عشق و غرور p25
خانزاده خواست حرفی بزنه که صدایی از بیرون مانعش شد
_بی بی ...بی بی کجایی
شکوفه یهو درو باز کرد و در حالی که نفس نفس میزد به بیرون اشاره کرد:
_بی بی...گیسیا...حالش بده
بی بی لب گزید و نا محسوس به خانزاده اشاره کرد
شکوفه که تازه متوجه حضور خانزاده و خرابکاری که کرده بود شد ...از داخل دهنش زبونش رو گاز گرفت و به خودش لعنت فرستاد
خانزاده بلند شد و گفت:
_مثل اینکه شما خیلی هم بی خبر نیستید.....هی دختر بگو گیسیا کجاست
شکوفه که تو موقعیت بدی قرار گرفته بود ..رفت سمت بی بی و بازوشو کشید تا همراهش بره
_مگه کری...گفتم گیسیا کجاستتت
داد خانزاده تنش رو لرزوند:
_تو خونه ی من...دردش گرفته باید زودتر بی بی رو ببرم
خانزاده به سمت در رفت و رو به سعید گفت:
_تو این دختر رو بیار...منم بی بی رو میارم
و رو به بی بی گفت:
_زود سوار اسب بشید
به سمت آدرسی که شكوفه گفته بود تاختند
هر چی نزدیک تر میشدن صدای ناله ها داد ها واضح تر میشد
خانزاده از اسب پایین اومد و به بی بی هم کمک کرد بیاد پایین
سریع سمت کلبه دوید و درو یه ضرب باز کرد
گیسیا رو در حالی دید که پایین تخت افتاده بود و از درد به خودش می پیچید
صورت گیسیا با دیدن خانزاده تو چهار چوب رنگ باخت و طولی نکشید که لای پاش احساس خیسی کرد
بی بی خانزاده رو که هنگ کرده بود کنار زد و رفت داخل
_بی بی ...بی بی کجایی
شکوفه یهو درو باز کرد و در حالی که نفس نفس میزد به بیرون اشاره کرد:
_بی بی...گیسیا...حالش بده
بی بی لب گزید و نا محسوس به خانزاده اشاره کرد
شکوفه که تازه متوجه حضور خانزاده و خرابکاری که کرده بود شد ...از داخل دهنش زبونش رو گاز گرفت و به خودش لعنت فرستاد
خانزاده بلند شد و گفت:
_مثل اینکه شما خیلی هم بی خبر نیستید.....هی دختر بگو گیسیا کجاست
شکوفه که تو موقعیت بدی قرار گرفته بود ..رفت سمت بی بی و بازوشو کشید تا همراهش بره
_مگه کری...گفتم گیسیا کجاستتت
داد خانزاده تنش رو لرزوند:
_تو خونه ی من...دردش گرفته باید زودتر بی بی رو ببرم
خانزاده به سمت در رفت و رو به سعید گفت:
_تو این دختر رو بیار...منم بی بی رو میارم
و رو به بی بی گفت:
_زود سوار اسب بشید
به سمت آدرسی که شكوفه گفته بود تاختند
هر چی نزدیک تر میشدن صدای ناله ها داد ها واضح تر میشد
خانزاده از اسب پایین اومد و به بی بی هم کمک کرد بیاد پایین
سریع سمت کلبه دوید و درو یه ضرب باز کرد
گیسیا رو در حالی دید که پایین تخت افتاده بود و از درد به خودش می پیچید
صورت گیسیا با دیدن خانزاده تو چهار چوب رنگ باخت و طولی نکشید که لای پاش احساس خیسی کرد
بی بی خانزاده رو که هنگ کرده بود کنار زد و رفت داخل
- ۱۶.۸k
- ۲۵ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط