{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
ایوان پرسید:
«چی شده؟»
پاندورا به تصویر خیره بود.
«من این چهره رو می‌شناسم.»
ریگیلوس پرسید:
«کیه؟»
پاندورا جواب نداد.
چون تصویر حالا کاملاً واضح شده بود.
کودک، همان جنا بود.
مارلین با ناباوری گفت:
«جنا؟»
جنا خودش را عقب کشید.
«ولی من اینجا نبودم...»
اِلین به او نزدیک شد.
«دقیقاً.»
جنا سرش را بلند کرد.
اِلین ادامه داد:
«تو هنوز نباید اینجا باشی.»
در همان لحظه، انزو فوراً مارلین را پشت خودش کشید.
«هیچ‌کس دیگه به کسی نزدیک نمی‌شه.»
ریگیلوس هم شارلوت و دارلا را به سمت خودش و سیریوس هدایت کرد.
سیریوس دست شارلوت را گرفت.
«کنار من.»
شارلوت این بار بحث نکرد.
اما صدای دیگری از اتاق آمد.
صدای یک کودک.
خیلی آرام:
«من جنا نیستم.»
همه برگشتند.
تصویر روی دیوار ناپدید شده بود.
و در مرکز اتاق، کنار شمع سیزدهم...
دختربچه‌ای ایستاده بود که دقیقاً شبیه جنا بود.
یکی از آن دو جنا واقعی بود.
و دیگری...
لبخند می‌زد.
دیدگاه ها (۶)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط