ساعت از نیمهشب گذشته بود و استودیو تقریباً خالی شده بود.
ساعت از نیمهشب گذشته بود و استودیو تقریباً خالی شده بود. اَت در حال جمع کردن وسایل آرایشی بود که صدای قدمهای آرام جین را در سالن شنید. اَت میخواست سریع کارش را تمام کند و برود، اما حضور جین باعث میشد پاهایش سنگین شوند.
جین در حالی که ژاکت خود را روی شانههایش انداخته بود، کنار میز کار اَت ایستاد.
جین: هنوز تموم نشده؟
اَت با دستپاچگی سعی کرد وسایل را مرتب کند:
اَت: آره، فقط دارم تمیزشون میکنم. تو چرا هنوز اینجایی؟ نباید برای تمرین بعدی آماده باشی؟
جین: تمرین تموم شده. فقط میخواستم بدونم... اَت، چرا همیشه وقتی میخوام ازت چیزی بپرسم یا حتی وقتی فقط میخوام باهات حرف بزنم، یه قدم عقب میکشی؟
اَت از جایش بلند شد تا از کنار جین عبور کند، اما جین سریعتر دستش را جلو آورد و مچ دست اَت را گرفت. لمس شدن پوست جین، مثل یک شوک الکتریکی در رگهای اَت جریان پیدا کرد. اَت خشکش زد.
اَت: جین، دستم رو رها کن... من دارم کار میکنم.
جین: نه، نمیکنم. تا وقتی بهم جواب ندی، رها نمیکنم. تو یه دختر بااستعدادی، اَت. توی کارت، توی نگاهت، توی همهچیز. اما توی نگاه کردن به من، انگار داری از یه چیز ترسناک فرار میکنی.
اَت چشمانش را بست. اشکِ ناشی از فشار روانی و خجالت در گوشهی چشمهایش جمع شده بود.
اَت: من نمیترسم، جین. من فقط... من نمیتونم. من نمیتونم اونطوری که تو میخوای بهت نگاه کنم و از خودم چیزی ندونم.
جین با صدایی که حالا کاملاً آرام و پُر از اشتیاق بود، گفت:
جین: پس بهم نشون بده. بهم نشون بده اون چیزی که پشت این همه خجالت و سکوت قایم کردی چیه.
جین دست دیگرش را بالا آورد و با انگشت شست، لرزش لبهای اَت را لمس کرد. اَت که دیگر توان مقاومت نداشت، چشمانش را باز کرد. در آن لحظه، دیگر خبری از آیدل و میکاپ آرتیست نبود؛ فقط دو نفر بودند که سالها در سکوت، برای رسیدن به هم تلاش کرده بودند.
جین کمی بیشتر خم شد. اَت میدانست که میتواند عقب برود، اما انگار تمام بدنش او را به سمت جین میکشید. او سرش را کمی بالا آورد و چشمهایش را بست.
وقتی لبهای جین به آرامی و با ملایمت روی لبهای اَت نشست، تمام دیوارههای دفاعی اَت فرو ریخت. این بوسه، نه یک اعتراف کلامی، بلکه یک امضای رسمی برای تمام آن لحظاتِ ناتمام بود. بوسهای که طعم انتظار و اشتیاق داشت.
جین عقب کشید، اما صورتش را از صورت اَت جدا نکرد. پیشانیشان به هم تکیه داشت و هر دو نفسنفس میزدند.
جین: لازم نیست چیزی بگی. من فهمیدم.
اَت با صدایی که از شدت هیجان میلرزید، فقط توانست زمزمه کند:
اَت: من فکر میکردم هیچوقت این لحظه اتفاق نمیافته.
جین در حالی که ژاکت خود را روی شانههایش انداخته بود، کنار میز کار اَت ایستاد.
جین: هنوز تموم نشده؟
اَت با دستپاچگی سعی کرد وسایل را مرتب کند:
اَت: آره، فقط دارم تمیزشون میکنم. تو چرا هنوز اینجایی؟ نباید برای تمرین بعدی آماده باشی؟
جین: تمرین تموم شده. فقط میخواستم بدونم... اَت، چرا همیشه وقتی میخوام ازت چیزی بپرسم یا حتی وقتی فقط میخوام باهات حرف بزنم، یه قدم عقب میکشی؟
اَت از جایش بلند شد تا از کنار جین عبور کند، اما جین سریعتر دستش را جلو آورد و مچ دست اَت را گرفت. لمس شدن پوست جین، مثل یک شوک الکتریکی در رگهای اَت جریان پیدا کرد. اَت خشکش زد.
اَت: جین، دستم رو رها کن... من دارم کار میکنم.
جین: نه، نمیکنم. تا وقتی بهم جواب ندی، رها نمیکنم. تو یه دختر بااستعدادی، اَت. توی کارت، توی نگاهت، توی همهچیز. اما توی نگاه کردن به من، انگار داری از یه چیز ترسناک فرار میکنی.
اَت چشمانش را بست. اشکِ ناشی از فشار روانی و خجالت در گوشهی چشمهایش جمع شده بود.
اَت: من نمیترسم، جین. من فقط... من نمیتونم. من نمیتونم اونطوری که تو میخوای بهت نگاه کنم و از خودم چیزی ندونم.
جین با صدایی که حالا کاملاً آرام و پُر از اشتیاق بود، گفت:
جین: پس بهم نشون بده. بهم نشون بده اون چیزی که پشت این همه خجالت و سکوت قایم کردی چیه.
جین دست دیگرش را بالا آورد و با انگشت شست، لرزش لبهای اَت را لمس کرد. اَت که دیگر توان مقاومت نداشت، چشمانش را باز کرد. در آن لحظه، دیگر خبری از آیدل و میکاپ آرتیست نبود؛ فقط دو نفر بودند که سالها در سکوت، برای رسیدن به هم تلاش کرده بودند.
جین کمی بیشتر خم شد. اَت میدانست که میتواند عقب برود، اما انگار تمام بدنش او را به سمت جین میکشید. او سرش را کمی بالا آورد و چشمهایش را بست.
وقتی لبهای جین به آرامی و با ملایمت روی لبهای اَت نشست، تمام دیوارههای دفاعی اَت فرو ریخت. این بوسه، نه یک اعتراف کلامی، بلکه یک امضای رسمی برای تمام آن لحظاتِ ناتمام بود. بوسهای که طعم انتظار و اشتیاق داشت.
جین عقب کشید، اما صورتش را از صورت اَت جدا نکرد. پیشانیشان به هم تکیه داشت و هر دو نفسنفس میزدند.
جین: لازم نیست چیزی بگی. من فهمیدم.
اَت با صدایی که از شدت هیجان میلرزید، فقط توانست زمزمه کند:
اَت: من فکر میکردم هیچوقت این لحظه اتفاق نمیافته.
- ۱۸۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط