𝓈𝓂𝒾ℓℯ
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "6۳"
☆ویو هانا☆
تهیونگ چند قدم دور شد.
اما حرفهاش...
همونجا موند.
«تو لازم نیست به خاطر حرف کسی از من دور بشی...»
«من خودم قضاوتت میکنم، نه بقیه.»
نمیدونم چرا...
اما همین چند جمله ساده، چیزی رو درونم شکست.
سالها بود کسی اینطوری باهام حرف نزده بود.
همیشه عادت کرده بودم خودم رو قوی نشون بدم.
وقتی ناراحت بودم، لبخند بزنم.
وقتی خسته بودم، چیزی نگم.
وقتی دلم میگرفت...
فقط خودم بودم و خودم.
نگاهم به پشت تهیونگ افتاد.
قبل از اینکه فکر کنم، لب باز کردم.
هانا: آقا...
تهیونگ ایستاد.
آروم برگشت.
ته: بله؟
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
هزاران حرف توی دلم بود.
اما هیچکدوم بیرون نمیومد.
چشمهام پر شد.
هانا: من...
صدام لرزید.
هانا: من فقط خسته شدم...
همین یک جمله کافی بود.
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.
تمام اون روزها...
تمام تنهاییها...
تمام چیزهایی که قورت داده بودم...
همه با هم برگشتن.
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
و من برای اولین بار...
جلوی کسی که همیشه ازش میترسیدم، ضعیف نشدم.
فقط انسان بودم.
چند قدم جلو رفتم.
و بدون اینکه چیزی بگم...
آروم پشتش ایستادم و دستهام رو دورش حلقه کردم.
تهیونگ برای چند لحظه کاملاً بیحرکت موند.
انگار انتظار چنین چیزی رو نداشت.
هانا با صدای لرزون گفت:
هانا: ببخشید...
نمیدونم چرا...
اما دیگه نتونستم...
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط بعد از چند لحظه، آروم دستش رو روی دستم گذاشت.
نه برای اینکه چیزی بگه...
فقط برای اینکه بفهمم تنها نیستم.
چشمهام رو بستم.
اشکهام بیصدا پایین اومدن.
هانا: من همیشه وانمود کردم خوبم...
ولی خسته شدم از اینکه همیشه قوی باشم.
تهیونگ آرام گفت:
ته: لازم نیست همیشه قوی باشی.
این جمله...
همون چیزی بود که سالها منتظر شنیدنش بودم.
چند لحظه سکوت بینمون بود.
صدای آب استخر...
صدای باد...
و دو نفری که برای اولین بار، بدون هیچ نقابی کنار هم ایستاده بودن.
تهیونگ آرام گفت:
ته: هانا...
تو لازم نیست برای اینکه کسی دوستت داشته باشه، خودتو ثابت کنی.
نفسم لرزید.
چون شاید برای اولین بار...
یکی اینو بهم میگفت.
تهیونگ به آرامی ادامه داد:
ته: فقط خودت باش.
همین کافیـه.
و من...
بعد از مدتها...
احساس کردم شاید واقعاً کسی هست که منو میبینه.
نه به عنوان یه خدمتکار...
نه به عنوان یه آدم از گذشته...
فقط...
هانا.
ادامه دارد...
Part "6۳"
☆ویو هانا☆
تهیونگ چند قدم دور شد.
اما حرفهاش...
همونجا موند.
«تو لازم نیست به خاطر حرف کسی از من دور بشی...»
«من خودم قضاوتت میکنم، نه بقیه.»
نمیدونم چرا...
اما همین چند جمله ساده، چیزی رو درونم شکست.
سالها بود کسی اینطوری باهام حرف نزده بود.
همیشه عادت کرده بودم خودم رو قوی نشون بدم.
وقتی ناراحت بودم، لبخند بزنم.
وقتی خسته بودم، چیزی نگم.
وقتی دلم میگرفت...
فقط خودم بودم و خودم.
نگاهم به پشت تهیونگ افتاد.
قبل از اینکه فکر کنم، لب باز کردم.
هانا: آقا...
تهیونگ ایستاد.
آروم برگشت.
ته: بله؟
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
هزاران حرف توی دلم بود.
اما هیچکدوم بیرون نمیومد.
چشمهام پر شد.
هانا: من...
صدام لرزید.
هانا: من فقط خسته شدم...
همین یک جمله کافی بود.
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.
تمام اون روزها...
تمام تنهاییها...
تمام چیزهایی که قورت داده بودم...
همه با هم برگشتن.
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
و من برای اولین بار...
جلوی کسی که همیشه ازش میترسیدم، ضعیف نشدم.
فقط انسان بودم.
چند قدم جلو رفتم.
و بدون اینکه چیزی بگم...
آروم پشتش ایستادم و دستهام رو دورش حلقه کردم.
تهیونگ برای چند لحظه کاملاً بیحرکت موند.
انگار انتظار چنین چیزی رو نداشت.
هانا با صدای لرزون گفت:
هانا: ببخشید...
نمیدونم چرا...
اما دیگه نتونستم...
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط بعد از چند لحظه، آروم دستش رو روی دستم گذاشت.
نه برای اینکه چیزی بگه...
فقط برای اینکه بفهمم تنها نیستم.
چشمهام رو بستم.
اشکهام بیصدا پایین اومدن.
هانا: من همیشه وانمود کردم خوبم...
ولی خسته شدم از اینکه همیشه قوی باشم.
تهیونگ آرام گفت:
ته: لازم نیست همیشه قوی باشی.
این جمله...
همون چیزی بود که سالها منتظر شنیدنش بودم.
چند لحظه سکوت بینمون بود.
صدای آب استخر...
صدای باد...
و دو نفری که برای اولین بار، بدون هیچ نقابی کنار هم ایستاده بودن.
تهیونگ آرام گفت:
ته: هانا...
تو لازم نیست برای اینکه کسی دوستت داشته باشه، خودتو ثابت کنی.
نفسم لرزید.
چون شاید برای اولین بار...
یکی اینو بهم میگفت.
تهیونگ به آرامی ادامه داد:
ته: فقط خودت باش.
همین کافیـه.
و من...
بعد از مدتها...
احساس کردم شاید واقعاً کسی هست که منو میبینه.
نه به عنوان یه خدمتکار...
نه به عنوان یه آدم از گذشته...
فقط...
هانا.
ادامه دارد...
- ۱۳۵
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط