فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐚𝐫𝐭: ❼❷




ا/ت پاکت سیاه را در دست گرفته بود.

جمله‌ی روی آن هنوز جلوی چشمش بود.

«قبل از اینکه درباره تهیونگ قضاوت کنی، حقیقت مرگ پدرت را بخوان.»

چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.

تهیونگ آرام گفت:

— بدهش به من.

ا/ت پاکت را عقب نکشید.

فقط پرسید:

— چرا؟

تهیونگ نگاهش کرد.

— چون کسی که اینو گذاشته، می‌خواسته تو رو تحت تأثیر قرار بده.

— شاید می‌خواسته حقیقت رو بهم بگه.

— شاید.

صدای تهیونگ سرد بود.

— ولی حقیقت، از کسی که خودش رو معرفی نمی‌کنه، شروع نمی‌شه.

ا/ت چند لحظه به او خیره ماند.

بعد پاکت را باز کرد.

داخلش یک فلش کوچک بود.

همین.

نه نامه‌ای.

نه اسم فرستنده‌ای.

نه توضیحی.

یونگی فوراً گفت:

— به سیستم اصلی وصلش نمی‌کنیم.

فلش را از دست ا/ت گرفت.

— اول بررسی می‌کنم.

تهیونگ سر تکان داد.

یونگی لپ‌تاپش را روی میز گذاشت و فلش را به یک دستگاه واسط متصل کرد.

چند ثانیه بعد صفحه روشن شد.

فقط یک فایل وجود داشت.

B17_FINAL

ا/ت با دیدن نام فایل آرام گفت:

— دوباره B-17...

تهیونگ چیزی نگفت.

یونگی فایل را باز کرد.

داخلش سه پوشه بود:

01 — گزارش پزشکی

02 — تصاویر

03 — گزارش حادثه

یونگی اخم کرد.

— این فایل‌ها قبلاً توی آرشیو اصلی نبودن.

تهیونگ پرسید:

— بازشون کن.

اولین پوشه باز شد.

گزارش پزشکی.

نام پدر ا/ت.

تاریخ.

ساعت.

چند اطلاعات کوتاه.

همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید.

تا اینکه یونگی به پایین صفحه رسید.

— اینجا یه چیز عجیبه.

تهیونگ نزدیک‌تر شد.

در انتهای گزارش نوشته شده بود:

«علت مرگ: جراحت ناشی از شلیک.»

ا/ت بی‌اختیار نفسش را حبس کرد.

— شلیک؟

یونگی سر تکان داد.

— آره.

تهیونگ پرسید:

— قبلاً چی نوشته بودن؟

یونگی چند فایل قدیمی را باز کرد.

— توی گزارش عمومی، علت مرگ مشخص نشده بود.

تهیونگ آرام گفت:

— پس این گزارش مخفی‌تره.

یونگی پوشه دوم را باز کرد.

تصاویر.

اما بیشترشان تاریک بودند.

یکی از تصاویر مربوط به محل حادثه بود.

دیگری تصویری از یک ماشین.

و سومی...

تهیونگ ناگهان گفت:

— صبر کن.

یونگی تصویر را بزرگ کرد.

گوشه‌ی تصویر، بخشی از یک ساختمان دیده می‌شد.

تهیونگ به آن خیره ماند.

— اینجا رو می‌شناسم.

ا/ت به او نگاه کرد.

— کجاست؟

— ساختمونی نزدیک یکی از مسیرهای قدیمی شورا.

یونگی تصویر را بررسی کرد.

— مطمئنی؟

— آره.

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

— من اونجا بودم.

ا/ت با تعجب پرسید:

— کی؟

تهیونگ جواب داد:

— همون سال.

فضا سنگین شد.

ا/ت به تصویر نگاه کرد.

— چرا اونجا بودی؟

تهیونگ نگاهش را از عکس گرفت.

— نمی‌دونم.

یونگی آرام گفت:

— شاید همین چیزیه که باید بفهمیم.

پوشه سوم باز شد.

گزارش حادثه.

این بار چند صفحه وجود داشت.

صفحه اول:

زمان حادثه: ۲۳:۴۰

صفحه دوم:

مظنون احتمالی: نامشخص

صفحه سوم...

خالی بود.

یونگی چند بار صفحه را جلو و عقب کرد.

— این صفحه حذف شده.

تهیونگ گفت:

— نه.

یونگی نگاهش کرد.

— چی؟

— حذف نشده.

تهیونگ به گوشه پایین صفحه اشاره کرد.

شماره صفحه هنوز وجود داشت.

صفحه ۴ از ۴

اما محتوای صفحه کاملاً سفید بود.

تهیونگ آرام گفت:

— کسی متنش رو پاک کرده.

یونگی چند لحظه چیزی نگفت.

بعد لپ‌تاپ را چرخاند.

— می‌تونم تلاش کنم نسخه قبلیش رو برگردونم.

تهیونگ گفت:

— انجامش بده.

---

چند دقیقه گذشت.

صدای تایپ یونگی تنها صدای اتاق بود.

بالاخره صفحه تغییر کرد.

یک فایل موقت پیدا شده بود.

یونگی آن را باز کرد.

فقط چند کلمه قابل خواندن بود.

«شاهد دوم...»

بقیه‌ی متن خراب شده بود.

یونگی دوباره تلاش کرد.

این بار دو کلمه دیگر ظاهر شد.

«مرد ناشناس...»

ا/ت آرام گفت:

— یعنی یک شاهد وجود داشته؟

یونگی سر تکان داد.

— ظاهراً.

تهیونگ به صفحه خیره بود.

— شاهد دوم یعنی شاهد اول هم وجود داشته.

جائه‌وون که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان گفت:

— شاهد اول هیچ‌وقت پیدا نشد.

همه برگشتند سمت او.

تهیونگ پرسید:

— تو از کجا می‌دونی؟

پیرمرد مکث کرد.

— چون من گزارش اصلی رو دیده بودم.

تهیونگ یک قدم جلو رفت.

— پس چرا از اول نگفتی؟

جائه‌وون نگاهش را پایین انداخت.

— چون می‌ترسیدم.

— از چی؟

پیرمرد آرام جواب داد:

— از اینکه اگر حقیقت رو بگم، نفر بعدی من باشم.

ا/ت با نگرانی گفت:

— شاهد چی دیده بود؟

جائه‌وون جواب نداد.

تهیونگ دوباره پرسید:

— جائه‌وون.

...
دیدگاه ها (۰)

پارت هشتم: فایل گمشدهصدای قدم‌ها در سالن خالی ایستگاه پیچید....

فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۴ | حقیقتِ عکسسوا عکس را دوباره نگاه ک...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟸 | هم‌کلاسیِ مزاحمسه روز از شروع دانشگاه گذشته ب...

پارت آخر

.....پارت چهارم.....

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط