سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۱۳۰
رو پشت سر بذارم تا سرانجام موفق به رسیدن به مقامی شدم که برای به دست آوردنش هیچ اشتیاقی نداشتم. در آن زمان من تازه به دلیل آن همه اصرار پدرم پی بردم قوم ما تحت گسترده ترین حمله از سوی شیاطین قرار گرفته بود. قدرتمندترین شیاطین از اعماق دنیای خود بیرون آمده بودند تا به دستور سرورشان قوم ما را برای همیشه از بین ببرند اربابانی که حتی حاضر نبودند برای ثانیه ای حضور یکدیگر را تحمل کنند، به ندای سرور خود جواب مثبت داده بودند آنها با تمام قوا به مردمم حمله کردند و در عرض سه روز سیزده ارباب قدرتمند از دنیای شیاطین تمام سرزمینهای ما را با خاک یکسان کردند آنها حیات تمام سرزمین من را بیرون کشیدند. بعدها فهمیدم فرزندان شیطان نظاره گر نابودی مردم و خانواده من بودند و من حتی نتونستم کاری برای خانواده خودم بکنم
قطره اشکی از گوشه چشم خشایار راه خودش را به سمت پایین باز کرد و روی میز افتاد. این اشک، شاید کم اما نشانی از غم و اندوه بزرگ او بود.
ـ من قادر نبودم به هیچ عنوان در این مسأله دخالت و یا به خانواده ام کمک کنم من به خاطر قوانین دست و پاگیر و به خاطر قولی که به پدرم داده بودم قادر به هیچ کاری نبودم بارها مردم و زنده شدم. بارها خودم رو به خاطر سرنوشتم نفرین کردم اما من وظیفه داشتم از تنها فرزند خواهرم مراقبت کنم به همین دلیل آن پسر را به خانواده ای در سرزمینی دورتر از محل زندگی ام سپردم تا او در آرامش قادر به زندگی باشد. من به خواسته پدر و خواهرم یعنی مراقبت از فرزندان خواهر زاده،ام عمل کردم من نسل اندر نسل در کنار فرزندان و نوادگان او بودم؛ بعضی از نسلها دچار جا افتادگی میشدند و هیچ قدرت جادویی نداشتند به همین دلیل هر زمان که لازم میدیدم در سرنوشت آنها دست میبردم تا در نسلهای بعد دوباره قدرت جادویی ظهور کند. من مجبور بودم به قولی که به پدر و یکی از اولین سفیرها داده بودم عمل کنم هنوز به یاد دارم که زمانی او گویای را در اختیارم قرار داد تا با کشف رازهایش قدرت لازم را برای حمایت از امید دو قوم به دست بیارم او از من قول گرفت تا اگر موفق به کشف راز آن نشدم آن را از نسل پنجم در اختیار نوادگان خواهرزاده ام .بگذارم به این امید که شاید روزی راز گوی برملا شود و قدرت گوی به شایسته ترین فرد برسد. برای خواهرزاده ام چند ارث به جا گذاشته شده که یکی از آنها میراث اجداد من بود که به لباس قدرت معروف شده بود. دومین آنها کریستالی بود که برای
ارتباطم با نوادگان خواهرم از آن استفاده میکردم و آخرینش جعبه ای است که فکر کنم باید به آلفرد بدهم. همه نگاه ها به سمت من برگشت و من قادر نبودم تا تمام سخنان او را درک کنم حتی نمیدانستم چقدر از گفته های او صحیح بودند و این را نمیدانستم که چرا یکی از میراثها باید به من میرسید. میخواستم در این مورد از او بپرسم که او ادامه داد:
- آلفرد خواهرزاده من هستش آلفرد سیزدهمین نواده از هفتمین نواده پسر هستش من برای اینکه نوادگان خواهرزاده ام قدرت و ظرفیت لازم برای به دست آوردن قدرتهای اجدادشون رو داشته باشند، ترتیب ازدواج اونا رو با انواع نژادهای گوناگون میدادم موجوداتی که از نظر قدرت و طول عمر اختلافات زیادی با هم داشتند و برای اینکه این دو عدد جادویی بهم برسند چه کارهایی که انجام ندادم حتی خودم هم گاهی مواقع فکر میکنم که خیلی خوش شانس بودم که تونستم این دو رقم جادویی را در کنار هم قرار دهم. این به نظرم عادی
ـ نمی رسه با بی تابی پرسیدم
ـ یعنی حالا من چی هستم؟ به شبیه ساز هستم؟
خشایار لبخندی زد و گفت:
- اصلا شاید شبیه سازها گوشه ای از قدرت مکندگان را داشته باشند اما هیچ وقت شبیه آنها نیستند. من که گیج شده بودم گفتم :
- ولی شما خودتون به بقیه سفرا ،گفتید چرا مرا عصبانی کردهاند و من یک شبیه ساز هستم؟
خشایار برای لحظه ای مکث کرد و نیم نگاهی به مهراد انداخت و گفت:
ـ برای اینکه نمیخواستم ،بقیه حتی ذره ای فکرشان به سمت مکنده بودنت برود چون با دیدن رشته ها ممکن بود که ندونند که تو چی هستی ولی امکان داشت که در این مورد تحقیق کنند و بفهمند که تو یه مکنده قدرت هستی و من نمیخواستم در این زمان اونها از جریان باخبر بشند.
دیدگاه ها (۰)

🛑🛑پست جدید خوک زرد پس از نتایج انتخابات: وتو!🔶🛑ترامپ در مصاح...

💢 انتقال به برزخ!🔸پیرمردی در حال جان دادن بود #شیاطین با انو...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»مدرسه ای/ازدواج اجباری/عاشقانه🤏🏻انق...

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

💠 غلبهٔ روایت زینبی (سلام الله علیها) بر روایت اموی از واقعه...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_60فصل بیست‌وهفت...

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎6 ⊹˚₊ ویو تهیونگ | سالن عروسی از روی...

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط