✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل هفدهم: جایی که هیچکس نمیآید
---
مهمانخانه.
قدیمی. چوبی. سقفش نمزده. پنجرههایش شکسته. کسی سالها آنجا نبوده. اما سقف دارد. دیوار دارد. در دارد که میشود بست.
کاساندرا آنجا ماند. با سایه. سه روز.
سه روز.
روز اول: خوابید. روی زمین. سایه در بغلم. بیحرکت. مثل مرده.
روز دوم: بیدار شد. آب پیدا کرد. از چاهِ پشتِ مهمانخانه. نانِ خشک از کیفش. خورد. سایه را شست. با انگشتانش. آرام. مثل مادری که بچهاش را میشوید.
— تو هم مثل منی — گفت، و لبخند زد. — کثیف. گرسنه. تنها.
سایه میو کرد.
— ولی تو فرار نمیکنی. — نازش کرد. — تو میمونی.
روز سوم: بازی کرد.
با سایه. با یک تکه نخ. با یک برگ. با یک سنگ. مثل بچهها. مثل کسی که هیچوقت بچه نبوده.
خندید. بلند. برای اولین بار. خندهای که در آن هیچ ترسی نبود. هیچ عمارتی. هیچ پدری. هیچ شلاقی.
فقط او. و گربهاش. و جنگل.
---
شب سوم.
حمله آمد.
مثل همیشه. بدون هشدار. بدون رحم.
از ستون فقراتش شروع شد. از همان رونهای نقرهای. مثل ماری که بیدار میشود. مثل نفرینی که هرگز نمیخوابد.
روی زمین افتاد. لرزید. دستهایش به اطراف. سرش. چشمانش.
سایه جیغ کشید. دورش دوید. میو. میو. میو.
— سایه... — زمزمه کرد. — برو...
گربه نرفت. ماند. کنارش. روی سینهاش. نشست.
و کاساندرا... تنها بود.
تنها.
نه پدری. نه مادری. نه خواهری. نه جونگکوکی.
فقط یک گربه. و یک مهمانخانهی قدیمی. و یک شب که نمیگذشت.
چشمانش نقرهای شد. دید. دیوارها ترک خوردند. سایههایش از تنش جدا شدند. دستها از زیر زمین آمدند.
— برو... — جیغ کشید. — برو از اتاقم!
اما کسی نبود. هیچکس.
نه مادربزرگی که دستش را روی پیشانیاش بگذارد. نه ایزولدهای که از پشت در گوش کند. نه جونگکوکی که برگردد.
فقط سایه. فقط گربهی سیاه. که روی سینهاش نشسته بود و نگاهش میکرد.
و کاساندرا... برای اولین بار بعد از سالها...
گریه کرد.
نه از درد. نه از ترس. از تنهایی.
— مادربزرگ... — زمزمه کرد. — من... من نمیخواهم تنها بمیرم...
و بعد... تاریکی.
---
صبح.
چشمانش را باز کرد.
سقف چوبی. ترکدار. نور از پنجرهی شکسته.
زنده بود.
کنارش، سایه. خواب. روی سینهاش. آرام. نفس میکشید.
کاساندرا دستش را روی سرش گذاشت. لرزان.
— تو موندی — زمزمه کرد. — تو موندی.
بلند شد. بدنش درد میکرد. مثل کسی که یک شب با مرگ کشتی گرفته. آب خورد. نان خورد.
به پنجره نگاه کرد. جنگل. مه. تنهایی.
و در دلم، چیزی که سالها مرده بود، تکان خورد.
«من نمیخواهم تنها بمیرم.»
«پس... باید زنده بمانم.»
برای خودش. برای سایه. و شاید... شاید برای کسی که دنبالش میآمد.
شاید.
---
پایان فصل هفدهم.
---
فصل هجدهم: «...» — بهزودی.
«من سه روز در آن مهمانخانه بودم. با یک گربه. و در شب سوم... حمله آمد. و من... من تنها بودم. برای اولین بار در زندگیام، تنها بودم. و کسی نبود که مرا نجات دهد. کسی نبود که بگوید میمانم. و من... من زنده ماندم. خودم. تنها. و فهمیدم که... شاید... شاید من هم میتوانم بمانم. برای خودم.»
— کاساندرا روینتا
فصل هفدهم: جایی که هیچکس نمیآید
---
مهمانخانه.
قدیمی. چوبی. سقفش نمزده. پنجرههایش شکسته. کسی سالها آنجا نبوده. اما سقف دارد. دیوار دارد. در دارد که میشود بست.
کاساندرا آنجا ماند. با سایه. سه روز.
سه روز.
روز اول: خوابید. روی زمین. سایه در بغلم. بیحرکت. مثل مرده.
روز دوم: بیدار شد. آب پیدا کرد. از چاهِ پشتِ مهمانخانه. نانِ خشک از کیفش. خورد. سایه را شست. با انگشتانش. آرام. مثل مادری که بچهاش را میشوید.
— تو هم مثل منی — گفت، و لبخند زد. — کثیف. گرسنه. تنها.
سایه میو کرد.
— ولی تو فرار نمیکنی. — نازش کرد. — تو میمونی.
روز سوم: بازی کرد.
با سایه. با یک تکه نخ. با یک برگ. با یک سنگ. مثل بچهها. مثل کسی که هیچوقت بچه نبوده.
خندید. بلند. برای اولین بار. خندهای که در آن هیچ ترسی نبود. هیچ عمارتی. هیچ پدری. هیچ شلاقی.
فقط او. و گربهاش. و جنگل.
---
شب سوم.
حمله آمد.
مثل همیشه. بدون هشدار. بدون رحم.
از ستون فقراتش شروع شد. از همان رونهای نقرهای. مثل ماری که بیدار میشود. مثل نفرینی که هرگز نمیخوابد.
روی زمین افتاد. لرزید. دستهایش به اطراف. سرش. چشمانش.
سایه جیغ کشید. دورش دوید. میو. میو. میو.
— سایه... — زمزمه کرد. — برو...
گربه نرفت. ماند. کنارش. روی سینهاش. نشست.
و کاساندرا... تنها بود.
تنها.
نه پدری. نه مادری. نه خواهری. نه جونگکوکی.
فقط یک گربه. و یک مهمانخانهی قدیمی. و یک شب که نمیگذشت.
چشمانش نقرهای شد. دید. دیوارها ترک خوردند. سایههایش از تنش جدا شدند. دستها از زیر زمین آمدند.
— برو... — جیغ کشید. — برو از اتاقم!
اما کسی نبود. هیچکس.
نه مادربزرگی که دستش را روی پیشانیاش بگذارد. نه ایزولدهای که از پشت در گوش کند. نه جونگکوکی که برگردد.
فقط سایه. فقط گربهی سیاه. که روی سینهاش نشسته بود و نگاهش میکرد.
و کاساندرا... برای اولین بار بعد از سالها...
گریه کرد.
نه از درد. نه از ترس. از تنهایی.
— مادربزرگ... — زمزمه کرد. — من... من نمیخواهم تنها بمیرم...
و بعد... تاریکی.
---
صبح.
چشمانش را باز کرد.
سقف چوبی. ترکدار. نور از پنجرهی شکسته.
زنده بود.
کنارش، سایه. خواب. روی سینهاش. آرام. نفس میکشید.
کاساندرا دستش را روی سرش گذاشت. لرزان.
— تو موندی — زمزمه کرد. — تو موندی.
بلند شد. بدنش درد میکرد. مثل کسی که یک شب با مرگ کشتی گرفته. آب خورد. نان خورد.
به پنجره نگاه کرد. جنگل. مه. تنهایی.
و در دلم، چیزی که سالها مرده بود، تکان خورد.
«من نمیخواهم تنها بمیرم.»
«پس... باید زنده بمانم.»
برای خودش. برای سایه. و شاید... شاید برای کسی که دنبالش میآمد.
شاید.
---
پایان فصل هفدهم.
---
فصل هجدهم: «...» — بهزودی.
«من سه روز در آن مهمانخانه بودم. با یک گربه. و در شب سوم... حمله آمد. و من... من تنها بودم. برای اولین بار در زندگیام، تنها بودم. و کسی نبود که مرا نجات دهد. کسی نبود که بگوید میمانم. و من... من زنده ماندم. خودم. تنها. و فهمیدم که... شاید... شاید من هم میتوانم بمانم. برای خودم.»
— کاساندرا روینتا
- ۳.۲k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط