Novel panleo
♡ #part⁵ ♡
『 paniz 』
محراب پیامی فرستادم که پشت فرمون نگاه کردم
" بچها گفتن تا ۳ روز دیگه امادهست مواظب باش "
محراب پسرخاله ام از بچگی صمیمی بودیم با هم محراب از من بزرگتر بود و زودتر اومده بود آلمان
اگه محراب نبود اینجا مامان اصلا من رو نمی فرستاد آلمان
با هم تو یه طبقه زندگی میکردیم اما خونه هامون جدا بود
سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه رو زدم
تو این طبقه تو واحد بود
من تنهایی ، محراب و مهشاد که تازه ۴ ماهی میشد نامزد کردم تو یه واحد
کلید انداختم وارد خونه شدم
بی حوصله کلید رو انداختم رو کنسول
رفتم اتاق لباسام رو درآوردم
گردنبند رو از جیب لباسم بیرون کشیدم و تو دستم گرفتم
وارد حموم شدم کش موهام رو باز کردم و رفتم زیر دوش آب نشستم
با ریختن آب رو سرم اشک ام سرازیر شد و خیره به گردنبند شدم
فلش بک
روسری کوچیک قرمزم رو سمتم گرفت و تخص لب زد
رضا: ممنون بابت روسری
ابرو بالا انداختم و لب ورچیده گفتم
_خب یادگاری ازم نگه میداشتی نامرد
گوشه ی چشمش خندید اما به روی خودش نمی آورد با دو انگشت بینیم رو فشرد
رضا: پیشی کوچولوی من لوس شده
حرصی مشت کوبیدم به بازوش و چشم غرهای بهش رفتم
_هعی گفتم به من نگو کوچولو اما من نامرد نیستم برات چیزی گرفتم
با دقت نگاهم کرد و از کوله ام جعبه ی گردنبند اش رد بیرون کشیدم
رضا: این چیه گرفتی پیشی
سری به نشونه تاسف تکون دادم و درش رو باز کردم گردنبند نقره ای رو ، ورش داشتم و قفل اش رو باز کردم
_برات گردنبند گرفتم رو زنجیره کوچولوش اسمم رو نوشتم بالاخره باید بفهمن تو رابطهایم تو که نمیگه کنارت کیا هستن
نزدیک اش شدم دست دور گردنش بردم تا ببندم ، نفس عمیقی داخل گردنم کشید که قلقلکم اومد خندهای کردم
اروم لب رو گردنش گذاشتم میدونستم از اینجا خیلی حساسِ و بر همین انجام دادم
دست رو بازوم گذاشت
رضا: نکن پیشی یکادی نکن که بعدا پنجول بکشی
خنده ای از مثالش زدم و ازش دور شدم
پایان فلش بک
هقهق ام اوج گرفت
_خدا لعنتت کنه ..مافیا که مافیا هستی اما کاشکی میگفتی ، نمیذاشتی موقعی که میخواستیم رابطمون رو علنی کنیم خوردم نمیکردم قلبم رو نمیشکست داغونم نمیکردی
دستی زیر چشم کشیدم گردنبند رو پرت کرد رو سینگ و بلندم شدم
نمیذاشتم عشقی که بهش داشتم از کارم بگذرم
بعد از یه دوش ۲۰ دقیقه ای بیرون اومدم بعد از پوشیدن یه تاپ سفید و شلوار گشاد مشکی
اومدم تو هال و گوشی برداشتم تا پیتزا سفارش بدم ، بعد از اینکه کارم تموم شد موهام رو خشک کردم و با کلیپس بستمش
گردنبند رو از حموم برداشتم گذاشتم کنار کلت ام فردا باید میدیدمش
زنگ خونه خورد .....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 paniz 』
محراب پیامی فرستادم که پشت فرمون نگاه کردم
" بچها گفتن تا ۳ روز دیگه امادهست مواظب باش "
محراب پسرخاله ام از بچگی صمیمی بودیم با هم محراب از من بزرگتر بود و زودتر اومده بود آلمان
اگه محراب نبود اینجا مامان اصلا من رو نمی فرستاد آلمان
با هم تو یه طبقه زندگی میکردیم اما خونه هامون جدا بود
سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه رو زدم
تو این طبقه تو واحد بود
من تنهایی ، محراب و مهشاد که تازه ۴ ماهی میشد نامزد کردم تو یه واحد
کلید انداختم وارد خونه شدم
بی حوصله کلید رو انداختم رو کنسول
رفتم اتاق لباسام رو درآوردم
گردنبند رو از جیب لباسم بیرون کشیدم و تو دستم گرفتم
وارد حموم شدم کش موهام رو باز کردم و رفتم زیر دوش آب نشستم
با ریختن آب رو سرم اشک ام سرازیر شد و خیره به گردنبند شدم
فلش بک
روسری کوچیک قرمزم رو سمتم گرفت و تخص لب زد
رضا: ممنون بابت روسری
ابرو بالا انداختم و لب ورچیده گفتم
_خب یادگاری ازم نگه میداشتی نامرد
گوشه ی چشمش خندید اما به روی خودش نمی آورد با دو انگشت بینیم رو فشرد
رضا: پیشی کوچولوی من لوس شده
حرصی مشت کوبیدم به بازوش و چشم غرهای بهش رفتم
_هعی گفتم به من نگو کوچولو اما من نامرد نیستم برات چیزی گرفتم
با دقت نگاهم کرد و از کوله ام جعبه ی گردنبند اش رد بیرون کشیدم
رضا: این چیه گرفتی پیشی
سری به نشونه تاسف تکون دادم و درش رو باز کردم گردنبند نقره ای رو ، ورش داشتم و قفل اش رو باز کردم
_برات گردنبند گرفتم رو زنجیره کوچولوش اسمم رو نوشتم بالاخره باید بفهمن تو رابطهایم تو که نمیگه کنارت کیا هستن
نزدیک اش شدم دست دور گردنش بردم تا ببندم ، نفس عمیقی داخل گردنم کشید که قلقلکم اومد خندهای کردم
اروم لب رو گردنش گذاشتم میدونستم از اینجا خیلی حساسِ و بر همین انجام دادم
دست رو بازوم گذاشت
رضا: نکن پیشی یکادی نکن که بعدا پنجول بکشی
خنده ای از مثالش زدم و ازش دور شدم
پایان فلش بک
هقهق ام اوج گرفت
_خدا لعنتت کنه ..مافیا که مافیا هستی اما کاشکی میگفتی ، نمیذاشتی موقعی که میخواستیم رابطمون رو علنی کنیم خوردم نمیکردم قلبم رو نمیشکست داغونم نمیکردی
دستی زیر چشم کشیدم گردنبند رو پرت کرد رو سینگ و بلندم شدم
نمیذاشتم عشقی که بهش داشتم از کارم بگذرم
بعد از یه دوش ۲۰ دقیقه ای بیرون اومدم بعد از پوشیدن یه تاپ سفید و شلوار گشاد مشکی
اومدم تو هال و گوشی برداشتم تا پیتزا سفارش بدم ، بعد از اینکه کارم تموم شد موهام رو خشک کردم و با کلیپس بستمش
گردنبند رو از حموم برداشتم گذاشتم کنار کلت ام فردا باید میدیدمش
زنگ خونه خورد .....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۳.۷k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط