برایِ به گریه انداختنِ من
برایِ به گریه انداختنِ من
نیازی به داد و فریاد نیست!
بغضِ لعنتیِ من
این روزها بآ عزیزم و جانم می شکند
هوایت چه دست سنگینی دارد
این را وقتی به سرم زد فهمیدم!!!
شکستم!
وقتی دیدم دست به سینه ایستاده است....!
منی که تمام راه را به امید آغوشش دویده بودم.....
نمی دانم دوستش دارم یا نه؟
با هم قدم میزنیم
با هم میخوابیم
دلم که میگیرد، آغوشش را باز می کند و بر گونه هایم بوسه میزند
اما نمی دانم دوستش دارم یا نه؟ تنهاییم را میگویم...
دیکتاتور تویی و آغوشت!
که هر بار مرا تسلیم می کند...!
پروردگارا هرکس به یادم هست به یادش باش، کنارم نیست کنارش باش، غم دارد غمخوارش باش، تنهاست پناهش باش، دوستانم را عاشقانه به آغوش تو میسپارم.
اینقدر اتاقم کوچیکه که وقتی خودم تو اتاق باشم دیگه جایی برای تو نیست!
فقط میتونی بیای تو آغوشم...
دختراست دیگر...
گاهی دلش میخواد
بهانه های الکی بگیرد
به هوای آغوش تو
شانه های تو...
که بعد تو
آرام
خیلی ارام
در گوشش زمزمه کنی:
ببین من عاشقتم...
امشب هیچی نمے خوآهم!
نه آغوشت رآ
نه نوازش عآشقآنه ات رآ
نه بوسه هآے شیرینت...
فقط بیآ
مےخوآهم تآ سحر به چشمآن زیبایت خیره بمآنم
همین کآفی است
برآے آرامش قلب بی قرآرم
تو فقط بیآ...
چقدر کم توقع شده ام....
نه آغوشت را می خواهم،
نه یک بوسه
نه حتی ب ودنت را...
همین که بیایی و از
کنارم رد شوی کافی است...
مرا به آرامش می رساند حتی
اصطکاک س ایه هایمان...
تو رو واسه خودم نمیخوام...
تو رو واسه خودت نمیخوام...
تو رو واسه قلبم میخوام...
که هر شب بهونه ات را میگیرند...
پسرک ارضاء نشد؛ بیرون کشیدازرابطه ورفت.
دخترک اماباردارشده بود، ازخاطره!
نوجوانیم... چه خوش است وقتی به لبم میرسی
نیازی به داد و فریاد نیست!
بغضِ لعنتیِ من
این روزها بآ عزیزم و جانم می شکند
هوایت چه دست سنگینی دارد
این را وقتی به سرم زد فهمیدم!!!
شکستم!
وقتی دیدم دست به سینه ایستاده است....!
منی که تمام راه را به امید آغوشش دویده بودم.....
نمی دانم دوستش دارم یا نه؟
با هم قدم میزنیم
با هم میخوابیم
دلم که میگیرد، آغوشش را باز می کند و بر گونه هایم بوسه میزند
اما نمی دانم دوستش دارم یا نه؟ تنهاییم را میگویم...
دیکتاتور تویی و آغوشت!
که هر بار مرا تسلیم می کند...!
پروردگارا هرکس به یادم هست به یادش باش، کنارم نیست کنارش باش، غم دارد غمخوارش باش، تنهاست پناهش باش، دوستانم را عاشقانه به آغوش تو میسپارم.
اینقدر اتاقم کوچیکه که وقتی خودم تو اتاق باشم دیگه جایی برای تو نیست!
فقط میتونی بیای تو آغوشم...
دختراست دیگر...
گاهی دلش میخواد
بهانه های الکی بگیرد
به هوای آغوش تو
شانه های تو...
که بعد تو
آرام
خیلی ارام
در گوشش زمزمه کنی:
ببین من عاشقتم...
امشب هیچی نمے خوآهم!
نه آغوشت رآ
نه نوازش عآشقآنه ات رآ
نه بوسه هآے شیرینت...
فقط بیآ
مےخوآهم تآ سحر به چشمآن زیبایت خیره بمآنم
همین کآفی است
برآے آرامش قلب بی قرآرم
تو فقط بیآ...
چقدر کم توقع شده ام....
نه آغوشت را می خواهم،
نه یک بوسه
نه حتی ب ودنت را...
همین که بیایی و از
کنارم رد شوی کافی است...
مرا به آرامش می رساند حتی
اصطکاک س ایه هایمان...
تو رو واسه خودم نمیخوام...
تو رو واسه خودت نمیخوام...
تو رو واسه قلبم میخوام...
که هر شب بهونه ات را میگیرند...
پسرک ارضاء نشد؛ بیرون کشیدازرابطه ورفت.
دخترک اماباردارشده بود، ازخاطره!
نوجوانیم... چه خوش است وقتی به لبم میرسی
- ۶.۰k
- ۲۸ شهریور ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط