{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی مجبور بودی نقش معشوقه اش رو بازی کنی💚

وقتی مجبور بودی نقش معشوقه اش رو بازی کنی💚
پارت ۳
وقتی وارد مهمونی شدیم مستقیم منو برد پیش خانواده اش
مامان کوک رو با ^ نشون میدم
^به به عروس قشنگم
+سلام مادر جان
^شما باید لایلا باشی درسته؟
+بله
+کوک؟
_جانم مادر؟
+تو عروس انتخاب‌نکردی
_....
^عروسک انتخاب کردی
+خجالت
_بله شما به سلیقه‌و انتخاب پسرت شک داری؟
^نه و الان مطمین شدم انتخابت عالیه
^دخترم تو اولین دختری هستی که تونسته کوک رو جذب کنه
واقعا شک هام داشت به واقعیت تبدیل میشد یعنی واقعا قبل از من با کسی قرار نمیذاشته؟
باید درباره احساس واقعی کوک نسبت به خودم خبر دار بشم
+کوک
_جانم پرنسس
+میشه یه لحظه همراهم بیای میخوام برم سمت سرویس
_چشم خانومم
_مامان یه چند دقیقه صبر کن برمیگردیم
^باشه پسرم برید
وقتی داشتیم به سمت سرویس میرفتیم نگاه های سنگین چندتا مرد بزرگ سال رو روی خودم حس میکردم که به نظر میومد مست باشن
وقتی رسیدیم قبل از اینکه حرف بزنم کوک شروع کرد
_لایلا؟(یکمی عصبی و داد)
+ب..بله؟
_چرا لباست انقدر بازه؟
+یعن..یعنی چی؟
_یعنی همین که گفتم نمیفهمی اون مردا داشتن چطوری نگاهت میکردن؟
+کوک اصلا من و تو ارتباطی باهم نداریم چرا اینطوری میکنی
کوک یه قدم نزدیکم شد منم عقب عقب میرفتم تا خوردم به دیوار
_که ارتباطی نداشتیم اوهوم؟
که با یه قدم فاصله بینمون رو از بین برد
یعنی چی؟
اون..اون داشت منو میبوسید؟
چرا؟
ما که قبل از اون همدیگرو ندیده بودیم
بعد از چند لحظه ازم جدا شد
+کوک؟
_جان کوک؟
+چرا اینکارو کردی؟
+تو اصلا منو نمیشناسی
_میشناسمت
+ها؟؟
_از خیلی قبل تر از چیزی که فکرشو کنی؟
+یعنی چی؟؟
_خب چند بار تورو نزدیک اون تالار دیدم هربار میدیدم چطور به نیازمندا کمک میکردی چقدر زندگی برات قشنگ و شیرین بود دوست داشتم هر لحظه اش ازت مراقبت کنم
+.....
_هربار میدیدم پسری نزدیکته میخواستم ازت دورش کنم
+کوکی(بغض)
_پرنسس بغض نکن دلم میگیره
+هرچیزی که گفتی واقعی بود؟
_از واقعی ترین چیزهایی زندگيم هم واقعی تر بود دختر نازم
+خب باشه قبولت میکنم
+ولی من تورو زیاد نمیشناسم
+بزار امشب که تموم شد باهم بریم یه رستوران یکمی حرف بزنیم ببینم میتونم کامل قبولت کنم یا نه
_باشه باشه هرطور تو راحتی
باورم نمیشد کسی که فقط یکبار دیده بودمش از قبل داشته دنبالم میکرده و میخواسته از من مراقبت کنه

ادامه دارد.....
حمایت کنید خوشگلام💚
دیدگاه ها (۷)

وقتی مجبور بودی نقش معشوقه اش رو بازی کنی💚پارت۴(the last par...

coming soon....

وقتی مجبور بودی نقش معشوقه اش رو بازی کنی💚پارت ۲و امروز قرار...

وقتی مجبور بودی نقش معشوقه هش رو بازی کنی💚پارت ۱روایت از زبا...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

ادامه پارت ۲۵

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶³ویو: اتوقتی برگشتم بالا، دیدم کو...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁸ویو: ات۱۰ دقیقه بعد...دوشم رو گر...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁹ویو: اتبا صدای گوشیه جونگ‌کوک از...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

پارت پنجمیسو: خانم لیننامجوک: خانم لین داداشش تهجون مردهکوک:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط