پارت شانزدهم امگای شیرین من:🌷
پارت شانزدهم امگای شیرین من:🌷
جین با چشماش علامتی داد که مطمئن بود فقط شوگا و تهیونگ دیدن و فهمیدن که باید ساکت باشن
شامشون رو در سکوت خوردن
بعد شام :
جین دست جونکوک و جیمین رو گرفت و برد تو اتاق شروع کرد به صحبت کردن :
میدونم سخته یهویی این موضوع رو فهمیدین و شما هم که کلا ۲۰ سالتونه ولی میخوام خوب به حرفام گوش کنید باشه ؟
_ & باشه
جین: تهیونگ تو یه خانوادهای بزرگ شده که چیزی به نام عشق محبت نمیدونند و خداروشکر تهیونگ اینجوری نیست خیلی خوب و مهربونه شاید نشون نده ولی قلبن آدم خوبی هست شوگا هم همین خیلی خوب و مهربونه، شاید باورتون نشه ولی تهیونگو شوگا خیلی مخفیانه به پرورشگاه و اینجا کمک میکنند
شوگا و تهیونگ از بچگی دوستن مادر پدراشون که هردوتا همونطور که گفتم خانواده بی محبتی هستن باهام دوست بودن و فقط پول براشون مهمه برای همین تهیونگ و شوگا خیلی سختی کشیدن
اگه دارم اینا رو بهتون میگم چون میدونم تهیونگ و شوگا الان خیلی دست ماچه هست نمیدونند باید چیکار کنند از اونجایی که حدا شاهده هروز خدا دارن غر میزنند
_خیلی شکه کننده بود راستش
& من فکر میکردم دونفر مغرور هستن
جین : آره خب میدونم شکه هستین ولی لطفا باید بهشون راه بدین نباید آنقدر سفت باشین منم خودم اوایل اصلا به نامجون راه نمیدادم و خیلی یخت گیر بودم ولی الان اصلا بدون نامجون نمیتونم زندگی کنم و باید بگم ما امگاها هرچقدر تلاش کنیم هم باز نمیتونیم زیاد مقاومت داشته باشیم در براره الفامون
جونکوک جیمین بعد از شنیدن این حرف ها یه حسی بهشون میگفت که باید یکم راه رو باز کنند و کوتاه بیان
دوتا بهم نگاهی انداختن گفتند
&_باشه
جین: خوبه، حالا بریم که تا دادشون در نیومد
سه نفر خندیدن و رفتن سمت حال
جونکوک رفت کنار تهیونگ نشست و به جیمین هم اشارهای گفت بره پیش شوگا جوری که فقط خودشون فهمیده باشن
تهیونگ و شوگا کمی تعجب کردن ولی خب چیزی به روی خودشکن نیوردن باید یه تشکری از جین بکنند
بعد از کلی خندیدن و صحبت کردن همگی نوشیدن نوشیدن ولی به جز جیمین و جونکوک چون تهیونگ و شوگا بهشون اجازه ندادن د جیمین و جونکوک هم میدونستم کاری ازشون ب نمیاد پس فقط حرف گوش دادن
ساعت حدود ۳ صبح بود که بعد از کلی خداحافظی مهمون ها رفتن و بعد.....
شرط پارت بعد
۲۰ تا لایک
۲۰ تا کامنت
جین با چشماش علامتی داد که مطمئن بود فقط شوگا و تهیونگ دیدن و فهمیدن که باید ساکت باشن
شامشون رو در سکوت خوردن
بعد شام :
جین دست جونکوک و جیمین رو گرفت و برد تو اتاق شروع کرد به صحبت کردن :
میدونم سخته یهویی این موضوع رو فهمیدین و شما هم که کلا ۲۰ سالتونه ولی میخوام خوب به حرفام گوش کنید باشه ؟
_ & باشه
جین: تهیونگ تو یه خانوادهای بزرگ شده که چیزی به نام عشق محبت نمیدونند و خداروشکر تهیونگ اینجوری نیست خیلی خوب و مهربونه شاید نشون نده ولی قلبن آدم خوبی هست شوگا هم همین خیلی خوب و مهربونه، شاید باورتون نشه ولی تهیونگو شوگا خیلی مخفیانه به پرورشگاه و اینجا کمک میکنند
شوگا و تهیونگ از بچگی دوستن مادر پدراشون که هردوتا همونطور که گفتم خانواده بی محبتی هستن باهام دوست بودن و فقط پول براشون مهمه برای همین تهیونگ و شوگا خیلی سختی کشیدن
اگه دارم اینا رو بهتون میگم چون میدونم تهیونگ و شوگا الان خیلی دست ماچه هست نمیدونند باید چیکار کنند از اونجایی که حدا شاهده هروز خدا دارن غر میزنند
_خیلی شکه کننده بود راستش
& من فکر میکردم دونفر مغرور هستن
جین : آره خب میدونم شکه هستین ولی لطفا باید بهشون راه بدین نباید آنقدر سفت باشین منم خودم اوایل اصلا به نامجون راه نمیدادم و خیلی یخت گیر بودم ولی الان اصلا بدون نامجون نمیتونم زندگی کنم و باید بگم ما امگاها هرچقدر تلاش کنیم هم باز نمیتونیم زیاد مقاومت داشته باشیم در براره الفامون
جونکوک جیمین بعد از شنیدن این حرف ها یه حسی بهشون میگفت که باید یکم راه رو باز کنند و کوتاه بیان
دوتا بهم نگاهی انداختن گفتند
&_باشه
جین: خوبه، حالا بریم که تا دادشون در نیومد
سه نفر خندیدن و رفتن سمت حال
جونکوک رفت کنار تهیونگ نشست و به جیمین هم اشارهای گفت بره پیش شوگا جوری که فقط خودشون فهمیده باشن
تهیونگ و شوگا کمی تعجب کردن ولی خب چیزی به روی خودشکن نیوردن باید یه تشکری از جین بکنند
بعد از کلی خندیدن و صحبت کردن همگی نوشیدن نوشیدن ولی به جز جیمین و جونکوک چون تهیونگ و شوگا بهشون اجازه ندادن د جیمین و جونکوک هم میدونستم کاری ازشون ب نمیاد پس فقط حرف گوش دادن
ساعت حدود ۳ صبح بود که بعد از کلی خداحافظی مهمون ها رفتن و بعد.....
شرط پارت بعد
۲۰ تا لایک
۲۰ تا کامنت
- ۷.۶k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط