خارج از چارچوب
خارج از چارچوب
Part 5
سرش را برگرداند و نگاهی انداخت آن پسره تازه وارد، دازای، همان بی سرو پای اهل ناکجا آباد ، توجهی نکرد و خواست بلند شود،
_ خانم ناکاهارا کجا میرفتید ؟
_ من؟ ، من هیچ جا ! داشتم رد میشدم ! معذرت میخوام!
راهش را جلوی پایش میگذارد و بی توجه ادامه میدهد ، لحظه ای متعجب میشود ، برمیگردد و می پرسد :
_ شما کجا میرفتید ؟! همه در سالن کنفرانس حضور دارند ، آنوقت شما اینجا چه کاری میکنید ؟!
_ چی ؟ اوه منم ، منم هیچی !!
برایش مهم نبود و نمیخواست وایولت را منتظر بگذارد پس دنباله حرف را نمی گیرد و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند دور میشود ،
آن روز و آن شب میگذرد اما چهره ی احمقی که دیده بود از ذهنش بیرون نمیرود ،
( اون مرتیکه عوضی! چطور تونست اون طوری با من حرف بزنه!! تازه معلوم نیست از کدوم نا کجا آبادی پیداش شده ، تازه ی تازشم ریختش رو ...)
برایش خیلی عجیب بود ، رک بودن دازای ، طرز نگاهش ، نه! جذاب نبود! ، بلکه آزار دهنده و نفرت انگیز بود ،
^_^
فردای آن روز از راه میرسد چویا با وایولت به سمت دانشگاه میرود ، وایولت مشغول تعریف از نحوه ی رانندگی خودش است، که سوالی از چویا میپرسد :
_ نظر تو چیه !؟
_ چی ، هاا ، آره، آره !، خیلی خوبه !
_ هه ، اصلا فهمیدی چی گفتم ؟
_ ببخشید ، حواسم نبود ،
_ چویااا، چت شده ؟ چه خبره؟
_ هیچی ، یه مرتیکه عوضی رو اعصابمه ،
_ بازم از اون خواستگار های نچسب؟
_ نه بابا این یکی بد تر هم هست!
_ ول کن ، مردا همه یجورا !
_ ^_^ ____
ساعت سوم از کلاس دوم است ، قیافه ی رو اعصابش هنوز در ذهن چویا مانده است ،..
Part 5
سرش را برگرداند و نگاهی انداخت آن پسره تازه وارد، دازای، همان بی سرو پای اهل ناکجا آباد ، توجهی نکرد و خواست بلند شود،
_ خانم ناکاهارا کجا میرفتید ؟
_ من؟ ، من هیچ جا ! داشتم رد میشدم ! معذرت میخوام!
راهش را جلوی پایش میگذارد و بی توجه ادامه میدهد ، لحظه ای متعجب میشود ، برمیگردد و می پرسد :
_ شما کجا میرفتید ؟! همه در سالن کنفرانس حضور دارند ، آنوقت شما اینجا چه کاری میکنید ؟!
_ چی ؟ اوه منم ، منم هیچی !!
برایش مهم نبود و نمیخواست وایولت را منتظر بگذارد پس دنباله حرف را نمی گیرد و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند دور میشود ،
آن روز و آن شب میگذرد اما چهره ی احمقی که دیده بود از ذهنش بیرون نمیرود ،
( اون مرتیکه عوضی! چطور تونست اون طوری با من حرف بزنه!! تازه معلوم نیست از کدوم نا کجا آبادی پیداش شده ، تازه ی تازشم ریختش رو ...)
برایش خیلی عجیب بود ، رک بودن دازای ، طرز نگاهش ، نه! جذاب نبود! ، بلکه آزار دهنده و نفرت انگیز بود ،
^_^
فردای آن روز از راه میرسد چویا با وایولت به سمت دانشگاه میرود ، وایولت مشغول تعریف از نحوه ی رانندگی خودش است، که سوالی از چویا میپرسد :
_ نظر تو چیه !؟
_ چی ، هاا ، آره، آره !، خیلی خوبه !
_ هه ، اصلا فهمیدی چی گفتم ؟
_ ببخشید ، حواسم نبود ،
_ چویااا، چت شده ؟ چه خبره؟
_ هیچی ، یه مرتیکه عوضی رو اعصابمه ،
_ بازم از اون خواستگار های نچسب؟
_ نه بابا این یکی بد تر هم هست!
_ ول کن ، مردا همه یجورا !
_ ^_^ ____
ساعت سوم از کلاس دوم است ، قیافه ی رو اعصابش هنوز در ذهن چویا مانده است ،..
- ۲۵۵
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط