part1

ا/ت
ا/ت: مامان
لینا: چیشد؟
ا/ت: قبول شدم
لینا: راستمیگی
ا/ت: اره وایی
لینا: نتیجه همه ی درس خوندنت رو گرفتی
ا/ت: وایی خیلی خوشحالم صبر کن زنگ بزنم به بابام
رفتم گوشیمو برداشتم و با خوشحالی زنگ زدم به بابام
جونهو: الو
ا/ت: الو بابا
جونهو: جانم
ا/ت: بابا قبول شدم
جونهو: جان من راستمیگی؟
ا/ت: اره قبول شدم
جونهو:عالی شد یعنی میتونی بری دانشگاه دوستم
ا/ت: اره
جونهو: خب من باهاش صحبت میکنم
ا/ت: باشه بابا دلم برات تنگ شده
جونهو: سه روز دیگه مونده
ا/ت: اره به زودی میبینمت
جونهو: اره خب دخترم کاری نداری من باید برم
ا/ت: خدافظ

سه ماه بعد
امروز اولین روز دانشگاه بود با خوشحالی وارد سالن دانشگاه شدم
ا/ت: ببخشید کلاس ۸_۱ کجاست؟
*: طبقه بعدی
ا/ت: ممنون
رفتم طبقه بالا بین این کلاس از کجا پیداش کنم سه نفرو دیدم باهم بودن
ا/ت: ببخشید
برگشت یه نگاهی بهم کرد
ا/ت: کلاس ۸_۱ کجاست؟
": چی تو خودت دیدی از من میپرسی
ا/ت: یعنی چی چه فرقی داره مگه تو کی هستی؟
": تازه واردی؟
ا/ت: اره روز اولمه
":پس منو نمیشناسی بیشتر تحقیق کن
ا/ت: خب خودت بهم بگو کی هستی؟
": واقعا نمیدونم چرا دارم وقتمو بخاطر تو دارم خراب میکنم
اینو گفت و رفت
رفتم دنبالش
ا/ت: صبر کن
سه تاشون برگشتن یکی از اونها جلوتر و اون دونفر پشتش موندن
ا/ت: مامانت یادت نداده با یه دختر درست رفتار کنی
": نه یادم نداده تو چی یاد نگرفتی با بزرگ تر خودت درست رفتار کنی؟
ا/ت:تو احترام منو نگه نداشتی انتظار داری ازت تشکر کنم
":دختر کوچولو دیوونه شدی داری با من حرف میزنی
پامو گذاشتم رو پاش
": ایی
ا/ت: اینو زدم بدونی من ساکت نمشینیم
": دیوونه کفشمو ببین چیکارش کردی از قیافت و استایلت معلومه خانواده پولداری نداری پس پاتو از گلیمت دراز تر نکن این کفش ببین قیمت خون خودتو خانوادته
ا/ت: برام مهم نیست
": راستی کی قبولت کرده بیای این دانشگاه
ا/ت: خودم درس خوندم تونستم بیام
":پول ترم داری؟ یا از خودت استفاده میکنی
ا/ت: منظورت چیه؟
":شبی چند خانم کوچولو
ا/ت: دیگه داری منو عصبانی میکنی هااا
یکی از اون پسرها گفت
•:تهیونگ ولش کن بریم
چیزی نگفتن و رفتم منم کلاس پیدا کردم و رفتم تو کلاسم نشستم چقدر رو مخ بودن عوضیا معلوم بود از کسایی هستن که همه ازشون متنفرن اسم پسره چی بود اها یادم اومد تهیونگ وایی چقدر عوضی و غیر قابل تحمل بود

#فیک
#سناریو
دیدگاه ها (۷)

True Love②⑦یونی: ا/تا/ت: بله یونی: چرا خودت رو گول میزنیا/ت:...

سناریو میتسویا پارت اخر

رمان هکر کوچولوی من پارت چهارم

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

سناریو سانزو پارت ۲

(دلداده) ♡جونگکوک: (گوشی رو جواب داد) الو؟ لارا: کوکیییییی ک...

P26عروس فراری ..ا/ت صبح که بلند شد دید ریندو نیست و حتما پای...

سناریو مایکی پارت ۲

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

چند پارتیـــــــــ🩷🍼ـــــــــوقتی میخوای خبر بارداریتو بهش ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط