{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"


#part_25🍷🎸


پیتزای توی دهنمو به زور پایین فرستادم تا بتونم راحت تر حرف بزنم...

گفتم:
- مردم یه روز یه غذایی رو میخورن، فرداش اگه باز همون رو بخورن دیگه تا چند وقت از چشمشون میوفته...


درحالی که الان چهار روزه ما داریم یه مدل پیتزا رو میخوریم و بازم اگه امشب پیتزا باشه میخوریم...


و هر سه با هم زدیم زیر خنده...


دنیا درحالی که دهنش کامل پر بود, دستش رو  گذاشته بود جلوی دهنش با خنده گفت:

- راست میگه!


هلیا هم برای تایید توی خنده هاش، گاهی سرش رو تکون میداد...



درحال خوردن بودیم که گوشیم زنگ خورد...

رو کردم به بچه ها و درحالی که با عجله بلند میشدم گفتم:

اوه اوه ، بابام اومد...

اخرین تکه ی پیتزا رو خوردم...


میدونستم بابامه پس بدون این که به گوشی نگاه کنم جواب دادم...

-اومدم بابا...

بابا، با ریلکسی تمام گفت:
خیلی خب...



گوشی رو قطع کردم به سمت اتاق هلیا رفتم تا کیفمو بردارم...


توی راه روسری کوچیک قرمزم رو سر کردم...



کیفم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون...



رو به هلیا و دنیا گفتم:
- باید برم...
رسیدم خونه میام توی گروه چت...



هر دو سری تکون دادن و مثل همیشه گفتن:
-هرچی که شد بهمون خبر بده...


باشه ای گفتم و از خونه خارج شدم...



¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
دیدگاه ها (۱)

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 195♡⁠。⁠)⁩لباس ش...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_17 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄دوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط