{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»
« پارت : سوم »
جیمین بیدار شد .
با دیدن اینکه داخل بغل یونگی بود ، شوکه شد .
جیمین : ا..ارباب ( شوکه )
یونگی با صدای جیمین بیدار شد .
یونگی : هوم ؟ چیه ؟ ( خواب آلود )
جیمین : ارباب میشه بزارین برم ؟ ( خجالت )
یونگی : نه ، بخواب ( یکم عصبی )
یونگی با خواب آلودی و چشمان بسته درحال صحبت کردن بود .
جیمین : چ..چشم ( خجالتتتتتت و سرخخخخ )
اتفاقات دیشب مثل فیلم از جلوی چشم جیمین رد شد .
به خاطر همین باعث شد به شدت خجالت بکشه .
بعد از چند دقیقه یونگی یهویی روی جیمین خیمه زد .
اجازه صحبت کردن به جیمین نداد و لبش رو محکم بوسید .
جیمین از شوکِ زیاد چشماش دُرُشت شد .
بعد از هفت مین ، جیمین نفس کم آورد و به شونه یونگی زد .
یونگی ازش جدا شد و با انگشت شصتش به لب جیمین کشید .
یونگی : چرا لبت مزه توت فرنگی میده ؟ ( پوکر و آروم )
جیمین : ا..ارباب....نمیدونم...لطفا بزارین برم ( نفس نفس زدن )
یونگی : از این به بعد هر روز باید بیای اتاق من ( جدی )
جیمین : چشم ( مظلوم )
جیمین از رو تخت بلند شد ولی یونگی دستش رو دور کمر جیمین حلقه کرد .

خودش روی تخت نشست و جیمین محکم روی پای یونگی فرود اومد .
یه دستش دور کمر جیمین حلقه بود و دست دیگه‌اش رو به سمت بین پاهای جیمین برد .
دو انگشتش رو روی سوراخ جیمین چرخوند .
یهو دو انگشتش رو وارد کرد .
جیمین سعی میکرد بلند بشه و سریع از دست یونگی فرار کنه .
اما فایده نداشت و انگشت های یونگی بیشتر داخل می‌رفت .
یونگی دو انگشتش که داخل سوراخ جیمین بود رو باز و بست کرد .
باعث شد که سوراخ جیمین منقبض بشه و دوباره منقبضش از بین بره .
بار ها اینکار رو کرد که جیمین کام شد .
یونگی : حتی با انگشت هم کام میشی ( نیشخند )
یونگی : بخوام دوباره دیگم رو وارد کنم چی میشه ؟ ( نیشخند )
جیمین با دستای کوچولوش سعی میکرد دست یونگی رو از داخل سوراخش بیرون بیاره .
اما به اندازه یونگی قوی نبود .
جیمین : ار..ارباب... لطفا دستتون رو بیرون بیارید ، درد دارم هنوز ( بغض ، مظلوم نگاه کردن )
یونگی : نه ، صبر کن فقط یکم پیش میرم ( نیشخند )
یونگی سه انگشتش رو وارد کرد و دوباره وحشیانه تکون داد .
بعد از چند دقیقه انگشتاش رو بیرون آورد .
یونگی : جوجه ، داخل حموم اتاق من خودت رو تمیز کن ( جدی )
جیمین : ار..ارباب میخواید جایی برید ؟ ( لرزیدن ، خجالت ، سرخ شدن )
یونگی : یکم از کار های باند مونده که باید به اونا رسیدگی کنم ، فقط دو ساعت وقت می‌بره ( جدی ، یه لبخند کوچیک )
یونگی لباسش رو عوض کرد و از اتاق بیرون رفت .
یونگی وقتی از اتاق بیرون رفت .
ایستاد و با خودش گفت :
« چرا بهش لبخند زدم ؟ »
( برادر عاشق شدی ، دیگه قبول کن 🙌🏻😂 )
جیمین با ناراحتی ، با خودش گفت :
« هیچوقت فکر نمی‌کردم این اتفاق برام بی افته »
بعد به سمت حموم رفت و خودش رو تمیز کرد .
از حموم که اومد بیرون روی تخت یونگی دراز کشید .
داخل افکارش که بهش آسیب میزد غرق شد .
همینطور که داخل افکارش بود چشماش گرم شد و خوابید .
( یه نکته جیمین لباس نپوشیده چون نمی خواست از اتاق یونگی لباس نداره )
« دو ساعت بعد »
جیمین یهو چشماش رو باز کرد و روی تخت نشست .
با شوک به ساعت نگاه کرد ....
« ادامه دارد »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
شرط ها : ۶۰ لایک 🫶🏻
دیدگاه ها (۲)

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

«جونگکوکی تولدت مبارک»🥳🎀« همه‌ی ما آرمی ها ازت ممنونیم بخاطر...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : دوم » یونگی : جیمین تو باید اینجا کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط