(:♡رز ابی من
(:♡رز ابی من
part.3/3
اول متن رو بخونید
زیر لب گفت و سرعت ماشین رو یهکم بیشتر کرد.
انگار میخواست زودتر برسه یا شاید از فکر کردن فرار کنه.
وقتی جلوی خونه توقف کرد، ساعت از دوازده گذشته بود.
خونه تاریک بود.
یا حداقل، این چیزی بود که انتظار داشت.
کلید رو چرخوند، در رو باز کرد و وارد شد.
سکوت سنگین مثل همیشه.
کتش رو درآورد و هنوز کامل قدم برنداشته بودکه متوجه نوری که از آشپزخونه به داخل پذیرایی میتابید شد.ابروهاش خیلی کم تو هم رفت و آروم چند قدم جلو رفت.
و همونجا، توی چهارچوب آشپزخونه ایستاد.
سومین پشت میز نشسته بود، صاف، بیحرکت و دستهاش روی میز گره خورده بودن.
بشقاب غذای سرد شده جلوش دست نخورده مونده بود.
چشمهاش بالا اومد و مستقیم به تهیونگ دوخته شد.
چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتن و فقط نگاه سرد و خالیشون صورت همدیگه رو سوراخ کرد.
اولین نفر تهیونگ نگاهشو ازش گرفت، خیلی معمولی وارد شد و با لحن بی تفاوتی گفت:
_من خستهام…شرکت یه چیزی خوردم.
انگار نه انگار کسی چند ساعت منتظرش نشسته.
سومین آهی کشید و خیلی آروم گفت:
_من کل شب منتظرت بودم.
تهیونگ بدون مکث رفت سمت سینک، لیوانی برداشت و آب ریخت.
_لازم نبود.
جرعه ای از آب خورد و پشتش رو به سومین کرد و به سمت پنجره برگشت.
سومین با صدای محکمی گفت:
_کجا بودی؟
دست تهیونگ برای یه لحظه روی لیوان ثابت موند.
نفسش رو حرصی و تیکه تیکه بیرون داد، چشمهاشو بست و باز کرد و بدون اینکه برگرده، گفت:
_شرکت. کجا میتونم رفته باشم؟.
سومین آروم از جاش بلند شد.
صدای کشیده شدن صندلی روی زمین، سکوت لحظه ای رو شکست.
چند قدم جلو اومد.
_زنگ زدم شرکت.
جلوتر اومد و ادامه داد:
_نگهبان برداشت، گفت ساعت هشت از شرکت اومدی بیرون.
مکثی کرد و نفسش رو آه مانند بیرون داد و گفت:
_الان ساعت دوازدهه، تهیونگ.
تهیونگ آروم برگشت و نگاهش رو مستقیم از سوی چشم های سردش به سمت سومین داد.
با کلافگی و کمی اعصبانیت گفت:
_میخوای بازجوییم کنی؟
سومین سرد و تلخ خندید.
_بازجویی؟
چند قدم نزدیکتر شد.
_من فقط از شوهرم میپرسم کجا بوده.
تهیونگ سریع جواب داد:
_گفتم شرکت.
_دروغ نگو.
فک مرد قفل و سفت شده بود.
_دارم دروغ میگم؟
سومین سرشو کج کرد. اشک داخل چشمهاش برق میزد.
آهی کشید و با خوردن بغصش گفت:
_آره.
اخم تهیونگ بیشتر شد، اما این نتونست جلوی حرف زدن سومین رو بگیره.
_خیلی وقته داری عوض میشی.
سومین ادامه داد.
_دیر میای خونه… جواب تلفن نمیدی… حواست اصلاً اینجا نیست.
با دست به اطراف اشاره کرد.
_اصلاً حواست به من نیست.
تهیونگ وسط حرفش پرید و گفت:
_از اول هم نبوده.
سومین برای یه لحظه ساکت شد چشمهاش کمی لرزید و قطره ی اشکی اروم از گوشه ی چشمش پایین اومد.
_درسته. این ازدواجو هیچکدوممون نمیخواستیم.
صداش پایینتر اومد.
_ولی این دلیل نمیشه اینجوری رفتار کنی.
تهیونگ یه قدم جلو اومد.
_چه جوری؟
_مثل اینکه اصلاً اینجا زندگی نمیکنی، تو یه مسئولیتی داری.
تهیونگ سرد و هیستریک وار خندید.
_مسئولیت؟از کدوم مسئولیت صحبت میکنی؟
سومین اخم کرد.
«چی؟»
تهیونگ مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
_مثل اینکه نمیخوای متوجه بشی.
تهیونگ بدون مکث ادامه داد:
_نمیخوای متوجه بشی اینکه منو تو ازدواج کنیم از اولم یه قرارداد بین پدرم و پدرت بوده.
سومین کامل ساکت شد چشمهاش پایین افتاد و چند ثانیه فقط نفس کشید.
بعد خیلی آروم گفت:
_باشه…
برگشت سمت میز و بشقاب غذا رو برداشت.
_پس حداقل به قراردادت احترام بذار.
نفس عمیقی کشیدو بغضش رو قورت داد.
_نمیخوام دوسم داشته باشی، ولی حداقل دروغ هن نگو تهیونگ، کل زندگیت شده یه دروغ.
تهیونگ عصبی تر از قبل خواست چیزی بگه اما پشیمون شده و با قدم های بلند خودش رو به اتاق رسوند.
روی تخت نشست و سرش رو توی دست هاش گرفت.
خسته از تمام حرف هایی که شنیده بود گوشیش رو روشن کرد و با دیدن نوتیف پیام کوک، ناخودآگاه لبخندی زد.
[حالا برید تو عکسا]
ادامه دارد..........
part.3/3
اول متن رو بخونید
زیر لب گفت و سرعت ماشین رو یهکم بیشتر کرد.
انگار میخواست زودتر برسه یا شاید از فکر کردن فرار کنه.
وقتی جلوی خونه توقف کرد، ساعت از دوازده گذشته بود.
خونه تاریک بود.
یا حداقل، این چیزی بود که انتظار داشت.
کلید رو چرخوند، در رو باز کرد و وارد شد.
سکوت سنگین مثل همیشه.
کتش رو درآورد و هنوز کامل قدم برنداشته بودکه متوجه نوری که از آشپزخونه به داخل پذیرایی میتابید شد.ابروهاش خیلی کم تو هم رفت و آروم چند قدم جلو رفت.
و همونجا، توی چهارچوب آشپزخونه ایستاد.
سومین پشت میز نشسته بود، صاف، بیحرکت و دستهاش روی میز گره خورده بودن.
بشقاب غذای سرد شده جلوش دست نخورده مونده بود.
چشمهاش بالا اومد و مستقیم به تهیونگ دوخته شد.
چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتن و فقط نگاه سرد و خالیشون صورت همدیگه رو سوراخ کرد.
اولین نفر تهیونگ نگاهشو ازش گرفت، خیلی معمولی وارد شد و با لحن بی تفاوتی گفت:
_من خستهام…شرکت یه چیزی خوردم.
انگار نه انگار کسی چند ساعت منتظرش نشسته.
سومین آهی کشید و خیلی آروم گفت:
_من کل شب منتظرت بودم.
تهیونگ بدون مکث رفت سمت سینک، لیوانی برداشت و آب ریخت.
_لازم نبود.
جرعه ای از آب خورد و پشتش رو به سومین کرد و به سمت پنجره برگشت.
سومین با صدای محکمی گفت:
_کجا بودی؟
دست تهیونگ برای یه لحظه روی لیوان ثابت موند.
نفسش رو حرصی و تیکه تیکه بیرون داد، چشمهاشو بست و باز کرد و بدون اینکه برگرده، گفت:
_شرکت. کجا میتونم رفته باشم؟.
سومین آروم از جاش بلند شد.
صدای کشیده شدن صندلی روی زمین، سکوت لحظه ای رو شکست.
چند قدم جلو اومد.
_زنگ زدم شرکت.
جلوتر اومد و ادامه داد:
_نگهبان برداشت، گفت ساعت هشت از شرکت اومدی بیرون.
مکثی کرد و نفسش رو آه مانند بیرون داد و گفت:
_الان ساعت دوازدهه، تهیونگ.
تهیونگ آروم برگشت و نگاهش رو مستقیم از سوی چشم های سردش به سمت سومین داد.
با کلافگی و کمی اعصبانیت گفت:
_میخوای بازجوییم کنی؟
سومین سرد و تلخ خندید.
_بازجویی؟
چند قدم نزدیکتر شد.
_من فقط از شوهرم میپرسم کجا بوده.
تهیونگ سریع جواب داد:
_گفتم شرکت.
_دروغ نگو.
فک مرد قفل و سفت شده بود.
_دارم دروغ میگم؟
سومین سرشو کج کرد. اشک داخل چشمهاش برق میزد.
آهی کشید و با خوردن بغصش گفت:
_آره.
اخم تهیونگ بیشتر شد، اما این نتونست جلوی حرف زدن سومین رو بگیره.
_خیلی وقته داری عوض میشی.
سومین ادامه داد.
_دیر میای خونه… جواب تلفن نمیدی… حواست اصلاً اینجا نیست.
با دست به اطراف اشاره کرد.
_اصلاً حواست به من نیست.
تهیونگ وسط حرفش پرید و گفت:
_از اول هم نبوده.
سومین برای یه لحظه ساکت شد چشمهاش کمی لرزید و قطره ی اشکی اروم از گوشه ی چشمش پایین اومد.
_درسته. این ازدواجو هیچکدوممون نمیخواستیم.
صداش پایینتر اومد.
_ولی این دلیل نمیشه اینجوری رفتار کنی.
تهیونگ یه قدم جلو اومد.
_چه جوری؟
_مثل اینکه اصلاً اینجا زندگی نمیکنی، تو یه مسئولیتی داری.
تهیونگ سرد و هیستریک وار خندید.
_مسئولیت؟از کدوم مسئولیت صحبت میکنی؟
سومین اخم کرد.
«چی؟»
تهیونگ مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
_مثل اینکه نمیخوای متوجه بشی.
تهیونگ بدون مکث ادامه داد:
_نمیخوای متوجه بشی اینکه منو تو ازدواج کنیم از اولم یه قرارداد بین پدرم و پدرت بوده.
سومین کامل ساکت شد چشمهاش پایین افتاد و چند ثانیه فقط نفس کشید.
بعد خیلی آروم گفت:
_باشه…
برگشت سمت میز و بشقاب غذا رو برداشت.
_پس حداقل به قراردادت احترام بذار.
نفس عمیقی کشیدو بغضش رو قورت داد.
_نمیخوام دوسم داشته باشی، ولی حداقل دروغ هن نگو تهیونگ، کل زندگیت شده یه دروغ.
تهیونگ عصبی تر از قبل خواست چیزی بگه اما پشیمون شده و با قدم های بلند خودش رو به اتاق رسوند.
روی تخت نشست و سرش رو توی دست هاش گرفت.
خسته از تمام حرف هایی که شنیده بود گوشیش رو روشن کرد و با دیدن نوتیف پیام کوک، ناخودآگاه لبخندی زد.
[حالا برید تو عکسا]
ادامه دارد..........
- ۹۴
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط