مافیای من
#مافیای_من
پارت 30
تکیه دادم به دیوار سردِ راهرو و سیگاری بین لبهام گذاشتم. قبل از اینکه فندک رو روشن کنم، جیمین با اون نگاهِ عاقل اندر سفیهش زد روی دستم و سیگار رو از بین لبهام کشید بیرون.
جیمین: اینجا دود راه ننداز… جونگکوک، داری میزنی به سیم آخر، هان؟
پوزخندی زدم و دستم رو کشیدم روی سرم هنوزم سرم تیر میکشید
جونگکوک: چی میخوای بگی جیمین؟ اینکه گند زدم؟
جیمین: نه جونگکوک، اما باید حواشت باشه...اونا فکر میکردن میرا نقطه ضعف توعه بخاطر همین اونو دزدیدن... اما من میدونم که میرا واقعا نقطه ضعف توعه... پس اگه میخوای ازش محافظت کنی باید حواست به حرفایی که بهش میزنی باشه
لبخند تلخی زدم... اون از کجا ایناهارو میدونست؟
جونگکوک: منظورت چیه؟
جیمین: تو خوب میدون منظورم چیه...
جیمین یهو دستم رو کشید و کنار در وایستادیم
با شنیدن صدای میرا فهمیدم منظورش چیه
جیمین: حالا فهمیدی منظورم چیبود
هیچی نگفتم و رفتم داخل
بدون اینکه حرفی بزنم رفتم و گوشه ی اتاق نشستم و سرم رو تکیه دادم به دیوار سردش میتونشتم نگاه میرارو حس کنم
جیمین اروم اومد تو و صدام کرد
جیمین: جونگکوک... دکتر اومد
هیچی نگفتم و چشمامو باز کردم دکتر اومد کنارم نشست و شروع کرد به پانسمان کردن زخمم
، زخمم یکم میسوخت بخاطر همین صورتم یکم جمع شد
دکتر: اووو اقای جئون درد داره؟
جونگکوک: نه... به کارت ادامه بده
...
دکتر: خب تموم شد
وقتی پانسمان تموم شد به دکتر اشاره کردم که دست میرا رو هم پانسمان کنه...
دکتر: عا ببخشید خانوم میشه دستتون رو بدین به من باید پانسمان بشه
میرا: او نه لازم نیست من خوبم
دکتر: اما اقای جئون گفتن باید دستتون رو پانسمان کنم... اجازه بدین کارم رو انجام بدم
میرا هیچی نگفت و دستش رو اروم اورد بالا
دکتر دست میرا رو هم پانسمان کرد
و من بدون هیچ حرفی از اتاق اومدم بیرون...
به هیچی بجز میرا نمیتونستم فکر کنم
سیگار م رو روشن کردم
«حالا باید چیکار کنم چجوری ازش محافظت کنم».
ویوو میرا:
وقتی جونگکوک رفت جیمین هم برای بدرقه ی
دکتر از اتاق رفت و من و ا/ت دوباره تنها شدیم
یهو یاد اون شلیک ا/ت افتادم
این کارش باعث میشد کارش رو از دست بده اون نباید کسی رو بکشه...
میرا: ا/ت... تو... میدونی چیکار کردی؟؟؟؟؟
ا/ت: منظورت چیه
میرا: تو اون مرد رو کشتی... الان چی میشه کارت چی میشه
ا/ت: نگران نباش کسی که شلیک کرد من نبودم...جیمین بود
میرا: اما اسلحه دست تو بود
ا/ت:اره اما کسی که شلیک کرد من نبودم جیمین بود
میرا: اصلا شما از کجا خبردار شدین؟؟
فلش بک به یک ساعت قبل:
ویوو ا/ت:
بعد از حرفای جیمین خون جلوش چشمامو گرفته بود نمیدونم چرا... اما میخواستم جیمین رو بکشم
داشتم گریه میکردم که یهو جیمین بدون در زدن در رو باز کرد و اومد داخل تعجب کردم
جیمین: جون خواهرت در خطره اگه میخوای نجاتش بدی سریع اماده شو و بیا
ا/ت: چیییییی
جیمین: وقت برای توضیح دادن نیست فقط سریع باش
نفهمیدم چجوری اما سریع لباس هامو عوض کردم و رفتم پایین و سوار ماشین جیمین شدم
چنتا از بادیگارد ها و ادم های جیمین هم داشتن دنبالمون میومدن
جیمین انقدر با سرعت رانندگی میکرد که چندبار نزدیک بود تصادف کنیم
وقتی رسیدیم ماشین جونگکوک رو دیدیم جیمین به ادم هاش گفت لازم نیست بیان داخل و همونجا وایستن و نگهبانی بدن
من و جیمین وارد شدیم و اومدیم سمت اتاقی که ازش صدا میومد وقتی رسیدیم دیدیم که جونگکوک روی زمین افتاده و اون مرده بالای سرش واستاده و روی سر جونگکوک اسلحه گذاشته یهو جیمین یک اسلحه اورد سمتم و سرشو اورد نزدیک گوشم.
جیمین: اگه میخوای خواهرت رو نجات بدی باید اون مرد رو بکشی
با تعجب بهش نگاه کردم
جیمین اسلحه رو تکون داد و بهش اشاره کرد با ترس و لرز اسلحه رو برداشتم و سمت اون مرد گرفتم هی میخواستم بهش شلیک کنم اما نمیتونستم چشمام رو بستم و فقط خواستم شلیک کنم اما بازم نمیتونستم یک قطره اشک از چشمم ریخت تا چشمام رو باز کردم صدای شلیک رو شنیدم و گوشم سوت کشید جیمین شلیک کرد و سریع اسلحه اش رو گذاشت سرجاش
جیمین: خیلی کندی... هنوز اماده نیستی
پایان فلش بک.
پایان پارت 30
پارت 30
تکیه دادم به دیوار سردِ راهرو و سیگاری بین لبهام گذاشتم. قبل از اینکه فندک رو روشن کنم، جیمین با اون نگاهِ عاقل اندر سفیهش زد روی دستم و سیگار رو از بین لبهام کشید بیرون.
جیمین: اینجا دود راه ننداز… جونگکوک، داری میزنی به سیم آخر، هان؟
پوزخندی زدم و دستم رو کشیدم روی سرم هنوزم سرم تیر میکشید
جونگکوک: چی میخوای بگی جیمین؟ اینکه گند زدم؟
جیمین: نه جونگکوک، اما باید حواشت باشه...اونا فکر میکردن میرا نقطه ضعف توعه بخاطر همین اونو دزدیدن... اما من میدونم که میرا واقعا نقطه ضعف توعه... پس اگه میخوای ازش محافظت کنی باید حواست به حرفایی که بهش میزنی باشه
لبخند تلخی زدم... اون از کجا ایناهارو میدونست؟
جونگکوک: منظورت چیه؟
جیمین: تو خوب میدون منظورم چیه...
جیمین یهو دستم رو کشید و کنار در وایستادیم
با شنیدن صدای میرا فهمیدم منظورش چیه
جیمین: حالا فهمیدی منظورم چیبود
هیچی نگفتم و رفتم داخل
بدون اینکه حرفی بزنم رفتم و گوشه ی اتاق نشستم و سرم رو تکیه دادم به دیوار سردش میتونشتم نگاه میرارو حس کنم
جیمین اروم اومد تو و صدام کرد
جیمین: جونگکوک... دکتر اومد
هیچی نگفتم و چشمامو باز کردم دکتر اومد کنارم نشست و شروع کرد به پانسمان کردن زخمم
، زخمم یکم میسوخت بخاطر همین صورتم یکم جمع شد
دکتر: اووو اقای جئون درد داره؟
جونگکوک: نه... به کارت ادامه بده
...
دکتر: خب تموم شد
وقتی پانسمان تموم شد به دکتر اشاره کردم که دست میرا رو هم پانسمان کنه...
دکتر: عا ببخشید خانوم میشه دستتون رو بدین به من باید پانسمان بشه
میرا: او نه لازم نیست من خوبم
دکتر: اما اقای جئون گفتن باید دستتون رو پانسمان کنم... اجازه بدین کارم رو انجام بدم
میرا هیچی نگفت و دستش رو اروم اورد بالا
دکتر دست میرا رو هم پانسمان کرد
و من بدون هیچ حرفی از اتاق اومدم بیرون...
به هیچی بجز میرا نمیتونستم فکر کنم
سیگار م رو روشن کردم
«حالا باید چیکار کنم چجوری ازش محافظت کنم».
ویوو میرا:
وقتی جونگکوک رفت جیمین هم برای بدرقه ی
دکتر از اتاق رفت و من و ا/ت دوباره تنها شدیم
یهو یاد اون شلیک ا/ت افتادم
این کارش باعث میشد کارش رو از دست بده اون نباید کسی رو بکشه...
میرا: ا/ت... تو... میدونی چیکار کردی؟؟؟؟؟
ا/ت: منظورت چیه
میرا: تو اون مرد رو کشتی... الان چی میشه کارت چی میشه
ا/ت: نگران نباش کسی که شلیک کرد من نبودم...جیمین بود
میرا: اما اسلحه دست تو بود
ا/ت:اره اما کسی که شلیک کرد من نبودم جیمین بود
میرا: اصلا شما از کجا خبردار شدین؟؟
فلش بک به یک ساعت قبل:
ویوو ا/ت:
بعد از حرفای جیمین خون جلوش چشمامو گرفته بود نمیدونم چرا... اما میخواستم جیمین رو بکشم
داشتم گریه میکردم که یهو جیمین بدون در زدن در رو باز کرد و اومد داخل تعجب کردم
جیمین: جون خواهرت در خطره اگه میخوای نجاتش بدی سریع اماده شو و بیا
ا/ت: چیییییی
جیمین: وقت برای توضیح دادن نیست فقط سریع باش
نفهمیدم چجوری اما سریع لباس هامو عوض کردم و رفتم پایین و سوار ماشین جیمین شدم
چنتا از بادیگارد ها و ادم های جیمین هم داشتن دنبالمون میومدن
جیمین انقدر با سرعت رانندگی میکرد که چندبار نزدیک بود تصادف کنیم
وقتی رسیدیم ماشین جونگکوک رو دیدیم جیمین به ادم هاش گفت لازم نیست بیان داخل و همونجا وایستن و نگهبانی بدن
من و جیمین وارد شدیم و اومدیم سمت اتاقی که ازش صدا میومد وقتی رسیدیم دیدیم که جونگکوک روی زمین افتاده و اون مرده بالای سرش واستاده و روی سر جونگکوک اسلحه گذاشته یهو جیمین یک اسلحه اورد سمتم و سرشو اورد نزدیک گوشم.
جیمین: اگه میخوای خواهرت رو نجات بدی باید اون مرد رو بکشی
با تعجب بهش نگاه کردم
جیمین اسلحه رو تکون داد و بهش اشاره کرد با ترس و لرز اسلحه رو برداشتم و سمت اون مرد گرفتم هی میخواستم بهش شلیک کنم اما نمیتونستم چشمام رو بستم و فقط خواستم شلیک کنم اما بازم نمیتونستم یک قطره اشک از چشمم ریخت تا چشمام رو باز کردم صدای شلیک رو شنیدم و گوشم سوت کشید جیمین شلیک کرد و سریع اسلحه اش رو گذاشت سرجاش
جیمین: خیلی کندی... هنوز اماده نیستی
پایان فلش بک.
پایان پارت 30
- ۵.۵k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط