زیر نئون های توکیو
اسم ایرانیش پسر عموتون میشه سورنا و اسم امریکاییش ایتان
۱۷ سالشه و خیلی جذابه اونم به رگه ی ایرانی داره از مادرش
براتون مثل یه برادر بزرگتر
بهترین دوست
محرم راز ها و ... توی همه شرایطی هست .
حالا توی یه مهمونی پدرتون با مایکی رفتن سر میز معامله شما نشستید پیش مهمونا و اعضای بونتن
ایتان خیلی عادی وایساده
لباس تن املیا یه لباس رنگ چری خیلی جذابه و موهای فرق یک طرفه و آرایش ملایم و یه رژ لب کمرنگ ولی قرمز شرابی زده لبخند داره و استایل و ظاهرش قدرت رو نمایان می کنه .
املیا : ببین چه جذابه
* اشاره به یکی از اعضا *
ایتان : نگو میخوای بشه پرنس سوار بر اسب سفیدت
املیا تک خنده ای سر داد *
نه نه نه من هنوز زوده برام
ایتان : خب ... نظرته بریم بیشتر آشنا بشیم باهاشون ؟
املیا : موافقم
بلند شدن رفتن سمت ران و ریندو و کوکو و تاکئومی
سانزو و کاکوچو و بنکی رفتن داخل اتاق معامله
ایتان : سلام
املیا : سلام
کوکو : خب ... اینا همکار های جدید ما هستن
ران : از دیدنتون خوشبختم
ایتان : ما هم همین طور
املیا : اینکه با شما قراره همکاری کنم باعث افتخاره
* خندش گرفته نمیتونه جدی باشه *
ایتان آروم با آرنج زد بهش
تاکئومی : بچه سال بنظر میاین
املیا : بله من ۱۶ و ایتان ۱۷ سالشه
* کم کم داره خندش نمایان میشه *
تاکئومی : پس دو تا کله شق قراره کمک ما باشن ؟
کوکو : آره
ریندو داره گوش میده فقط
تاکئومی : چه نسبتی باهم دارین ؟
(نمی دونن پسر همو دختر عمو هستین )
ایتان تا خواست حرف بزنه املیا گفت
دوست پسرمه
ایتان لبخند زد
ران : دوست پسرت؟
املیا : بله مستر هایتانی
ایتان تو ذهنش داره تصور میکنه چجوری املیا رو دعوا کنه...
ریندو : ران نگو که__
ران گفت : نه داداش همچین هدفی نداشتم
کوکو : خب برای همکاری از فردا باید آماده شین و لطفا ریسک های زیاد نکنید
(اگه املیا رو تو یه کلمه بگم = ریسک )
ایتان : چشم
ران ودکا رو ریخت کمی ازش خورد *
املیا دوست داشت بخوره ولی نمی تونست حتی یه جرئه *
کوکو: سعی کنید بعد از انجام کارتون رد همه چی رو از بین ببرید
ایتان : چشم
ریندو : هی چرا ملحق نمیشید به ما ؟
ما از الان به بعد همکار به حساب میایم
ایتان و املیا آروم نشستن
ایتان آروم در گوشت :
تو که نمیخوای ازش بخوری میخوای ؟
املیا: نه نمیخوام
ایتان : اهوم خوبه
تاکئومی سیگارش رو روشن کرد *
کلا بوی سیگار یکم باعث آزار املیا میشه سعی کرد کوتاه تر نفس بکشه *
کوکو فهمید با نگاهش تاکئومی سریع سیگار رو خاموش کرد *
ران : خب خانم کوچولو بگو ببینم تو میخوای در طول تمام ماموریت با پارتنرت باشی ؟
ریندو : حتی اگه بخوای هم نمیشه
املیا ریز خندید گفت :
من که میخوام ولی خب نمیشه
ایتان = بریم خونه جرت میدم .
ایتان : آره منم دوست دارم ولی نمیشه
کوکو : خب امدن
* بقیه از اتاق معامله امدن بیرون *
املیا : خب ... ما باید بریم شبتون خوش آقایون جذاب
ایتان : شب خوش
ران : شب خوش
رفتن سمت خروجی
سوار ماشین شدن رفتن خونه طبق معمول پدر هاشون از خستگی خوابیدن و ایتان ....
ایتان : من کی شدم دوست پسرت خودم نمی دونم هان ؟؟؟
املیا : هی داداش اونطوری گفتم عاشقم نشن
ایتان : چرا باید از تو خوششون بیاد؟؟
املیا : قندم...چرا زهرمار شدی ؟
ایتان : ببخشید ... ولی دیگه تکرار نمیشه
املیا : اگه شد ؟
ایتان : می کشمت
املیا: چجوری ؟
ایتان افتاد دنبالش هر دوشون تو خونه داشتن میدویدن
ایتان : وایسا ببینم
املیا : عمرا منو بگیری
در آخر هر دو کنار هم نشستن رو مبل
ایتان : دارم برات
املیا خندید :
قند منی تو !
ایتان هم خندید هر دو به خواب رفتن
فردا صبح باید می رفتن برای سوگند نامه بونتن و .....
ادامش پارت بعد
معلوم نیست چند پارتی هست این سناریو
مراقب خودتون باشید
۱۷ سالشه و خیلی جذابه اونم به رگه ی ایرانی داره از مادرش
براتون مثل یه برادر بزرگتر
بهترین دوست
محرم راز ها و ... توی همه شرایطی هست .
حالا توی یه مهمونی پدرتون با مایکی رفتن سر میز معامله شما نشستید پیش مهمونا و اعضای بونتن
ایتان خیلی عادی وایساده
لباس تن املیا یه لباس رنگ چری خیلی جذابه و موهای فرق یک طرفه و آرایش ملایم و یه رژ لب کمرنگ ولی قرمز شرابی زده لبخند داره و استایل و ظاهرش قدرت رو نمایان می کنه .
املیا : ببین چه جذابه
* اشاره به یکی از اعضا *
ایتان : نگو میخوای بشه پرنس سوار بر اسب سفیدت
املیا تک خنده ای سر داد *
نه نه نه من هنوز زوده برام
ایتان : خب ... نظرته بریم بیشتر آشنا بشیم باهاشون ؟
املیا : موافقم
بلند شدن رفتن سمت ران و ریندو و کوکو و تاکئومی
سانزو و کاکوچو و بنکی رفتن داخل اتاق معامله
ایتان : سلام
املیا : سلام
کوکو : خب ... اینا همکار های جدید ما هستن
ران : از دیدنتون خوشبختم
ایتان : ما هم همین طور
املیا : اینکه با شما قراره همکاری کنم باعث افتخاره
* خندش گرفته نمیتونه جدی باشه *
ایتان آروم با آرنج زد بهش
تاکئومی : بچه سال بنظر میاین
املیا : بله من ۱۶ و ایتان ۱۷ سالشه
* کم کم داره خندش نمایان میشه *
تاکئومی : پس دو تا کله شق قراره کمک ما باشن ؟
کوکو : آره
ریندو داره گوش میده فقط
تاکئومی : چه نسبتی باهم دارین ؟
(نمی دونن پسر همو دختر عمو هستین )
ایتان تا خواست حرف بزنه املیا گفت
دوست پسرمه
ایتان لبخند زد
ران : دوست پسرت؟
املیا : بله مستر هایتانی
ایتان تو ذهنش داره تصور میکنه چجوری املیا رو دعوا کنه...
ریندو : ران نگو که__
ران گفت : نه داداش همچین هدفی نداشتم
کوکو : خب برای همکاری از فردا باید آماده شین و لطفا ریسک های زیاد نکنید
(اگه املیا رو تو یه کلمه بگم = ریسک )
ایتان : چشم
ران ودکا رو ریخت کمی ازش خورد *
املیا دوست داشت بخوره ولی نمی تونست حتی یه جرئه *
کوکو: سعی کنید بعد از انجام کارتون رد همه چی رو از بین ببرید
ایتان : چشم
ریندو : هی چرا ملحق نمیشید به ما ؟
ما از الان به بعد همکار به حساب میایم
ایتان و املیا آروم نشستن
ایتان آروم در گوشت :
تو که نمیخوای ازش بخوری میخوای ؟
املیا: نه نمیخوام
ایتان : اهوم خوبه
تاکئومی سیگارش رو روشن کرد *
کلا بوی سیگار یکم باعث آزار املیا میشه سعی کرد کوتاه تر نفس بکشه *
کوکو فهمید با نگاهش تاکئومی سریع سیگار رو خاموش کرد *
ران : خب خانم کوچولو بگو ببینم تو میخوای در طول تمام ماموریت با پارتنرت باشی ؟
ریندو : حتی اگه بخوای هم نمیشه
املیا ریز خندید گفت :
من که میخوام ولی خب نمیشه
ایتان = بریم خونه جرت میدم .
ایتان : آره منم دوست دارم ولی نمیشه
کوکو : خب امدن
* بقیه از اتاق معامله امدن بیرون *
املیا : خب ... ما باید بریم شبتون خوش آقایون جذاب
ایتان : شب خوش
ران : شب خوش
رفتن سمت خروجی
سوار ماشین شدن رفتن خونه طبق معمول پدر هاشون از خستگی خوابیدن و ایتان ....
ایتان : من کی شدم دوست پسرت خودم نمی دونم هان ؟؟؟
املیا : هی داداش اونطوری گفتم عاشقم نشن
ایتان : چرا باید از تو خوششون بیاد؟؟
املیا : قندم...چرا زهرمار شدی ؟
ایتان : ببخشید ... ولی دیگه تکرار نمیشه
املیا : اگه شد ؟
ایتان : می کشمت
املیا: چجوری ؟
ایتان افتاد دنبالش هر دوشون تو خونه داشتن میدویدن
ایتان : وایسا ببینم
املیا : عمرا منو بگیری
در آخر هر دو کنار هم نشستن رو مبل
ایتان : دارم برات
املیا خندید :
قند منی تو !
ایتان هم خندید هر دو به خواب رفتن
فردا صبح باید می رفتن برای سوگند نامه بونتن و .....
ادامش پارت بعد
معلوم نیست چند پارتی هست این سناریو
مراقب خودتون باشید
- ۲.۷k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط