جهانی میان بیداری و خواب
جهانی میان بیداری و خواب
Part 2
آملیا بعد از اینکه از تخت بلند شد، سریع لباس پوشید و از اتاقش بیرون رفت.
مادرش توی آشپزخونه صبحانه آماده کرده بود.
«صبح بخیر.»
آملیا روی صندلی نشست.
«صبح بخیر.»
مادرش بشقاب رو جلوش گذاشت.
«دیشب خوب خوابیدی؟»
آملیا چند لحظه مکث کرد.
تصویر اون پسر و در سفید دوباره توی ذهنش اومد.
«آره...»
مادرش نگاهش کرد.
«مطمئنی؟»
آملیا لبخند زد.
«مامان، فقط یه کابوس بود. چیز خاصی نیست.»
مادرش چیزی نگفت و فقط سرش رو تکون داد.
آملیا صبحانهش رو خورد، کیفش رو برداشت و از خونه بیرون رفت.
---
وقتی به دانشگاه رسید، لیا رو جلوی در دید.
لیا همین که آملیا رو دید، گفت:
«بالاخره اومدی! فکر کردم امروز هم خوابت میمونه.»
آملیا خندید.
«خیلی بامزهای.»
لیا کنار آملیا راه افتاد.
«راستی، دیشب دوباره کابوس دیدی؟»
آملیا نگاهش کرد.
«از کجا فهمیدی؟»
«چون قیافت داد میزنه نخوابیدی.»
آملیا خندید.
«یه خواب عجیب بود.»
«چه خوابی؟»
آملیا چند لحظه فکر کرد.
«یه جای عجیب بود. یه پسر هم اونجا بود.»
لیا با کنجکاوی نگاهش کرد.
«پسر؟»
«آره.»
«خوشگل بود؟»
آملیا چشمهاش رو چرخوند.
«تو چرا همیشه فقط همین قسمت رو میشنوی؟»
لیا خندید.
«خب مهمه.»
آملیا هم خندید.
«صورتش رو درست ندیدم.»
«پس بیخیال.»
«دقیقاً.»
هر دو وارد دانشگاه شدن.
روز مثل همیشه گذشت.
کلاسها، استادها، جزوهها و کلی حرف زدن بین کلاسها.
آملیا سعی میکرد به خواب دیشب فکر نکنه.
ولی وسط یکی از کلاسها، بدون اینکه خودش متوجه بشه، روی گوشهی برگهاش شروع کرد به کشیدن چیزی.
یک در.
یک در سفید.
وقتی متوجه شد چی کشیده، مداد از دستش افتاد.
چند لحظه به نقاشی نگاه کرد.
«من چرا اینو کشیدم؟»
لیا که کنارش نشسته بود، برگشت.
«چی شده؟»
آملیا سریع برگه رو بست.
«هیچی.»
لیا شک کرد، ولی چیزی نگفت.
---
بعد از دانشگاه، آملیا به خونه برگشت.
روز خستهکنندهای بود.
بعد از شام، کمی با مادرش حرف زد و بعد رفت توی اتاقش.
گوشی رو کنار تخت گذاشت.
چراغ رو خاموش کرد.
چند دقیقه به سقف نگاه کرد.
«امشب دیگه خواب نمیبینم.»
چشمهاش رو بست.
ولی خیلی زود خوابش برد.
---
وقتی چشمهاش رو باز کرد، وسط یک پارک بود.
اولش هیچ چیز عجیب نبود.
بچهها بازی میکردن.
چند نفر روی تاب بودن و چند نفر دیگه کنار سرسره میدویدن.
آملیا با تعجب اطرافش رو نگاه کرد.
«این دیگه کجاست؟»
ولی برخلاف خواب دیشب، اینجا ترسناک به نظر نمیرسید.
آرام شروع به قدم زدن کرد.
بعد روی یک نیمکت نشست.
پسربچهای هم چند لحظه بعد کنار او نشست.
آملیا لبخند زد.
«سلام.»
پسر جواب نداد.
آملیا بهش نگاه کرد.
اول فکر کرد نور پارک باعث شده اشتباه ببینه.
اما نه.
پسر سه تا چشم داشت.
آملیا خشک شد.
«تو...»
پسر آروم به سمتش برگشت.
و لبخند زد.
لبخندش خیلی کشیده بود.
آملیا از جا بلند شد.
«چی هستی؟»
همون لحظه چراغ پارک خاموش شد.
یکی.
بعد یکی دیگه.
بعد یکی دیگه.
آملیا آروم عقب رفت.
بچههایی که تا چند لحظه پیش بازی میکردن، همه ایستاده بودن.
همه به آملیا نگاه میکردن.
هیچکدوم تکون نمیخوردن.
«نه...»
از بین بچهها چیزی روی زمین حرکت کرد.
چهار دستوپا.
خیلی سریع.
مستقیم به سمت آملیا میاومد.
آملیا برگشت و شروع کرد به دویدن.
«نه!»
نمیدونست کجا باید بره.
فقط میدوید.
تا اینکه جلوی یک خونه رسید.
در رو باز کرد و سریع وارد شد.
اما همین که وارد شد...
همهچیز تغییر کرد.
دیگه داخل خونه نبود.
کنار یک درخت ایستاده بود.
آملیا چند لحظه گیج به اطرافش نگاه کرد.
«چی...؟»
از جاش بلند شد.
چند متر جلوتر، یک نفر ایستاده بود.
همون پسر.
پشتش به آملیا بود و داشت به منظره روبهروش نگاه میکرد.
آملیا چند قدم جلو رفت.
پسر انگار حضورش رو حس کرد.
آروم برگشت.
چشمهاش با دیدن آملیا باز شد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد با تعجب گفت:
«تو چطور اومدی؟»
ادامه دارد..
Part 2
آملیا بعد از اینکه از تخت بلند شد، سریع لباس پوشید و از اتاقش بیرون رفت.
مادرش توی آشپزخونه صبحانه آماده کرده بود.
«صبح بخیر.»
آملیا روی صندلی نشست.
«صبح بخیر.»
مادرش بشقاب رو جلوش گذاشت.
«دیشب خوب خوابیدی؟»
آملیا چند لحظه مکث کرد.
تصویر اون پسر و در سفید دوباره توی ذهنش اومد.
«آره...»
مادرش نگاهش کرد.
«مطمئنی؟»
آملیا لبخند زد.
«مامان، فقط یه کابوس بود. چیز خاصی نیست.»
مادرش چیزی نگفت و فقط سرش رو تکون داد.
آملیا صبحانهش رو خورد، کیفش رو برداشت و از خونه بیرون رفت.
---
وقتی به دانشگاه رسید، لیا رو جلوی در دید.
لیا همین که آملیا رو دید، گفت:
«بالاخره اومدی! فکر کردم امروز هم خوابت میمونه.»
آملیا خندید.
«خیلی بامزهای.»
لیا کنار آملیا راه افتاد.
«راستی، دیشب دوباره کابوس دیدی؟»
آملیا نگاهش کرد.
«از کجا فهمیدی؟»
«چون قیافت داد میزنه نخوابیدی.»
آملیا خندید.
«یه خواب عجیب بود.»
«چه خوابی؟»
آملیا چند لحظه فکر کرد.
«یه جای عجیب بود. یه پسر هم اونجا بود.»
لیا با کنجکاوی نگاهش کرد.
«پسر؟»
«آره.»
«خوشگل بود؟»
آملیا چشمهاش رو چرخوند.
«تو چرا همیشه فقط همین قسمت رو میشنوی؟»
لیا خندید.
«خب مهمه.»
آملیا هم خندید.
«صورتش رو درست ندیدم.»
«پس بیخیال.»
«دقیقاً.»
هر دو وارد دانشگاه شدن.
روز مثل همیشه گذشت.
کلاسها، استادها، جزوهها و کلی حرف زدن بین کلاسها.
آملیا سعی میکرد به خواب دیشب فکر نکنه.
ولی وسط یکی از کلاسها، بدون اینکه خودش متوجه بشه، روی گوشهی برگهاش شروع کرد به کشیدن چیزی.
یک در.
یک در سفید.
وقتی متوجه شد چی کشیده، مداد از دستش افتاد.
چند لحظه به نقاشی نگاه کرد.
«من چرا اینو کشیدم؟»
لیا که کنارش نشسته بود، برگشت.
«چی شده؟»
آملیا سریع برگه رو بست.
«هیچی.»
لیا شک کرد، ولی چیزی نگفت.
---
بعد از دانشگاه، آملیا به خونه برگشت.
روز خستهکنندهای بود.
بعد از شام، کمی با مادرش حرف زد و بعد رفت توی اتاقش.
گوشی رو کنار تخت گذاشت.
چراغ رو خاموش کرد.
چند دقیقه به سقف نگاه کرد.
«امشب دیگه خواب نمیبینم.»
چشمهاش رو بست.
ولی خیلی زود خوابش برد.
---
وقتی چشمهاش رو باز کرد، وسط یک پارک بود.
اولش هیچ چیز عجیب نبود.
بچهها بازی میکردن.
چند نفر روی تاب بودن و چند نفر دیگه کنار سرسره میدویدن.
آملیا با تعجب اطرافش رو نگاه کرد.
«این دیگه کجاست؟»
ولی برخلاف خواب دیشب، اینجا ترسناک به نظر نمیرسید.
آرام شروع به قدم زدن کرد.
بعد روی یک نیمکت نشست.
پسربچهای هم چند لحظه بعد کنار او نشست.
آملیا لبخند زد.
«سلام.»
پسر جواب نداد.
آملیا بهش نگاه کرد.
اول فکر کرد نور پارک باعث شده اشتباه ببینه.
اما نه.
پسر سه تا چشم داشت.
آملیا خشک شد.
«تو...»
پسر آروم به سمتش برگشت.
و لبخند زد.
لبخندش خیلی کشیده بود.
آملیا از جا بلند شد.
«چی هستی؟»
همون لحظه چراغ پارک خاموش شد.
یکی.
بعد یکی دیگه.
بعد یکی دیگه.
آملیا آروم عقب رفت.
بچههایی که تا چند لحظه پیش بازی میکردن، همه ایستاده بودن.
همه به آملیا نگاه میکردن.
هیچکدوم تکون نمیخوردن.
«نه...»
از بین بچهها چیزی روی زمین حرکت کرد.
چهار دستوپا.
خیلی سریع.
مستقیم به سمت آملیا میاومد.
آملیا برگشت و شروع کرد به دویدن.
«نه!»
نمیدونست کجا باید بره.
فقط میدوید.
تا اینکه جلوی یک خونه رسید.
در رو باز کرد و سریع وارد شد.
اما همین که وارد شد...
همهچیز تغییر کرد.
دیگه داخل خونه نبود.
کنار یک درخت ایستاده بود.
آملیا چند لحظه گیج به اطرافش نگاه کرد.
«چی...؟»
از جاش بلند شد.
چند متر جلوتر، یک نفر ایستاده بود.
همون پسر.
پشتش به آملیا بود و داشت به منظره روبهروش نگاه میکرد.
آملیا چند قدم جلو رفت.
پسر انگار حضورش رو حس کرد.
آروم برگشت.
چشمهاش با دیدن آملیا باز شد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد با تعجب گفت:
«تو چطور اومدی؟»
ادامه دارد..
- ۳۶۴
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط