بوسه دردناک )

بوسه دردناک )
پارت ۱۱۱

شروع یک جمله


برای این همه مدت بلاخره یک دستش را روی ران پای الکس گذاشت دست دیگرش را روی میز سپس خودش را در میان آن صحبت ها جا داد
تهیونگ: یه نظرم حق با هیجو هستش
الکس تند به تهیونگ نگاه کرد اخم کیوتی رو صورتش نشست سپس دست به سینه شد .... الکس ؛ پس شما هم میگی من جدی و خشنم ؟
تهیونگ لبخند ای زد چون قیافه‌ای الکس به شدت بامزه بود ..
تهیونگ آروم بینی الکس را با دو انگشت به پایین کشید ... سپس با لبخند گفت ....
تهیونگ: نه من همچین حرفی نزدم دوست گفت
هیجو بلند خندید و دست رو دهنش گذاشت سپس با خنده لب زد
هیجو : آره راست میگه یا نه .. دروغ میگه راستی ته برات یه چیزی دارم
الکس آروم سمتش نگاه کرد بلافاصله گفت
الکس : خب بگو ببینیم چی داری خانم هیجو !
هوسوک: خدا به دادت برسه الکس....
تهیونگ تند به گارسون اشاره کرد تا به سمتش بیاد سپس روبه الکس کرد
تهیونگ: دسر یا قهوه ؟
الکس دست رو دست تهیونگ گذاشت با لبخند نجوا کرد
الکس : هرچی شما دوست داری
تهیونگ: شما چی ؟
هیجو: قهوه
هوسوک : هر چی دوست دارید
تهیونگ سمت گارسون چشم دوخت بلافاصله جدی گفت
تهیونگ: چهار تا قهوه تلخ
گارسون سری‌تکون داد سپس با لبخند از آن ها دور شد ... الکس هر دو دست هایش را بهم قفل کرد و زیر چونش گذاشت با چشم های بزرگ و مژه های دیدنی سمت تهیونگ چشم دوخت خطاب به هیجو گفت
الکس : خوب هیجو بگو ببینم چی میخواستی به تهیونگ بدی
هیجو شیطون گوشیش را برداشت سپس بعد از باز کردن رمزش کشی زد توش و خبیثانه گفت
هیجو : خب ته من برات یه عکسی دارم ... سکوت نکرد و خندش را محو نمود
هیجو : عکس بارداری الکس !
همین جمله کافی بود تا بم درون الکس به انفجار تبدیل بسه چنان آتیش ای گرفت سپس سمت هیجو نگاه کرد تند و دستپاچه گفت
الکس : هیجو نکن
تهیونگ مثل سابق نبود بلکه از شنیدن این جمله به شدت خوشحال شد آروم و با لحن شیرینی گفت
تهیونگ: عه خوب میشه بفرستش برام
هیجو خندید ولی الکس تند گوشی را از دستش گرفت سپس باز هم هیجو چنگ زد و گوشی خودش را ترس گرفت سپس تند خندید
الکس : نکن هیجو خودت که می‌دونی چقدر زشت شدم
هیجو : خوب برای همین براش می‌فرستم
الکس : مهم لطفا هیجو

وای وای چه فالوورای باحالی دارما
دیدگاه ها (۸)

پارت ۱۶

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۴ روز بارانی بود.تهیونگ وارد کارگاه شد....

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

سناریو

سناریو

👑 پارت سوم | حرف‌های پشتِ لبخندموسیقی تمام شد.صدای تشویق مهم...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۴ | «اولین انتخا...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط