*در قلب تاریکی*
*در قلب تاریکی*
راوی
بارون میبارید. آروم، بیوقفه. درست مثل صدای قلبش.
صدایی که با هر قدم نزدیکتر به درِ عمارت مافیا، سنگینتر میکوبید.
لونا، با پالتویی بلند و مشکی، بیصدا روبهروی در ایستاد.
نه اضطراب داشت، نه هیجان.
تنها چیزی که تو چهرهی خونسردش دیده میشد، یه سکوت ویرانگر بود... سکوتی که انگار به دنیا اعلام میکرد "من اهل بازی نیستم."
در باز شد. صدای قفل سنگین، مثل شلیک گلوله، تو فضا پیچید.
خدمتکار با سر پایین بهش تعظیم کرد:
— «منتظرتون بودن... خانم لونا.»
بدون حرف وارد شد.
عمارت، تاریک و لوکس بود. همهچیز برق میزد اما سرد. مثل طلایی که به قیمت خون خریده شده بود.
راهروهای بلند، دیوارهایی با نقاشیهای قدیمی، و بوی عود تلخ.
هر قدمی که لونا برمیداشت، صدای پاشنههای کفشش تو سکوت میپیچید و مثل سیلی به گوش میرسید.
و بالاخره، در اصلی سالن باز شد.
و اونجا ایستاده بود.
جیمین.
با کت مشکی ساده اما کاملاً رسمی، ایستاده بود کنار پنجره، پشتش به لونا.
تنها چیزی که حرکت میکرد، دود آرومی بود که از فندکش بلند میشد؛ نه برای سیگار، برای شمعی که باهاش بازی میکرد.
با صدای بم و آرام گفت:
— «بالاخره اومدی.»
لونا قدم برداشت. نزدیکتر. بدون اینکه از اون نگاه سرد و پشتبهپشت بترسه.
— «وقتش رسیده بود.»
جیمین برگشت. نگاهش بهقدری نافذ بود که انگار دیوارهای ذهن رو هم میدید.
نه لبخند، نه تعارف. فقط یه نگاه سنگین که هم تهدید توش بود، هم کنجکاوی.
— «فکر نمیکردم تنهایی بیای. خیلیا اینجا جرات ندارن حتی اسممو بلند بگن.»
لونا لبخند نزد. فقط با خونسردی خاص خودش گفت:
— «من اومدم واسه معامله. نه واسه تحت تأثیر قرار دادن کسی.»
چشمان جیمین باریک شد. نزدیکتر اومد. خیلی نزدیک.
فاصلهشون کمتر از یه نفس کشیدن بود. ولی هیچکدوم عقب نکشیدن.
— «تو خاصی، لونا. دلیل خاص بودنتو میدونی؟ چون از همون جنس دنیای منی. مرموز، بیاعتماد، ولی خطرناک.»
لونا پوزخند زد.
— «و تو از اونایی هستی که عادت داره همهچی رو بخره. حتی آدمارو. ولی من، برای فروش نیستم.»
سکوت. کشدار و تلخ.
بعد جیمین عقب رفت. با خونسردی به سمت میز چرخید و یه فایل سیاه رو باز کرد.
— «این اطلاعاتیه که خواستی. ولی باید بدونی... وارد شدن تو این بازی، فقط یک راه داره. یا میبری... یا از در نمیای بیرون.»
لونا جلو رفت. فایل رو گرفت. و تو همون لحظه، یه انفجار خفیف تو طبقه پایین، صدای همهچیزو شکست.
جیمین بدون ذرهای ترس، فقط نگاه کرد.
لونا آروم گفت:
— «بهنظر میرسه بازی زودتر شروع شده.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به دلیل زیاد بودن این پارت داخل پست بعدی مزارم
راوی
بارون میبارید. آروم، بیوقفه. درست مثل صدای قلبش.
صدایی که با هر قدم نزدیکتر به درِ عمارت مافیا، سنگینتر میکوبید.
لونا، با پالتویی بلند و مشکی، بیصدا روبهروی در ایستاد.
نه اضطراب داشت، نه هیجان.
تنها چیزی که تو چهرهی خونسردش دیده میشد، یه سکوت ویرانگر بود... سکوتی که انگار به دنیا اعلام میکرد "من اهل بازی نیستم."
در باز شد. صدای قفل سنگین، مثل شلیک گلوله، تو فضا پیچید.
خدمتکار با سر پایین بهش تعظیم کرد:
— «منتظرتون بودن... خانم لونا.»
بدون حرف وارد شد.
عمارت، تاریک و لوکس بود. همهچیز برق میزد اما سرد. مثل طلایی که به قیمت خون خریده شده بود.
راهروهای بلند، دیوارهایی با نقاشیهای قدیمی، و بوی عود تلخ.
هر قدمی که لونا برمیداشت، صدای پاشنههای کفشش تو سکوت میپیچید و مثل سیلی به گوش میرسید.
و بالاخره، در اصلی سالن باز شد.
و اونجا ایستاده بود.
جیمین.
با کت مشکی ساده اما کاملاً رسمی، ایستاده بود کنار پنجره، پشتش به لونا.
تنها چیزی که حرکت میکرد، دود آرومی بود که از فندکش بلند میشد؛ نه برای سیگار، برای شمعی که باهاش بازی میکرد.
با صدای بم و آرام گفت:
— «بالاخره اومدی.»
لونا قدم برداشت. نزدیکتر. بدون اینکه از اون نگاه سرد و پشتبهپشت بترسه.
— «وقتش رسیده بود.»
جیمین برگشت. نگاهش بهقدری نافذ بود که انگار دیوارهای ذهن رو هم میدید.
نه لبخند، نه تعارف. فقط یه نگاه سنگین که هم تهدید توش بود، هم کنجکاوی.
— «فکر نمیکردم تنهایی بیای. خیلیا اینجا جرات ندارن حتی اسممو بلند بگن.»
لونا لبخند نزد. فقط با خونسردی خاص خودش گفت:
— «من اومدم واسه معامله. نه واسه تحت تأثیر قرار دادن کسی.»
چشمان جیمین باریک شد. نزدیکتر اومد. خیلی نزدیک.
فاصلهشون کمتر از یه نفس کشیدن بود. ولی هیچکدوم عقب نکشیدن.
— «تو خاصی، لونا. دلیل خاص بودنتو میدونی؟ چون از همون جنس دنیای منی. مرموز، بیاعتماد، ولی خطرناک.»
لونا پوزخند زد.
— «و تو از اونایی هستی که عادت داره همهچی رو بخره. حتی آدمارو. ولی من، برای فروش نیستم.»
سکوت. کشدار و تلخ.
بعد جیمین عقب رفت. با خونسردی به سمت میز چرخید و یه فایل سیاه رو باز کرد.
— «این اطلاعاتیه که خواستی. ولی باید بدونی... وارد شدن تو این بازی، فقط یک راه داره. یا میبری... یا از در نمیای بیرون.»
لونا جلو رفت. فایل رو گرفت. و تو همون لحظه، یه انفجار خفیف تو طبقه پایین، صدای همهچیزو شکست.
جیمین بدون ذرهای ترس، فقط نگاه کرد.
لونا آروم گفت:
— «بهنظر میرسه بازی زودتر شروع شده.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به دلیل زیاد بودن این پارت داخل پست بعدی مزارم
- ۵.۳k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط