{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

True Love③⑤

True Love③⑤

شب
تهیونگ: این ا/ت نبود مطمئنم این ا/ت نبود من ا/ت ی خودم رو میخوامم
یونی: ا/ت از بیمارستان هم استعفا داد بهش زنگ میزنم جواب نمیده
تهیونگ: 😭😭مامان بزرگ و آقاجونش انگار اومدن صدبار زنگ زدن چطور بهشون بگم ا/ت رفت
(سونهو شوهر یونی)
سونهو: رفتی پیش سونگ
تهیونگ: آره چیزی نمیگفت نمیدونم ا/ت رو دارو داده بهش نمیدونم نمیدونم😭
یونی: برو به عموجان و خاله جان همه چیز توضیح شاید چیزی بدونن
تهیونگ: نمیدونم مغزم کار نمیکنه دارم دیوونه میشم من زیاد بدون ا/ت نمیتونم.. میمیرم

دو ماه بعد..
فکر کنم یک ماه بیشتر باقی نمونده چیکار کنم این یک ماه رو
تو یکی از اتاقای بار مون لاور بودیم
سونگ: ا/ت
ا/ت: بله
سونگ: ممنون که کمکم کردی پس بگیرم شرکت رو
ا/ت: خواهش میکنم
سونگ: فکر نکنم کاری باهم داشته باشیم دیگه به مامانم میگم تو افسرده شدی
ا/ت: شاید هم چند وقت دیگه مردم
سونگ: ا/ت همیشه یه چیزی دلم میخواست نه نیار
ا/ت: هرچی باشه بگو من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم..
سونگ: دوست داشتم یه بار باهم را**بطه داشته باشیم
ا/ت: چی؟ سونگ بسه من باید برم
دستم رو گرفت من رو کوبید به دیوار
سونگ: بهت میگم باید بگی چشم
ا/ت: چرا باید بگم ولم کن الان خفه میشم
درو قفل کرد
ا/ت: درو باز کن سونگ
سونگ: نه تو باید امشب ماله من بشی
سریع لباسش و شلوارش لباس زیرش رو باهم
از بدنش خارج کرد
سونگ: اول بیا برام بخ**ور
دستش رو گذاشت روی سرم
ا/ت: اییی سونگ ولم کنن
یکی محکم کوبید به در
ا/ت: کمککک
تهیونگ: ا/تتت
ا/ت: تهیونگگ کمک
محکم زد به در در شیشه ای بود درو شکست
سریع رفتم تو بغلش
تهیونگ: شوهرته برو براش ب**زن
سریع فرار کردم از بار رفتم بیرون
تهیونگ اومد دنبالم دستم رو گرفت
تهیونگ: ا/ت نگران پدربزرگ و مادربزرگت هم نیستی
ا/ت:نه گفتم که خودم مهمم
دستم رو محکم گرفت
تهیونگ: ا/ت به خاطراتمون فکر کن این بار دومین بار بود که من نجاتت دادم یادت میاد برای اولین بار هم تو ماشین نجاتت دادم؟
سونگ که شوهرت بود
ا/ت: جدا شدیم
تهیونگ: پس کی خرجت رو میده؟
ا/ت: ددیم
تهیونگ: شوگرت؟
ا/ت: آره
تهیونگ: ا/ت این دروغ هارو بذار کنار من که میدونم خودت این پیشنهاد رو به سونگ دادی اما چرا؟ چرا از همه ی فاصله گرفتی؟
ا/ت چرا؟ ما که عاشق هم بودیم چرا پدربزرگ و مادربزرگت تو ا/ت نیستی
ا/ت:ولم کن برو
تهیونگ: باشه برای آخرین بار فقط تو چشمام نگاه کن بگو دوسم نداری
به چشماش نگاه کردم چشمام پر از اشک بود
ا/ت: دوستت نندارم
قطره اشکی از چشمم افتاد
تهیونگ: پس دروغ میگی
دستم رو از دستش جدا کردم و رفتم
سرم گیج میرفت تار میدیدم که چشمم سیاهی رفت..

تهیونگ
تهیونگ: سلام خانم دکتر
👩🏻‍⚕️: سلام
تهیونگ: فکر کنم دکتر کیم ا/ت شما هستین درسته به من گفتن
👩🏻‍⚕️: بله
تهیونگ: ا/ت بیماری خاصی داره که دکتر داره؟
👩🏻‍⚕️: بله خانم پارک تومور ساقه مغز یا همون تومور مغزی دارن
همون لحظه بود که حس کردم دنیا رو سرم خراب شد
تهیونگ: یعنی چی؟
👩🏻‍⚕️: من گفته بودم از نظر پزشکی تا سه ماه دیگه زنده نیستن
تهیونگ: کی گفتین؟
👩🏻‍⚕️: دوماه پیش
تهیونگ: یعنی چی؟ ا/ت من.. بخاطر همین بوده ازم فاصله گرفت واییی واییی چقدر من احمق بودم...

#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط