🌾حضرت عيسي (ع) با جمعي در جايي نشسته بود. مردي هيزم شکن ا

🌾حضرت عيسي (ع) با جمعي در جايي نشسته بود. مردي هيزم شکن از آن راه با خوشحالي و خوردن نان مي گذشت.👇

👈حضرت عيسي (ع) به اطرافيان خود فرمود: «شما تعجب نمي کنيد از اين که اين مرد بيش از يک ساعت زنده نيست؟»😧.....
.......
👌ولي آخر 👈همان روز آن مرد را ديدند که با بسته اي هيزم مي آيد. تعجب کردند و از حضرت(ع) علت نمردن او را پرسيدند. حضرت(ع) بعد از احوال پرسي از مرد هيزم شکن فرمــــــــــــود: «هــــــــيزمت را باز کن».

وقتي که باز کرد، 🐍مار سياهي را در لاي هـــــــــيزم او ديد.حضرت عيسي (ع) فرمود: «اين مار بايد اين مرد را بکشد ولي تو چه کردي که از اين خطر عظيم نجات يافتي؟»😊

👈 گفــــــت: «نــــان مي خـــــــوردم که فقيري از مقابل من گذشــــــــت. قدري به او دادم و او درباره من دعا کرد.»

حضرت عيسي (ع) فرمود: بر اثر همان دستگيري از مستمند، خداوند اين بلاي ناگهاني را از تو برداشت و 50 سال ديگر زنده خواهي بود.

منبع: تفسير نمونه

ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج⛅️
@hejab_fatemii2
دیدگاه ها (۱)

#حکایت_قدیمی «سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه»در زمان...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت چــهــاردهــم 𓆪 🖤🥀اسما ماتش برده بود.«دلیل زن...

🍷 شراب قرمزقسمت هشتم: در تاریکیچراغ‌ها ناگهان خاموش شدند.تما...

👑 پارت اول | دعوت‌نامه‌ای از قصربوسان، ساعت شش عصر.صدای پیان...

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

هاگوپیان: طاعونی که تو روسیه پخش شده، حدود 100 برابر کشنده‌ت...

«مهمان ناخوانده»بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریبا...

عقد با رئیس 𝒫𝒶𝓇𝓉 20صدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات پشت...

خیلی قشنگه با حوصله بخونید داستان حضرت حبیب بن مظاهر چیست؟ و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط