وقتی داداش ناتنیت بود...
وقتی داداش ناتنیت بود...
پارت چهاردهم
ویو تهیونگ
یک سال از اون روز گذشت. ات و من ازدواج کردیم. نه یه عروسی بزرگ، نه مهمونیهای پرزرق و برق. فقط یه مراسم کوچیک با حضور جیمین و چند تا از نزدیکانم. ولی برامون کافی بود.
حالا، توی خونه جدیدمون، ات روی تخت خوابیده بود و من کنارش نشسته بودم. دستش رو گرفته بودم و بهش لبخند میزدم.
-ات... عزیزم... نزدیکه. چند دقیقه دیگه میبینیمش.
ات با عرق روی پیشونی، خندید.
+نمیتونم صبر کنم... ولی میترسم.
-نترس. من هستم. تا آخرش کنارتم.
دکتر اومد و گفت وقتشه. ات فشار داد، من دستش رو محکم گرفتم. چند دقیقه بعد، صدای گریه نوزاد توی اتاق پیچید. قلبم از جا کنده شد. دخترمون به دنیا اومده بود.
دکتر بچه رو داد دست ات. ات با چشای خیس به صورت کوچیک نگاه کرد و لبخند زد.
+تهیونگ... نگاه کن... دخترمونه...
خم شدم و به صورت کوچیکش نگاه کردم. موهای مشکی نرم، چشمهای بسته، لبهای کوچیک. شبیه خودش بود. شبیه ات.
-ات... قشنگترین چیزیه که تا حالا دیدم.
ات خندید.
+به جز من؟
-به جز تو، البته. تو همیشه قشنگتری.
چند روز بعد، بچه رو به خونه آوردیم. اسمش رو گذاشتیم "هانا". به معنی مهربانی. چون مهربانی بود که ما رو به هم رسوند.
یه شب، هانا توی گهواره خواب بود و من و ات نشسته بودیم توی حیاط، زیر نور ستارهها.
ات با لبخند نگاهم کرد.
+تهیونگ... فکر میکردی روزی برسه که ما اینجوری باشیم؟
-نه... هیچوقت فکر نمیکردم. ولی خوشحالم که شد.
+منم خوشحالم. از روزی که اون شب توی بار اومدی نجاتم دادی... تا حالا... همه چی مثل یه رویا بود.
-رویای قشنگ. و من نمیذارم تموم بشه.
ات تکیه داد به شونم و من بغلم کردم. هانا توی خونه خواب بود، و ما توی حیاط، زیر آسمون پرستاره. همه چی درست بود. بالاخره، بعد از همه سختیها، خوشبختی رو پیدا کرده بودیم.
پایان
---
نظرتو نو بگیددد
و ببخشید اگه بعضی جاها اشکال داره
اگه درخواست دارید پی وی لطفا👍😚
🫀🥑💫🎁
پارت چهاردهم
ویو تهیونگ
یک سال از اون روز گذشت. ات و من ازدواج کردیم. نه یه عروسی بزرگ، نه مهمونیهای پرزرق و برق. فقط یه مراسم کوچیک با حضور جیمین و چند تا از نزدیکانم. ولی برامون کافی بود.
حالا، توی خونه جدیدمون، ات روی تخت خوابیده بود و من کنارش نشسته بودم. دستش رو گرفته بودم و بهش لبخند میزدم.
-ات... عزیزم... نزدیکه. چند دقیقه دیگه میبینیمش.
ات با عرق روی پیشونی، خندید.
+نمیتونم صبر کنم... ولی میترسم.
-نترس. من هستم. تا آخرش کنارتم.
دکتر اومد و گفت وقتشه. ات فشار داد، من دستش رو محکم گرفتم. چند دقیقه بعد، صدای گریه نوزاد توی اتاق پیچید. قلبم از جا کنده شد. دخترمون به دنیا اومده بود.
دکتر بچه رو داد دست ات. ات با چشای خیس به صورت کوچیک نگاه کرد و لبخند زد.
+تهیونگ... نگاه کن... دخترمونه...
خم شدم و به صورت کوچیکش نگاه کردم. موهای مشکی نرم، چشمهای بسته، لبهای کوچیک. شبیه خودش بود. شبیه ات.
-ات... قشنگترین چیزیه که تا حالا دیدم.
ات خندید.
+به جز من؟
-به جز تو، البته. تو همیشه قشنگتری.
چند روز بعد، بچه رو به خونه آوردیم. اسمش رو گذاشتیم "هانا". به معنی مهربانی. چون مهربانی بود که ما رو به هم رسوند.
یه شب، هانا توی گهواره خواب بود و من و ات نشسته بودیم توی حیاط، زیر نور ستارهها.
ات با لبخند نگاهم کرد.
+تهیونگ... فکر میکردی روزی برسه که ما اینجوری باشیم؟
-نه... هیچوقت فکر نمیکردم. ولی خوشحالم که شد.
+منم خوشحالم. از روزی که اون شب توی بار اومدی نجاتم دادی... تا حالا... همه چی مثل یه رویا بود.
-رویای قشنگ. و من نمیذارم تموم بشه.
ات تکیه داد به شونم و من بغلم کردم. هانا توی خونه خواب بود، و ما توی حیاط، زیر آسمون پرستاره. همه چی درست بود. بالاخره، بعد از همه سختیها، خوشبختی رو پیدا کرده بودیم.
پایان
---
نظرتو نو بگیددد
و ببخشید اگه بعضی جاها اشکال داره
اگه درخواست دارید پی وی لطفا👍😚
🫀🥑💫🎁
- ۱۷۶
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط