رمان ترگل و کیان
رمان ترگل و کیان
قـسـمـتـ7
#kosarjooon
درد نکنه حالا من شبیه این خرگوشم ؟ ولی باز جای شکرش باقیه که باعث میشه یاد من بیفتی.
یکی دو ساعتی توی پارک چرخیدیم . واقعا حالم عوض شده بود . کنار کیان همه غصه های عالم فراموش میشد .
احساس کردم کیان پسر خوبیه و تصمیم گرفتم همه ی کینه و دشمنیش رو از دلم پاک کنم و به قول خودش مثل یه دوست بهش احترام بزارم.
اون روز وقتی رفتم خونه مامان با دیدن عروسک خندید و گفت : به یاد بچگیات عروسک خریدی؟
خندیدم و گفتم : نه ، این یه هدیه است.
_از طرف کی ؟
لبخند زدم و گفتم : یه دوست خوب.
شب همه دور هم نشسته بودیم که بابا گفت : ترگل جان امروز دانشگاه نرفتی؟
من چون همیشه حقیقتش رو به پدرم میگفتم جواب دادم : رفتم ولی فقط ساعت اول موندم و بعد با یکی از دوستام رفتیم بیرون . راستش یه ذره سرم درد میکرد حوصله ی دانشگاه رو نداشتم . چطور مگه ؟
_مادرت گفت امروز ماشین نبردی منم به همین خاطر اومدم دنبالت.
_آخ معذرت میخوام . خیلی معتل شدید ؟
_نه دخترم از یکی از دخترا پرسیدم گفت که رفتی بیرون.
بعد رو کرد به مامان و گفت : راستی خانوم فردا مهمون داریم واسه شب.
_جدا؟ کی هست حالا این مهمون ؟
_باورتون نمیشه بعد از سالها یکی از بهترین دوستام رو پیدا کردم . خانوم ، مهندس کیانی رو یادته؟
_آره . همونی که چند سالی قرار بود برن انگلیس زندگی کنن ؟
_آره خودشه.
_چطور شد برگشتن ؟
_بیچاره همین 12 سال هم زیادیشون کرده . دلشون دیگه طاقت نیاورده بود به خاطر همین برگشتن . البته یک سالی میشه برگشتن.
_خب چطور شد که پیداشون کردی ؟
_اومده شرکت واسه یه قرار داد مهم . وقتی دیدمش باورم نشد رفیق خودمه.
توی ذهنم گفتم. » مهندس کیانی . فامیلیش شبیه فامیلیه کیانه »:
روز مهمونی کلاس نداشتم و به خاطر همین هم موندم خونه و توی کارها به مادرم کمک کردم . قبل از اومدن مهمونا دوش گرفتم . شلوار جین مشکی پوشیدم با یه بلوز چسبون سرمه ای رنگ . من هیچ وقت از دامن خوشم نمیومد به خاطر همین هم برام فرقی نمیکرد که کجا باشم در هر صورت فقط شلوار میپوشیدم . شال سرمه ای رنگی هم سرم کردم . آرایش ملایمی کردم و منتظر ورود مهمونامون نشستیم . قرار بود ساعت 7 بیان . مثل اینکه خیلی وقت شناس بودن چون سر ساعت صدای زنگ در توی خونه پیچید . خلاصه به استقبال مهمونامون رفتیم . با آقا و خانم کیانی سلام و احوالپرسی کردم و بعد از اونا سرم و که بلند کردم چشم تو چشم کیان شدم . لبخند شیطنت آمیزی زد گفت : سلام همکلاسی.
شوکه شده بودم ولی به هر شکلی بود جواب سلامش رو دادم . کیان تک فرزند بود پدر و مادرش بود.
خلاصه همه نشسته بودیم و هر کس از هر دری صحبت میکرد . خصوصا پدرم و آقای کیانی که به یاد گذشته هاشون افتاده بودن و خاطراتشون رو مرور میکردن . توی همین صحبت ها بود که مامانم گفت : آقا کیان احساس میکنم شما رو جایی دیدم . اینطور نیست ؟
کیان تبسمی کرد و گفت : بله خانوم نوایی . من همکلاس ترگل خانوم هستم . اون روز که حالش بد شده بود توی بیمارستان شما رو زیارت کردم.
مامان هم خندید و گفت : آه حق با شماست . « چقدر مبادیه آدابه . بچه پر رو »: توی دلم گفتم
خانوم کیانی هم گفت : پس کیان و ترگل جان از قبل با هم آشنا شدن . راستی چه حسن تصادفی . ترگل جان فکر میکردی مهمونای امشبتون همکلاسیت باشن ؟
لبخندی زدم و گفتم : راستش جا خوردم.
کیان گفت : ولی من اصلا جا نخوردم چون میدونستم کجا اومدم . راستش وقتی بابا گفت میریم خونه آقای نوایی من ازشون پرسیدم که بچه دارن یا نه ؟! که بابا هم یه سری اطلاعات در اختیارم گذاشت که باعث شد بدونم میاییم خونه ترگل خانوم ولی خب نگفتم ، گذاشتم واسه الان که مزه بده.
آقای کیانی هم خندید و رو به پدرم گفت : نوایی جان پسر من از صبح تا شب مشغول مزه پرونیه ، ولی در کل پسر خوشمزه ایه.
با حرف آقای نوایی همه زدیم زیر خنده . ترانه که کنار من نشسته بود آروم زیر گوشم گفت : بهش میاد از این بچه پر رو ها باشه . تو دانشگاه چطوره ؟
منم آروم گفتم : شک نکن داره فیلم میاد . حسابی بچه پر روئه و الان هم مجبوره خیلی با ادب باشه ولی پسر بدی نیست.
ترانه نیشگون کوچیکی از بازوم گرفت و گفت : شیطون تو از کجا میدونی پسر بدی نیست ؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم : ول کن ترانه خب همکلاسمه چیز بدی ازش ندیدم.
ترانه هم آروم خندید و گفت : باشه حالا چرا ترش میکنی ؟
شب دور میز شام نشسته بودیم و مشغول شام خوردن بودیم . خانوم کیانی به مادرم گفت : خانوم نوایی خورش قیمه ات عالی شده ، چیکارش کردی ؟
مامان هم لبخند زد و گفت : نظر لطفته ولی دستپخت من نیست کار ترگله.
.
_ماشاءالله پس دستپخت خوبی هم داره دختر گلمون . ولی خانوم نوایی حواست به دخترت باشه واسه همچین جواهری دزد زیاده.
همین هنگام
قـسـمـتـ7
#kosarjooon
درد نکنه حالا من شبیه این خرگوشم ؟ ولی باز جای شکرش باقیه که باعث میشه یاد من بیفتی.
یکی دو ساعتی توی پارک چرخیدیم . واقعا حالم عوض شده بود . کنار کیان همه غصه های عالم فراموش میشد .
احساس کردم کیان پسر خوبیه و تصمیم گرفتم همه ی کینه و دشمنیش رو از دلم پاک کنم و به قول خودش مثل یه دوست بهش احترام بزارم.
اون روز وقتی رفتم خونه مامان با دیدن عروسک خندید و گفت : به یاد بچگیات عروسک خریدی؟
خندیدم و گفتم : نه ، این یه هدیه است.
_از طرف کی ؟
لبخند زدم و گفتم : یه دوست خوب.
شب همه دور هم نشسته بودیم که بابا گفت : ترگل جان امروز دانشگاه نرفتی؟
من چون همیشه حقیقتش رو به پدرم میگفتم جواب دادم : رفتم ولی فقط ساعت اول موندم و بعد با یکی از دوستام رفتیم بیرون . راستش یه ذره سرم درد میکرد حوصله ی دانشگاه رو نداشتم . چطور مگه ؟
_مادرت گفت امروز ماشین نبردی منم به همین خاطر اومدم دنبالت.
_آخ معذرت میخوام . خیلی معتل شدید ؟
_نه دخترم از یکی از دخترا پرسیدم گفت که رفتی بیرون.
بعد رو کرد به مامان و گفت : راستی خانوم فردا مهمون داریم واسه شب.
_جدا؟ کی هست حالا این مهمون ؟
_باورتون نمیشه بعد از سالها یکی از بهترین دوستام رو پیدا کردم . خانوم ، مهندس کیانی رو یادته؟
_آره . همونی که چند سالی قرار بود برن انگلیس زندگی کنن ؟
_آره خودشه.
_چطور شد برگشتن ؟
_بیچاره همین 12 سال هم زیادیشون کرده . دلشون دیگه طاقت نیاورده بود به خاطر همین برگشتن . البته یک سالی میشه برگشتن.
_خب چطور شد که پیداشون کردی ؟
_اومده شرکت واسه یه قرار داد مهم . وقتی دیدمش باورم نشد رفیق خودمه.
توی ذهنم گفتم. » مهندس کیانی . فامیلیش شبیه فامیلیه کیانه »:
روز مهمونی کلاس نداشتم و به خاطر همین هم موندم خونه و توی کارها به مادرم کمک کردم . قبل از اومدن مهمونا دوش گرفتم . شلوار جین مشکی پوشیدم با یه بلوز چسبون سرمه ای رنگ . من هیچ وقت از دامن خوشم نمیومد به خاطر همین هم برام فرقی نمیکرد که کجا باشم در هر صورت فقط شلوار میپوشیدم . شال سرمه ای رنگی هم سرم کردم . آرایش ملایمی کردم و منتظر ورود مهمونامون نشستیم . قرار بود ساعت 7 بیان . مثل اینکه خیلی وقت شناس بودن چون سر ساعت صدای زنگ در توی خونه پیچید . خلاصه به استقبال مهمونامون رفتیم . با آقا و خانم کیانی سلام و احوالپرسی کردم و بعد از اونا سرم و که بلند کردم چشم تو چشم کیان شدم . لبخند شیطنت آمیزی زد گفت : سلام همکلاسی.
شوکه شده بودم ولی به هر شکلی بود جواب سلامش رو دادم . کیان تک فرزند بود پدر و مادرش بود.
خلاصه همه نشسته بودیم و هر کس از هر دری صحبت میکرد . خصوصا پدرم و آقای کیانی که به یاد گذشته هاشون افتاده بودن و خاطراتشون رو مرور میکردن . توی همین صحبت ها بود که مامانم گفت : آقا کیان احساس میکنم شما رو جایی دیدم . اینطور نیست ؟
کیان تبسمی کرد و گفت : بله خانوم نوایی . من همکلاس ترگل خانوم هستم . اون روز که حالش بد شده بود توی بیمارستان شما رو زیارت کردم.
مامان هم خندید و گفت : آه حق با شماست . « چقدر مبادیه آدابه . بچه پر رو »: توی دلم گفتم
خانوم کیانی هم گفت : پس کیان و ترگل جان از قبل با هم آشنا شدن . راستی چه حسن تصادفی . ترگل جان فکر میکردی مهمونای امشبتون همکلاسیت باشن ؟
لبخندی زدم و گفتم : راستش جا خوردم.
کیان گفت : ولی من اصلا جا نخوردم چون میدونستم کجا اومدم . راستش وقتی بابا گفت میریم خونه آقای نوایی من ازشون پرسیدم که بچه دارن یا نه ؟! که بابا هم یه سری اطلاعات در اختیارم گذاشت که باعث شد بدونم میاییم خونه ترگل خانوم ولی خب نگفتم ، گذاشتم واسه الان که مزه بده.
آقای کیانی هم خندید و رو به پدرم گفت : نوایی جان پسر من از صبح تا شب مشغول مزه پرونیه ، ولی در کل پسر خوشمزه ایه.
با حرف آقای نوایی همه زدیم زیر خنده . ترانه که کنار من نشسته بود آروم زیر گوشم گفت : بهش میاد از این بچه پر رو ها باشه . تو دانشگاه چطوره ؟
منم آروم گفتم : شک نکن داره فیلم میاد . حسابی بچه پر روئه و الان هم مجبوره خیلی با ادب باشه ولی پسر بدی نیست.
ترانه نیشگون کوچیکی از بازوم گرفت و گفت : شیطون تو از کجا میدونی پسر بدی نیست ؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم : ول کن ترانه خب همکلاسمه چیز بدی ازش ندیدم.
ترانه هم آروم خندید و گفت : باشه حالا چرا ترش میکنی ؟
شب دور میز شام نشسته بودیم و مشغول شام خوردن بودیم . خانوم کیانی به مادرم گفت : خانوم نوایی خورش قیمه ات عالی شده ، چیکارش کردی ؟
مامان هم لبخند زد و گفت : نظر لطفته ولی دستپخت من نیست کار ترگله.
.
_ماشاءالله پس دستپخت خوبی هم داره دختر گلمون . ولی خانوم نوایی حواست به دخترت باشه واسه همچین جواهری دزد زیاده.
همین هنگام
- ۱۱.۴k
- ۱۹ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط