر که آبروی نداشتم بیشتر از این به باد نره *
*بعد از اینکه لباس فرمم رو پوشیدم به پایگاه برگشتم ، برام جشن گرفته بودن ، حس میکردم دارم خواب میبینم ، قلبم از خوشحالی میلرزید ، عزرائیل روی سکوه وایستاد *
عزرائیل: امروز اینجا جمع شدیم تا برای برنده ی آزمون یعنی امیلی پارکر جشن بگیریم ... خیلی ها توی مرحله ی آخر دچار اشتباه شدن که لونا برنده شده اما به دلیل اینکه امیلی مصدوم بود و لونا با تقلب و فشار دادن جای شکسته گی امیلی تونسته بود برنده بشه اما چون خودش به تقلبش اعتراف کرده بود امیلی برنده ی نهایی شد
*وایستا ببینم ، لونا اصلا تو مبارزه همچین کاری نکرد ، تاجایی که یادم میاد لونا اصلا تقلب نکرد *
عزرائیل: از امیلی درخواست میکنم که روی سکوه بیاد تا نشانه ترفیع ش رو بهش اهدا کنیم
*کمی استرس داشتم اما از اعماق قلبم خوشحال بودم ، با تشویق بقیه روی سکوه رفتم و روبه روی عزرائیل وایستادم ، وقتی نزدیکش بودم ضربان قلبم بالا میرفت ، بهم نزدیک شد و سنجاق سینه رو به لباسم چسبوند و بعد از اینکه ازش تشکر کردم بقیه تشویقم کردن *
*چند دقیقه بعد همه درحال خوردن شیرینی و حرف زدن بودن و عزرائیل روی صندلیش نشسته بود و با گوشیش ور میرفت ، بهش نزدیک شدم *
امیلی : قربان ...
*بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت *
عزرائیل: چیه ؟
*با تردید گفتم *
امیلی : میخواستم راجب یه موضوعی ازتون سوال بپرسم
*نگاهش رو از گوشی گرفت و به من داد و ابروهاش رو بالا انداخت *
امیلی : لونا توی مبارزه تقلب نکرده بود ولی شما ...
عزرائیل: انقدر احمقی که نفهمیدی برای ماست مالی کردن قضیه همچین چیزی گفتم
امیلی: اما قربان لونا ...
عزرائیل: نیازی نیست نگران این چیزا باشی خودم حلش کردم
امیلی :ممنونم قربان
عزرائیل: انقدر ذوق زده نشو من فقط در عوض معامله مون این کار رو کردم ... در ضمن امشب بیا قصرم باید معامله رو قطعی کنیم و شرایط معامله رو بهت بگم
*وقتی گفت امشب به قصرش برم ضربان قلبم بالا رفت ، همیشه دوست داشتم برم به قصرش ، شنیده بودم این قصر که تو بهشت داره کمترین استفاده رو از این قصر داره و قصری که بیشتر توش وقت میگذرونه توی عالم مرگه *
امیلی : چشم قربان ...
*عزرائیل پوزخند زد *
عزرائیل: میبینم خیلی ذوق زده ای ... نکنه خیلی مشتاقی برای .....
*حس کردم الانه که از خجالت آب بشم ، سرخ شدم و با دستپاچگی گفتم *
امیلی :ن...ن...نه..ا...این....اینطور ...نی...نیست ...مـ....من...ف...فقط ....
*خندید *
عزرائیل: باشه حالا ترش نکن ...
*وقتی دیدم به این که خجالت میکشم میخنده بیشتر خجالت کشیدم ، وقتی میخندید خیلی زیباتر میشد ، کاش همیشه همینطور باهام صمیمی باشه و بخنده مثل بقیه *
*تو افکارم غرق شده بودم که لوت صدام زد *
لوت :هی امی بیا اینجا مسابقه گذاشتیم !
*لبخند زدم *
امیلی : الان میام ...
*رفتم سمت بقیه *
- ۱۳.۳k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط